| کودکی که شاید سخت گریست ... | ||
|
باشد یک روز ، سر فرصت و مجال بنویسم از خداحافظی توافقی . شاید هم از دردش ، از ردپای همیشه ماندنی اش ، از لبخند تلخ آخرین نگاهش . یک روز سر فرصت ، فکر کنم به همه فراموش شده های سهوی . به همه ندیده های محتمل . به همه گوشه های آن لبخند و آن نگاه آخر که می کوشند قوی و مغرور و شرایط را درک کننده باشند . یک روز ، بعد اینکه فکر کردم و به نتیجه رسیدم ، اگر رسیدم ؛ بیایم و بگویم که چه می شود آدم یادش می رود توی قلبش آن همه جای آبی و خلوت و خنک هست ، آن همه میل بازی و نوازش و بستنی و آب نبات قرمز هست ، آن همه سبد میوه و گلهای رنگ رنگ هست ....آدم یادش میرود و خیلی بالغ و پیر و سالخورده و فرتوت ، به توافق تن می دهد . در آغوش می گیرد ، می بوسد ، کمی گریه می کند و می گذرد . آدم یادش می رود کودکی هست که فغان می کند : نرو . که شیون می کشد و دستهای کوچکش را دراز می کند ، که چشمهایش هزاران درد برنچیدنی دارد ، که فغان می کند : نرو ...
آدم گاهی مجبور می شود از یاد ببرد ، مجبور می شود تن بدهد ، مجبور می شود پیر و خسته و سالخورده باشد ، بالغ رفتار کند ، لبخند بزند و بگوید : هر چه صلاح است .بیاید و بنویسد : صلاح بود . آدم گاهی مجبور می شود به خودش نگاه نکند ، که اگر ببیند چه میرود بر سرش ، تاب نمی آورد ؛ خب مگر آدم چیست ؟ یک آه و یک دم ! نه ؟ بعد آنقدر آه می کشی که دم را غنیمت است اصلا . دمی که می گذرد ...
باشد یک روزی فکر کنم که از کجای زندگی ، ناز چشم آدم دیگر نوازش نمی شود . هر چه هست ، واقعیت ملموس زندگی است ، حساب است و هزینه و فایده و صلاح و تن و معاشرت . هر چه که لمس کردنی ست ، دیدنی ست ، رسیدنی ست ، سیر شدنی ست . همه همین است و هیچ جز این . بعد باید یادم بیاید از کدام شب یا روز ، من هم رفتم توی جماعت پوست کلفت ها ، یا راستش نه ، گفتم منم جزء شماهام ... که دیگر کسی خراش ندهد این پوست نازک دائم به خون نشیننده را ...
پس یادم باشد بنویسم . از توافق بنویسم . از کودکی بنویسم که توافق کرد و سعیش را کرد گریه نکند . شاید هم سخت گریسته باشد ؛که آن را هم باید فکر کنم اینجا بگویم یا نه ....
وقتی نوشته ای رو می خونی که انگار همونی که می خواستی بنویسی یه جورایی دلت غنج می ره یعنی درواقع دلت می سوزه وقتی می بینی یه چیزی که تورو عذاب می ده ... مهمترین و بهترین قسمتش اینه که دیگه حتی فکر هم نمی کنی همون و می ذاری توی وبلاگت و خوشحالی که دردتو نوشتی که حالا از دردت کم می شه ...بگذریم من این روزا خوبم انقدر خوب که خواهره مثل یه مریض باهام رفتار می کنه هوامو داره نازمو می کشه حتی برای این که یه کم اوضام خوب بشه می بره همون فروشگاه که دوست دارم خرید بعد همه اش لباسهای رنگ روشن می خریم قرمز ،سفید ، سبز ، ابی یعنی فکر کن رنگ تیره هه اون بلوز بنفشه بود ... خوب می شماااا انقدر خوب که هنوز با پلاستیکش توی کمدمه و بهش دست نزدم ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 8:24 | لینک
|
|
||
| خب ؟ | ||
|
جدیدا به بد نتایجی رسیدم بد خیلی بد ... یعنی انقدر بد که نمی شه از بدیش گفت ای خداااااااااااااااااااااااا یعنی من بمیرم که این روزارو نبینممممممممممم یعنی بمیرم دیگه خب :)) کجایی نوگل که ببینی این روزا فارغ فارغمممممممممممم ( با همین غ درسته ؟؟!!!)
