تبليغاتX
بوف بینا بوف بینا

 

 

 

 

 


                نخستين نگاه
 
 

نخستين نگاهي كه ما را به هم دوخت

 

نخستين سلامي كه در جان ما شعله افروخت

 

نخستين كلامي كه دلهاي ما را

 

به بوي خوش آشنائي سپردو

 

به مهماني عشق برد

 

پر از مهر بودي

 

پر از نور بودم

 

همه شوق بودي

 

همه شور بودم

 

چه خوش لحظه هائي را كه دزدانه از هم

 

نگاهي ربوديم و رازي نهفتيم!

 

چه خوش لحظه هائي را كه "ميخواهمت " را

 

به شرم و خموشي – نگفتيم و گفتيم

 

دو آآواي تنهاي سر گشته بوديم

 

رها در گذرگاه هستي!

 

به سوي هم از دورها پر گشوديم

 

چه خوش لحظه هائي كه هم را شنيديم

 

چه خوش لحظه هائي كه در هم وزيديم

 

چه خوش لحظه هائي كه در پرده ي عشق

 

چو يك نغمه ي شاد با هم شكفتيم

 

چه شبها ، چه شبها كه همراه تو

 

در آن كهكشانهاي رنگين

 

در آن بيكرانهاي سرشار از نرگس و نسترن

    

                  ياس و نسرين

 

ز بسياري شوق و شادي نخفتيم

 

تو با آن صفاي خدائي

 

تو با آن دل و جان سرشار از روشنائي

 

از اين خاكيان دور بودي

 

من آن مرغ شيدا

 

در آن باغ بالنده در عطرو  رويا

 

بر آن شاخه هاي فرا رفته تا عالم بي خيالي

 

چه مغرور بودم000

 

چه مغرور بودي000

 

من وتو چه دنياي پهناوري آفريديم

 

من وتو به سوي افقهاي نا آشنا پر گشوديم

 

من وتو دانسته و ندانسته

 

رفتيم و رفتيم و رفتيم

 

چنان شاد و گرم وپويا

 

گه گقتي به سر منزل آرزوها رسيديم

 

دريغا دريغا ،نديديم

 

كه دستي در آسمانها

 

چه بر لوح پيشاني ما نوشته است

 

دريغا در آن قصه ها و غزلها نخوانديم

 

كه آب و. گل و عشق ، با غم سرشته است

 

فريب و فسون جهان را

 

تو كر بودي اي دوست

 

من كور بودم

 

از آن روزها – آه – عمري گذشته است

 

من و تو دگرگون گشته ايم

 

دنيا دگرگون گشته است

 

در اين روزگاران بي روشنائي

 

در اين تيره شبهاي غمگين

 

كه ديگر نداني كجايم

 

ندانم كجائي000

 

چو با ياد آن روزها مي نشينيم

 

چو ياد تو را پيش رو مي نشانم

 

دل جاودان عاشقم را

 

به دنبال آن لحظه ها مي كشانم

 

سرشكي به همراه اين بيتها مي فشا نم

 

نخستين نگاهي كه ما را به هم دوخت

 

نخستين سلامي كه در جان ما شعله افروخت

 

نخستين كلامي كه دلهاي ما را

 

به بوي خوش آشنائي سپرد

 

و به مهماني عشق برد

 

پر از مهر بودي000

 

پر از نور بودم0000000

 

   نوشته شده توسط بوف بینا در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 14:26 | لینک  | 
 
 
                ...پرواز
 
 

 

زندگی چون قفسی است؛

 

                    قفسی تنگ پر از تنهایی...

 

                             و چه زیباست لحظه ی غفلت آن زندانبان

 

                                               پس از آن هم

 

 

                                                                                         پرواز...

 

   نوشته شده توسط بوف بینا در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 13:29 | لینک  | 
 
 
                آخرین جرعه این جام
 
 

همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
 همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
 من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

فریدون مشیری

   نوشته شده توسط بوف بینا در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 7:53 | لینک  | 
 
 
                ...چند و چونها
 
 