بعدا نوشت ساعت سه صبح : سرم به شدت درد می کنه بیدارم دارم هی توی نت وول می خورم درواقع چیزی هم نمی خونم یعنی میام هم بخونم چیزی نمی فهمم بی هدف بیدارم... بی مقدمه می گه دوستت ندارم وسط این که داریم حرفهای معمولی روزمره رو می زنیم و پیزا می خوریم ... نگاش می کنم پی نوشت بعدی :) هر کار می کنم این پست اون چیزی که می خوام نمی شه یعنی می بینم هنوزم دلم اروم نگرفته می دونی اصلا جریان چیه نوشتن چاره کار نیست دلم یه جیغ کشیدن یه گریه یا شاید یه بیت شعر درست و درمون می خواد کاش بشه یکی از این کارارو کرد ... الان که من بدم... خوبی تو ؟ پی نوشت اخر :حالا فکر کنم بتونم بخوابم شب خوش ... ...
وقتي كه مي رسي جفتت توي لانه مرده است
( زمستان بود سرد و هيچ كس نبود كه مرا دوست داشته باشد )
گاهي وقتي كه مي رسي جفتت توي لانه مرده است
( بهار بود من تنها بودم )
گاهي وقتي كه مي رسي دير شده است و يكي يك گوشه اي مرده است
( من) !
نوشته
شده توسط بوف بینا در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 23:20 | لینک
|
|
||
| دخترک سیاه!! | ||
|
یه دخترک کم سن لاغر و باریک و سیاه با لبهای گنده انجلینایی که هیچ زبونی هم جز زبون مادریش بلد نیست جدیدا وارد خونه ما شده طبق معمول که کارهای سخت با من هستش تربیت این خانوم با من هستش باید ببینین من و که چه دست و پایی می زنم تا به این کار یاد بدم خواهره می گه حالا که هیچی زبونی نمی دونه باهاش فارسی حرف بزنیم که مامان اینا هم اومدن راحت باشن می گم اوکی باشه بعد صداش می کنم ماریما کام هییر امروز با شهرزاد قرار داشتیم که بریم مشاوره برای کاری تا برسم خونه دیر شد خواهره هم خونه نبود نگران بودم توی بزرگراه با حداکثرسرعت می روندم ... چند باری تلفن کردم خونه گفتم همه چیز خوبه فقط یه سری صدا از خودش در اورد وهی گفت اوکی یس بعد من با اریا حرف زدم خیالم راحت شد که همه چیز خوبه ... تا خونه رسیدم خواهره هم اومد باز علی و سوار کردم که ببرم کلاس بسکتبالش فکر کنید صبح ساعت ۶:۳۰ بیدار بشی بدویی تااااااااااااااا ۸ شب گاهی دلم برای خودم می سوزه ... بعد این که برگشتم خواهرک تعریف کرد که دیده دخترک ناراحت و هراسونه یادش اومده که با خانواده اش نتونستیم هنوز تماس بگیریم دوباره تلاش کرده و تماس برقرار شده گفت که دخترک اول گریه کرد بعد ... بعد این من بودم که زار می زدم ... با خودم فکر کردم یعنی وقتی مادرش پرسیده کجا هستی چه کار می کنی راحتی اذیتت نمی کنن چی گفته ؟؟!!
نوشته
شده توسط بوف بینا در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 20:56 | لینک
|
|
||
| تولد بهترین دوستم ! | ||
|
تولدت مبارک بهترین دوست روی زمین ... خوب که فکر می کنم می بینم تو برای من یه نعمت بودی یه نعمت بزرگ که بارها از خدا بخاطر داشتنش شکر گذار بودم همیشه اولین باری که همدیگرو دیدیم توی ذهنم یادته تو با دو تا مانتو و شال منتظرم بودی توی فرودگاه !یه مانتو سبز خوشگل که برای من خریده بودی که با این لباس عربیم عوضش کنم ...یادته هیچ کی باورش نمی شد ما اولین بار باشه که همدیگرو دیده باشیم و این همه خاطره مشترک داشته باشیم یادته چقدر خندیدیم به این که وقتی همو دیدیم هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم ( آخه تا دو ساعت قبل پرواز داشتیم با هم چت می کردیم ) تو داشتی رانندگی می کردی و منم خیابونارو نگاه می کردم شاید نیم ساعتی توی سکوت گذشت ...یادته اولین شامی که خونه شما خوردم و نگاههای همه که باورشون نمی شد من پاشدم اومدم که تو رو ببینم ... نمی دونم یادته یا نه که چقدر کارهای مهمی با کمک هم انجام دادیم حتی همین گواهینامه گرفتنم به کمک تو بود می دونی که چقدر از رانندگی می ترسیدم حتی شروع کلاسهای زبانم و .... ما توی این سالها خیلی برای هم مفید بودیم خیلی از دردهارو با هم اسون کردیم خیلی مشکلاتو با هم حل کردیم ازت ممنونم لیلا یک دنیا هم ممنونم ... تو و خیلی از دوستای دیگه به من این ایمان رو دادید که من خوش شانس ترین ادم روی زمین توی دوستی هستم تولدت مبارک لیلای خوبم ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 10:42 | لینک
|
|
||
| این منم! | ||
|
و اين منم در سلامتی کامل به سر می برم فقط یه کم قاطی کردم که اونم شواهد نشون داده اوضاع خوب می شه هر سال چند بار این پروسه تکرار می شه این که دیگه خسته شدم و باید برگردم و باز همه از اشنا و غریبه و دوست و دشمن میان می گن دور از جون مگه مغز خر خوردی داری زندگیت و می کنی و باز من اروم می گیرم الان هم دارم همون پروسه رو می گذرونم دنت وری بالاخره هر کی یه جور زندگیش رو می گذرونه شبش رو روز می کنه روزش رو شب دیگه ... یادت باشه تا دنیا دنیاست ازت نمی گذرم هیچ وقت هیچ وقت ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 13:36 | لینک
|
|
||
| زبان شيرين لري : | ||
|
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 22:27 | لینک
|
|
||
| مـن از دیار حبیبم نـه از بـلاد غریب | ||
|
امروز هوا فوق العاده بود دقیقا مثل هوای شمال ... یه هوای ملس با یه مقدار رطوبت هوا یک کم هم مه داشت همه چیز عالی بود و من همه اش دلم می خواست به جای اینکه توی ماشین بودم و توی راه شرکت داشتم توی پیاده روی جدیدی که کنار خونه ساختن و کلی سبزه گل هم کاشتن و چراغ و نیمکت هم گذاشتن راه می رفتم ... این روزها کارم شده با اریا بیرون رفتن یعنی به خونه نرسیده زنگ می زنم که اماده باشه بعد می رم خودم هم لباس عوض می کنم بعد می ریم اپن بیچ اریا دوچرخه سواری می کنه منم کنارش قدم می زنم بعد غذاش و هم می خوره و بعد با هم برمی گردیم داریم سینما فیلم می بینیم ... پسره بعد از یه جدایی اجباری شروع می کنه به سفر کردن همینطور که داره صحنه هارو نشون می ده که می ره هندو افریقا و ... و من دارم با حسرت نگاه می کنم نا خوداگاه می گم یه روز می رم هند ! بر می گرده طرفم می گه با هم می ریم منم میام باهات یه ضربه هم می زنه به نوک بینیم و باز می گه باهم خب !؟ بعد روبرو رو نگاه می کنه زل می زنم بهش ... همین الان با رییس جان دعوامون شد خدا به داد برسه الان بانک بعدا نوشت : ای خدا من و بکش راحتم کن ده دفعه اومده می گه مادام غذات و بیارم کوفت کنی هی می گم نه هنوز زوده بعد می گم باشه بیار من و راحت کن بعددددددددددددددددد چی بگم اخه ورداشته توی ی ظرف دیگه ریخته سالاد الویه رو که اوردم برای نهار رو می خوام از دستش بگیرم می گه نه مادم دست نزن داغ ای خداااااااااااااااااااااااا به کی بگم سالاد الویه نازنینمو گذاشته داغ داغ شده اورده که من بخورم ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 9:35 | لینک
|
|
||
| روزها... | ||
|
عشق مانند نواختن پيانو است. ابتدا بايد نواختن را بر اساس قواعد ياد بگيري،سپس قواعد را فراموش کني و با قلبت بنوازي.