با تو دیشب تا کجا رفتم
 تا خدا وانسوی صحرای خدا رفتم
من نمی گویم ملایک بال در بالم شنا کردند
من نمی گویم که باران طلا آمد
 لیک ای عطر سبز سایه پرورده
ای پری که باد می بردت
از چمنزار حریر پر گل پرده
تا حریم سایه های سبز
تا بهار سبزه های عطر
تا دیاری که غریبیهاش می آمد به چشم آشنا ، رفتم
پا به پای تو که می بردی مرا با خویش
همچنان کز خویش و بی خویشی
در رکاب تو که می رفتی
هم عنان با نور
در مجلل هودج سر و سرود و هوش و حیرانی
سوی اقصامرزهای دور
تو قصیل اسب بی آرام من ، تو چتر طاووس نر مستم
تو گرامیتر تعلق ،‌ زمردین زنجیر زهر مهربان من
پا به پای تو
تا تجرد تا رها رفتم
 غرفه های خاطرم پر چشمک نور و نوازشها
موجساران زیر پایم رامتر پل بود
شکرها بود و شکایتها
رازها بود و تأمل بود
با همه سنگینی بودن
و سبکبالی بخشودن
تا ترازویی که یک سال بود در آفاق عدل او
 عزت و عزل و عزا رفتم
چند و چونها در دلم مردند
که به سوی بی چرا رفتم
شکر پر اشکم نثارت باد
خانه ات آباد ای ویرانی سبز عزیز من
ای زبرجد گون نگین ،‌ خاتمت بازیچه ی هر باد
تا کجا بردی مرا دیشب
با تو دیشب تا کجا رفتم

مهدی اخوان ثالث

   نوشته شده توسط بوف بینا در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 7:42 | لینک  | 
 
 
                کوچه
 
 

بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !


در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد


يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم


ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !


با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پيش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد


يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم


رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

فريدون مشيري

   نوشته شده توسط بوف بینا در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 7:50 | لینک  | 
 
 
                دو همسفر
 
 

 برو ای روح من آزرده از تو ترک کن مارا
که من در باغ تنهایی
ببویم عطر گل های رهایی را
برو ای ناشناس اشنای من
که در چشمت ندیدم آفتاب آشنایی را
تویی از دودمان من
ولی دود از دماغ من برآوردی
به چشمم تیره کردی روزهای روشنایی را
 من از آغاز میلاد تو همراهت سفر کردم
 پس از یک عمر دانستم
سفر با مردم نامرد دشوارست
سفر با همهره نامهربان تلخست
برو ای بد سفر ای مرد ناهماهنگ
که میگویم مبارکباد بر خود این جدایی را
تو از این سو برو در جاده های روشن و هموار
من از سوی دگر در سنگلاخ عمر می پویم
که در خود دیده ام جانسختی و رنج آزمایی را
جدا شد راه ما از یکدیگر اما
منم با کوله بار دوره ی پیری
تو در شور جوانی ها سبکبال و سبکباری
تو را صد راه در پیشست
ولی من می روم با خستگی راه نهایی را
برو ای بدترین همراه
تو را نفرین نخواهم کرد
سفر خوش خیر همراهت
دعایت می کنم با حال دلتنگی
که یابی معبه ی مقصود و فردای طلایی را
نمی دانی نمی دانی
که جای اشک خون در پرده های چشم خود دارم
اگر در این سفر خار بلا پای مرا آزرد
سخن های تو هم تیری شد و بر جان من بنشست
بود مشکل که از خاطر برم این بی صفایی را
رفیق نیمراه من
سفر خوش خیر همراهت
تو قدر من ندانستی
درون آب ماهی قدر دریا را کجا داند
شکسته استخوان داند بهای مومیایی را 
 

                                                                                      مهدی سهیلی

   نوشته شده توسط بوف بینا در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 12:3 | لینک  | 
 
 
                ...می کشمتتتتتتتتتتتتتتتتتت
 
 امشب شب آخره که مزاحم دلت شدم

خورشید فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم

بدرقه لازم ندارم خودم میرم عزیزترین

نذار بمونه زیر ا قلبمو بردار از زمین

دوستت دارم برای تو فقط یه حرف ساده بود

غافل از اینکه قلب من منتظر اشاره بود

 

رفتم وبلاگ یکی از دوستان که اول که وارد می شی نوشته :اگه کلیک راست کنی مجبور میشی کامپیوترتو ریستارت کنی....

داشتم مطالبشو می دیدم که دیدم یکی از عکسا باز نیست خواستم شو پیکچر بزنم که....!!!!!!

حالا بی اجازش این شعرشو اینجا می زارم که یک کم دلم آروم بشه...

   نوشته شده توسط بوف بینا در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 9:48 | لینک  | 
 
 
                مناجات
 
 

الهـي

باز آمديم با دو دست تهي چه باشد اگر مرحمي بر خستگان نهي

الهـي

گرفتار آن دردم كه تو دواي آني و در آرزوي آن سوزم كه تو سرانجام آني

الهـي

هر دلشده اي با ياري و غمگساري و من بي يار و غريبم

الهـي

چراغ دل مريداني و انس جان غريباني، كريما آسايش سينه محباني و نهايت همت قاصداني

الهـي

جرم من زير حلم تو پنهان است و تو پرده عفو خود بر من گستران

الهـي

اين چيست كه با دوستان خود را كردي كه هر كه ايشان را جست ترا يافت و تا ترا نديد ايشان را نشناخت

الهـي

عاجز و سرگردانم ، نه آنچه دانم دارم و نه آنچه دارم دانم

الهـي

بر تارك ما خاك خجالت نثار مكن و ما را به بلاي خود گرفتار مكن

الهـي

چون به تو بنگريم شاهيم و تاج بر سر وچون بخود تگريم خاكيم و از خاك كمتر

الهـي

هر كس تو را شناخت هرچه غير تو بود بينداخت

خواجه عبدالله انصاری

   نوشته شده توسط بوف بینا در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 8:9 | لینک  | 
 
 
                فرصتی از کف رفت
 
  دنگ

دنگ .... دنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی درپی زنگ
 زهر این فکر که این دم گذر است
 می شود نقش به دیوار رگ هستی من
 لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است
لیک چون باید این دم گذرد
 پس اگر می گریم
 گریه ام بی ثمر است
 و اگر می خندم
 خنده ام بیهوده است
 دنگ ... دنگ
 لحظه ها می گذرد
 آنچه بگذشت نمی اید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
 نتواند شد آغاز
 مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است
تند بر می خیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگ لذت دارد آویزم
آنچه می ماند از این جهد به جای
خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم
 و آنچه بر پیکر او می ماند
نقش انگشتانم
دنگ...
فرصتی از کف رفت
قصه ای گشت تمام
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر
وارهانیده از اندیشه من رشته حال
 وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال
پرده ای می گذرد
پرده ای می اید
 می رود نقش پی نقش دگر
رنگ می لغزد بر رنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
 می زند پی در پی زنگ
 دنگ ... دنگ
دنگ...

 

                                                                                  سهراب سپهری

   نوشته شده توسط بوف بینا در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 8:34 | لینک  | 
 
 
                عکس
 
 

 

 

 

   نوشته شده توسط بوف بینا در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 8:26 | لینک  | 
 
 
                ميل جام ديگرم نيست
 
 
تهي كن جام را اي ساقي مست
 كه امشب ميل جام ديگرم نيست
مرا از سوز ساز و خنده ي مي
چه حاصل ؟ زانكه شوري در سرم نيست
خوش آن شب ها ، خوش آن شب هاي مستي
كه بااو داشتم خوش داستان ها
 شرابم شعله مي زد در دل جام
 در آن مي سوخت عكس آسمان ها
خوش آن شب ها كه مست از ديدن او
 هوايي در دلم بيدار مي شد
 لبش چون جام سرخ از بوسه اي چند
لبالب مي شد و سرشار مي شد
چو از گيسوي او مي آمدم ياد
سرودي تازه برمي خاست از
چنگ به دستم تارهاي موي او بود
 به چنگم ناله هاي اين دل تنگ
نگاه خنده آميزش در آن چشم
 به لطف نوشخند صبح مي ماند
 مرا گاهي به شوق از دست مي برد
 مرا گاهي به ناز از خويش مي راند
سرودم بود و شور نغمه ام بود
كه چشمانش نويد زندگي داشت
 در آن شب هاي ژرف پر ستاره
چو چشم بخت من تابندگي داشت
 كنون او رفت و شور نغمه ام رفت
 از آن آتش به جز خاكسترم نيست
تهي كن جام را اي ساقي مست
كه ديگر ، ميل جام ديگرم نيست
   نوشته شده توسط بوف بینا در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 8:15 | لینک  | 
 
 
                و شکستم و دویدم و فتادم
 
 

 

 

 