اینو داشته باشین تا پستم اماده بشه میام دنباله همین می نویسم می بوسیمتان هر کی بهاررو دید بهش بگه دو تا بوس به من بدهکاره
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 8:22 | لینک
|
|
||
| یه حس واقعی اما عجیب ! | ||
|
دلیل این که این چند مدت نمی نویسم خیلی چیزها هست و مهمترینش این که اتفاق خوبی نیافتاده که بیام تعریف کنم یا عادی بوده یا ... دلم نمی خواد بیام غر بزنم دلم نمی خواد ... همه اش حس یه آدمی رو دارم که زندگیش یه جایی متوقف شده و مدام داره دنبال اون زمان و مکان می گرده که بره از اونجا دوباره کلاف زندگی رو توی دستش بگیره اما پیدا نمی کنه دارم زندگی می کنم اما این زندگی رو مال خودم نمی دونم یعنی گاهی اوقات یک دفعه وسط کار توی شرکت یا وسط یه مهمونی یا حتی توی تخت که داره خوابم می بره با خودم می گم من اینجا چه کار می کنم بعد به طرز عجیبی همه چیز به نظرم غریب میاد ! ابنو حتی به خواهره هم گفتم وقتی که یک دفعه همون حس به سراغم اومد ازش پرسیدم تا حالا همچین چیزی رو حس کردی این که فکر کنی که نباید اینجا می بودی این که همه چیز و همه کس برات عجیب و دور به نظر بیاد ؟؟برو بر نگام کرد نمی دونم اوضاع خوب می شه یا نه اما می دونم همیجوری پیش بره من زندگی کردم اما به جای یکی دیگی و همیشه حسرت زندگی خودم به دلم می مونه راستی کجا جا موندممممممممممم دیشب از یه دوست خیلی شبیه خودم از یه همزادم ! با این تفاوت که اون خیلی کدبانوی اما من نه دستور یه دسر رو گرفتم درست کنم عکسش رو می ذارم ... می خوام یه چیزی تعریف کنم اما حسش نیست یکم تشویقم کنین تعریف می کنم
نوشته
شده توسط بوف بینا در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 20:58 | لینک
|
|
||
| im ok ... | ||
|
دیروز همه چیز عجیب بود یه کارا کردم یه کارا کردم که الان که زنده هستم و دارم باهاتون حرف می زنم خودش یه معجزه است به قول شهرزاد تنکس گاد که من و اعظم زنده هستیم اخه ۲ ساعتی رو اون با من بود خلاصه گم شدم ... اتوبان رو مثل اون ترکه یک طرفه رفتم ... برای تریلی گنده هه که هر لحظه به من نزدیکتر می شد و داشت می اومد روی ماشین بوق زدم دیدم گوش نمی ده و همچنان دنده عقب به قصد کشتن من میاد جیغ کشیدم ... برای اولین بار توی بزرگراه با سرعت ۲۰ تا رانندگی کردم و تا خود نزدیکیهای شرکت همین بود اوضاع یعنی یه مسیر نیم ساعته دو ساعت طول کشید من دیروز برای اولین بار رفتم یکم دورتر از خونه این شد که گم شدم یعنی من نمونه کامل کسی هستم که فقط راه خونه سر کار رو بلده اینه که دیروز گم شدم اخرش هم از منطقه ازاد جبل علی سر در اوردم انقدر بد گم شدم که ...من دیروز خیلی خسته شدم از ساعت ۳ بدون وقفه رانندگی کردم تا ۸ شب ...دیروز بعد این همه مدت یادم موند که موقع مهمونی بهتون زنگ بزنم خوشحالم که باهاتون حرف زدم دلم می خواست با همه حرف بزنم که متاسفانه نشد دیروز خسته بودم اما بعد حرف زدن باهاتون خیلی سرحال شدم ممنونم ...همیشه از این جمع وبلاگی خودمون خوشحال بودم از این که همه خوبن و مهربون خوشحالم ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در جمعه یکم آبان 1388ساعت 23:55 | لینک
|
|
||