درها به طنین های تو وکردم 
 هر تکه را جایی افکندم پر کردم هستی ز نگاه
 بر لب مردابی پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم رفتم به نماز
 در بن خاری یاد تو پنهان بود برچیدم پاشیدم به جهان
بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن و به خود گستردن
 و شیاریدم شب یک دست نیایش افشاندم دانه راز
 و شکستم آویز فریب
 و دویدم تاهیچ و دویدم تاچهره مرگ تاهسته هوش
 و فتادم بر صخره درد از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم لرزیدم
 وزشی می رفت از دامنه ای گامی همره او رفتم
ته تاریکی تکه خورشیدی دیدم خوردم وز خود رفتم و رها بودم

 
 

 

                                                                                                           سهراب سپهری

   نوشته شده توسط بوف بینا در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 8:12 | لینک  | 
 
 
                هلال عيد
 
 

روزه يک سو شد و عيد آمد و دل ها برخاست

مي ز خمخانه به جوش آمد و مي بايد خواست 

نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت

وقت رندي و طرب کردن رندان پيداست 

چه ملامت بود آن را که چنين باده خورد

اين چه عيب است بدين بي خردي وين چه خطاست 

باده نوشي که در او روي و ريايي نبود

بهتر از زهدفروشي که در او روي و رياست 

ما نه رندان رياييم و حريفان نفاق

آن که او عالم سر است بدين حال گواست 

فرض ايزد بگذاريم و به کس بد نکنيم

وان چه گويند روا نيست نگوييم رواست 

چه شود گر من و تو چند قدح باده خوريم

باده از خون رزان است نه از خون شماست 

اين چه عيب است کز آن عيب خلل خواهد بود

        ور بود نيز چه شد مردم بي عيب  کجاست

 

 

                   خواجه حافظ شیرازی       
   نوشته شده توسط بوف بینا در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 13:46 | لینک  | 
 
 
                عيد است بیا
 
 

 

عيد است و دلم خانه ويرانه، بيا
اين خانه تکانديم ز بيگانه، بيا
يک ماه تمام مهيمانت بوديم
يک روز به مهماني اين خانه بيا

                                                                                                       قیصر امین پور

   نوشته شده توسط بوف بینا در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 13:44 | لینک  | 
 
 
                !بهترین بهترین من
 
 در بنفشه زار چشم تو
من ز بهترین بهشت ها گذشته ام
من به بهترین بهارها رسیده ام
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من
لحظه های هستی من ز تو پر شده ست
در تمام روز،در تمام شب
در تمام هفته،در تمام ماه
در فضای خانه، کوچه، راه
در هوا، زمین، درخت، سبزه، آب
در خطوط در هم کتاب
در دیار نیلگون خواب
ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام
در بنفشه زار چشم تو
برگهای زرد و نیلی و بنفش
عطرهای سبز و آبی و کبود
نغمه های ناشنیده ساز میکنند
بهتر از تمام نغمه ها و سازها
روی مخمل لطیف گونه هات
غنچه های رنگ رنگ ناز
برگهای تازه تازه باز میکنند
بهتر از تمام رنگها و رازها
خوب خوب نازنین من
نام تو مرا همیشه مست میکند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو، اگرچه بهترین سرود زندگی است
من تو را به خلوت خدایی خیال خود
«بهترین بهترین من» خطاب میکنم
بهترین بهترین من!

فریدون مشیری

   نوشته شده توسط بوف بینا در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 8:52 | لینک  | 
 
 
                عمر
 
 

عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ...
خسته شد چشم من از اين همه پاييز و بهار
نه عجب گر نكنم بر گل و گلزار نظر
در بهاری كه دلم نشكفد از خنده يار

چه كند با رخ پژمرده من گل به چمن ؟
چه كند با دل افسرده من لاله به باغ ؟
من چه دارم كه برم در بر آن غير از اشك ؟
وين چه دارد كه نهد بر دل من غير از داغ ؟

عمر پا بر دل من مي نهد و مي گذرد ...
مي برد مژده آزادی زندانی را ،
زودتر كاش به سر منزل مقصود رسد
سحری جلوه كند اين شب ظلماني را .

پنجه مرگ گرفته ست گريبان اميد
شمع جانم همه شب سوخته بر بالينش
روح آزرده من مي رمد از بوی بهار
بی تو خاری ست به دل ، خنده فروردينش

عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ...
كاروانی همه افسون ، همه نيرنگ و فريب !
سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان
بخت بد ، هرچه كشيدم همه از دست حبيب

ديدن روی گل و سير چمن نيست بهار
به خدا بی رخ معشوق ، گناه است ! گناه !
آن بهار است كه بعد از شب جانسوز فراق
به هم آميزد ناگه ... دو تبسم : دو نگاه !

فریدون مشیری

   نوشته شده توسط بوف بینا در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 8:34 | لینک  | 
 
 
                من ميخوام بميرم اما دستا تو تو دست بگيرم
 
 

 

دعوتم کن به يه بوسه گوشه ي دنج به رويا

 من ميخوام با تو بمونم از الان تا ته دنيا 

دعوتم کن به يه لبخند عاشق و ساده صميمي 

  دوباره قرار ديدار تو همون خواب قديمي 

من ميخوام تو حس چشمات تو همين رويا بميرم 

 من ميخوام بميرم اما دستا تو تو دست بگيرم 

واسه ي به تو رسيدن اينهمه شب و دويدم  

خسته از طلوع فردا شب به شب خوابتو ديدم  

 دست به دست من و تو با هم توي کوچه هاي رويا  

 تو رو دارم تورو دارم بي خيال همه دنيا  

من ميخوام تو حس چشمات تو همين رويا بميرم  

 من ميخوام بميرم اما دستا تو تو دست بگيرم

 

 

   نوشته شده توسط بوف بینا در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 8:16 | لینک  | 
 
 
                ...افسوس
 
  

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد !

همه اندیشه ه ام اندیشیه فردا است ،

وجودم از تمنای تو سرشار است ،

زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است ،

هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز ...

خیالم چون کبوترهای وحشی می کنند پرواز ...

رود آنجا که می بافند کولی هاب جادو ، گیسوی شب را ؛

همان جاها ، که شب ها در رواق کهکشان ها عود میسوزاند ؛

همان جاها ، که اخترها ، به بام قصرها ، مشعل می افروزند ؛

همان جاها ، که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند ؛

همان جاها ، که پشت پرده شب ،

دختر خورشید فردا را می آرایند ؛

همین فردای افسون ریز رویایی ،

همین فردا که راه خواب من بسته ست ،

همین فردا که روی پرده پندار من پیداست

همین فردا که ما را روز دیدار است !

همین فردا که ما را روز آغوش و نوازشهاست !

همین فردا ، همین فردا...

... من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد !

زمان ، در بستر شب ، خواب وبیدار است ،

سیاهی تار می بندد ،

چراغ ماه ، لرزان ، از نسیم سرد پاییز است ،

دل بی تاب و بی آرام من ، از شوق لبریز است ،

به هرسو ، چشم من رو می کند : فرداست !

سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند

قناریها سرود صبح می خوانند ...

... من آنجا ، چشم دراه توام ، ناگاه :

تو را ، از دور می بینم که می آیی ،

تو را از دور می بینم که می خندی ،

تو را از دور می بینم که می خندی و می آیی ،

... نگاهم باز حیران تو خواهد ماند ،

سراپا چشم خواهم شد .

تو را در بازوان خویش خواهم دید !

سر شک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد .

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت :

برایت شعر خواهم خواند ،

برایم شعر خواهی خواند ،

تبسم های شیرین تو را ، با بوسه خواهم چید !

و گر بختم کند یاری ،

در آغوش تو ...

... ای افسوس !

سیاهی تار می بندد ،

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است ،

هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز

زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است !

فریدون مشیری

   نوشته شده توسط بوف بینا در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 8:11 | لینک  | 
 
 
                داستان
 
 

مرد و اسب و سگ در جاده

 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم، من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

                                                       

                                                                                   منبع  http://goonagoon.nasseh.ir/

   نوشته شده توسط بوف بینا در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 12:7 | لینک  | 
 
 
                ...به دیدارم بیا هر شب
 
 

به ديدارم بيا هر شب
در اين تنهايي تنها و تاريك خدا مانند
دلم تنگ است
بيا اي روشن اي روشن تر از لبخند
شبم را روز كن در زير سر پوش سياهي ها
دلم تنگ است
بيا بنگر چه غمگين و غريبانه
در اين ايوان سر پوشيده وين تالاب مالامال
دلي خوش كرده ام با اين پرستو ها و ماهي ها
و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي
بيا اي همگناه من در اين دوزخ بهشتم نيز و هم دوزخ
به ديدارم بيا اي هم گناه اي مهربان بامن
كه اينان زود مي پوشند رو در خوابهاي بي گناهي ها
و من مي مانم و بيداد بي خوابي
در اين ايوان سر پو شيده متروك
شب افتاده است و در تا لاب من ديريست
كه در خوابند آن نيلوفر آبي و ماهي ها پرستو ها
بيا امشب كه بس تاريك و تنهايم
بيا اي روشني اما بپوشان روي
كه ميترسم تو را خورشيد انگارند
و مي ترسم همه از خواب برخيزند
و مي ترسم كه چشم از خواب بردارند
نميخواهم ببيند هيچ كس ما را
نميخواهم بداند هيچ كس ما را
و نيلوفر كه سر از خواب بر مي كشد از آب
پرستو ها كه با پرواز و با آواز
و ما هي ها كه با آن رقص غوغايي
نميخواهم بفهمانند بيدارند
شب افتاده است و من تاريك وتنهايم
و در ايوان و در تالاب من ديريست در خوابند
پرستو ها و ماهي ها  و آن  نيلوفر آبي
بيا اي مهربان با من
بيا اي ياد مهتابي

مهدی اخوان ثالث

   نوشته شده توسط بوف بینا در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 8:20 | لینک  | 
 
 
                گاهی وقتا دلم برای رفتن خیلی تنگ می شه
 
 

در دل تنهایی

می توان عاشق یک پنجره شد.

از میان قابش

به تماشای پرستوها رفت.

می توان عاشق پرواز پرستوها شد.

از دل پنجره ها

می توان دید بهار آمده است.

می توان رفت به دیدار گل گم نامی.

قاصدک را خبری داد

به شب بوها گفت:

سخن آهسته بگویند که خار

زیر هر بوته گلی پنهان است.

 

صبح دم

باز من و پنجره ها.

ای خوشا هم چو پرستو گشتن!

ای خوشا کوچ به شهری دیگر!

ای خوشا برگشتن

فصل روییدن عشق!

   نوشته شده توسط بوف بینا در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 8:27 | لینک  | 
 
 
                نور دل و دیده
 
 

 

ای نور دل و دیده و جانم چونی            

ای ارزوی هر دو جهانم چونی

من بی لب لعل تو چنانم که مپرس 

تو بی رنگ رخ زرد من ندانم چونی

   نوشته شده توسط بوف بینا در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 8:26 | لینک  | 
 
 
                مرا یک شب تحمل کن
 
 

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

   نوشته شده توسط بوف بینا در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 8:43 | لینک  | 
 
 
                دل به پاییز نسپرده ایم
 
 
سراپا اگر زرد و پژمرده ايم 
ولي دل به پاييز نسپرده ايم
چو گلدان خالي، لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم 
اگر داغ دل بود، ما ديده ايم 
اگر خون دل بود، ما خورده ايم
اگر دل دليل است، آورده ايم
اگر داغ شرط است، ما برده ايم 
اگر دشنه دشمنان، گردنيم!
اگر خنجر دوستان، گرده ايم؟!
گواهي بخواهيد، اينك گواه: 
همين زخمهايي كه نشمرده ايم!
دلي سربلند و سري سر به زير 
از اين دست، عمري به سر برده ايم
   نوشته شده توسط بوف بینا در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 8:39 | لینک  | 
 
 
                راز زندگی
 
 
غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!
   نوشته شده توسط بوف بینا در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 8:37 | لینک  | 
 
 
                تصميم بهتر
 
 
بيا به خانه آلاله ها سري بزنيم 
ز داغ با دل خود حرف ديگري بزنيم 
به يك بنفشه صميمانه تسليت گوييم
سري به مجلس سوگ كبوتري بزنيم 
شبي به حلقه درگاه دوست دل بنديم 
اگر چه وا نكند، دست كم دري بزنيم 
تمام حجم قفس را شناختيم، بس است
بيا به تجربه در آسمان پري بزنيم
به اشك خويش بشوييم آسمان ها را
ز خون به روي زمين رنگ ديگري بزنيم 
اگر چه نيت خوبي است زيستن اما 
خوشا كه دست به تصميم بهتري بزنيم
   نوشته شده توسط بوف بینا در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 8:26 | لینک  | 
 
 
                پاییز
 
 

پاییز

از چهره طبیعت افسونکار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
این جلوه های حسرت و ماتم را
 پاییز ای مسافر خک آلوده
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگهای مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری
جز غم چه میدهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت ؟
جز سردی و ملال چه میبخشد
بر جان دردمند من آغوشت ؟
در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم
پاییز ای سرود خیال انگیز
پاییز ای ترانه محنت بار
پاییز ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت افسونکار 
 

                                                                               فروغ فرخزاد

   نوشته شده توسط بوف بینا در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 14:19 | لینک  | 
 
 
                ...دیشب رفتیم
 
 

دیشب رفتیم احیا... که اگه نمی رفتم دق می کردم! خوب بود خیلی هم همه رو دعا کردم تقریبا همه آدماییو که می شناختمو نمی شناختمو دعا کردم... باشه که همه عاقبت به خیر بشیم.

شب خوبی بود .

   نوشته شده توسط بوف بینا در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:58 | لینک  | 
 
 
                ...حرم
 
 

   نوشته شده توسط بوف بینا در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 9:35 | لینک  | 
 
 
                شب فرشتگان
 
 امشب شبي است كه فرشتگان به اذن خداوند متعال از آسمان به زمين

 نازل مي‌شوند و درهاي توبه‌ي بندگان و رحمت بيكران الهي باز است و

تقدير يكساله‌ي انسان در اين شب رقم مي‌خورد.

   نوشته شده توسط بوف بینا در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 8:48 | لینک  | 
 
 
                علی
 
 

   نوشته شده توسط بوف بینا در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 12:34 | لینک 
 
 
                یا علی
 
 

                     

                                                خدا با اسم اعظم يا علی گفت

ملک در اولين دم يا علی گفت

عجب سری است در خلقت که از خاک

چو برمی خاست آدم يا علی گفت

عصا در دست موسی اژدها شد

کليم آنجا مسلم يا علی گفت

مسيحا دم از آن گرديد عيسی

که در دامان مريم يا علی گفت

محمد در شب معراج برخاست

به قصد قرب اعظم يا علی گفت

ز ليلايی شنيدم يا علی گفت

به مجنونی رسيدم يا علی گفت

مگر اين وادی دارالجنون است

که هر ديوانه ديدم يا علی گفت

چمن با ريزش باران رحمت

دعايی کرد و او هم يا علی گفت

نسيمی غنچه ای را باز می کرد

به گوش غنچه کم کم يا علی گفت

علی را ضربتی کاری نمی شد

گمانم ابن ملجم يا علی گفت

مگر خيبر ز جايش کنده می شد

يقين آنجا علی هم يا علی گفت

   نوشته شده توسط بوف بینا در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 12:16 | لینک  | 
 
 
                باید برخیزم
 
 بهتر آن است که برخیزم

رنگ را بردارم

 روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم

 
   نوشته شده توسط بوف بینا در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 11:53 | لینک  | 
 
 
                نامه هاي بچه ها به خدا
 
 

 

منبع http://goonagoon.nasseh.ir/

   نوشته شده توسط بوف بینا در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 10:31 | لینک  | 
 
 
               
 
 
 
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند
   نوشته شده توسط بوف بینا در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 9:21 | لینک  | 
 
 
                نفس حقير
 
 هفت جا نفس خویش را حقیر دیدم 

نخست:وقتی دیدم که به پستی تن میداد تا بلندی یابد. 

دوم:آنگاه که در برابر از پا افتادگان می پرید. 

سوم:آنگاه که میان اسانی و دشواری مختار شد و اسان را برگزید. 

چهارم:آنگاه که گناهی مرتکب شد و با یاداوری اینکه دیگران نیز 

همچون او دست به گناه میزنند خود را دلداری داد. 

پنجم:آنگاه که از سر ناچاری تحمیل شده ای را پذیرفت.و شکیبایی اش را ناشی از توانایی دانست.

ششم:آنگاه که زشتی چهره اش را نکوهش کرد.حال آنکه یکی از نقاب های خودش بود. 

هفتم:آنگاه که آوای ثنا سر داد و ان را فضیلت پنداشت.

 

   نوشته شده توسط بوف بینا در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 11:22 | لینک  | 
 
 
                آفریقایی
 
 

این شعر از یک کودک آفریقایی است که نامزد دریافت جایزه بهترین شعر سال ۲۰۰۵ بوده .  افکار جالب و عجیب ...


   

                          When I born, I Black,
 

                          When I grow up, I Black,
 

                          When I go in Sun, I Black,
 

                          When I scared, I Black,
 

                          When I sick, I Black,
 

                          And when I die, I still black.

 

                         And you White fella,
 

                         When you grow up, you White,

 

                         When you go in Sun, you Red,
 

                         When you cold, you blue,

                         

                         When you scared, you yellow,

 

                         When you sick, you Green,

                         And when you die, you Gray..

                         And you calling me colored??


 

                                                                Sunny Global,

   نوشته شده توسط بوف بینا در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 10:12 | لینک  | 
 
 
                سیزده خط برای زندگی
 
 

 دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.
هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.
اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند .
بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید .
هرگز لبخند را ترک نکن ‚ حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.
تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.
هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب. وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.
به چیزی که گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکنی.
خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد .
زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری .

 گابریل گارسیا مارکز
 

   نوشته شده توسط بوف بینا در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 9:10 | لینک  | 
 
 
                خدایش با او صحبت کرد ....
 
 

خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»
خدا جواب داد....
« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»
«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»
«اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند»
«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....
سپس من سؤال کردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»
« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»
«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»
« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»
« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است»
« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند»
« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»
« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند»
باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»
و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»
خدا لبخندی زد و گفت...
«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم»
« همیشه»

   نوشته شده توسط بوف بینا در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 9:10 | لینک  | 
 
 
                از دل برود هر آنکه از...
 
 

اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار...
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که دی نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،
در دوردست ِ دریا امیدی نیست!
می ترسیدم - خدای نکرده ! -
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی!
بانوی همیشه ی نجات و نجابت!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!
این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِ‌همیشه می گنجانم،
انگشتانم،
برای شمردنشان
کم می اید!●
                                                                                                 

                                                                                                      یغما گلرویی

   نوشته شده توسط بوف بینا در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 8:41 | لینک  | 
 
 
                امروز خیلی حالم بده
 
 
گر آخرين فريب تو ، اي زندگي ، نبود
اينك هزار بار ، رها كرده بودمت
زان پيشتر كه باز مرا سوي خود كشي
در پيش پاي مرگ فدا كرده بودمت
هر بار كز تو خواسته ام
بر كنم اميد
آغوش گرم خويش برويم گشاده اي
 دانسته ام كه هر چه كني جز فريب نيست
اما درين فريب ، فسون ها نهاده اي
در پشت پرده ، هيچ مداري جز اين فريب
ليكن هزار جامه بر اندام او كني
چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت
او را طلب كني و مرا رام او كني
روزي نقاب
عشق به رخسار او نهي
 تا نوري از اميد بتابد به خاطرم
روزي غرور شعر و هنر نام او كني
تا سر بر آفتاب بسايم كه شاعرم
در دام اين فريب ، بسي دير مانده ام
 ديگر به عذر تازه نبخشم گناه خويش
اي زندگي ، دريخ كه چون از تو بگسلم
در آخرين فريب تو جويم پناه خويش
از دیشب حالم بده! از آدمای خودخواه متنفرم...
   نوشته شده توسط بوف بینا در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 8:17 | لینک  | 
 
 
                تو به من خندیدی
 
 تو به من خندیدی 
 و نمی دانستی
 من به چه دلهره از باغچه همسایه
 سیب را دزدیم
 باغبان از پی من تند دوید
 سیب را دست تو دید
 غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خک
 و تو رفتی و هنوز
 سالهاست که در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تکرار کنان
 می دهد آزارم
 و من اندیشه کنان غرق این پندارم
 که چرا
 خانه کوچک ما سیب نداشت

                                                             

   نوشته شده توسط بوف بینا در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 12:4 | لینک  | 
 
 
                عکس روز
 
 

   نوشته شده توسط بوف بینا در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 11:52 | لینک  | 
 
 
                طنز پاره
 
 

دیوانگان

تاریکی و نور بود؛ بینا و کور بود  زن و شوهری بودند که عقلشان پارسنگ برمی داشت  این زن و شوهر دو تا دختر داشتند و دو تا پسر  دخترها را شوهر دادند و برای پسر بزرگتر زن گرفتند  ماند پسر کوچکتر که اسمش قباد بود و در خانواده از همه داناتر بود
روزی از روزها مادر قباد به او گفت :  فرزند دلبندم شکر خدا آن قدر زنده ماندم که شماها را روپای خودتان بند دیدم  خواهرهایت را با جل و جهاز فرستادم خانه بخت  برای برادرت زن خوشگلی گرفتم و سرشان را گذاشتم رو یک بالین  دیگر آرزویی ندارم به غیر از اینکه برای تو هم زنی بگیرم و به زندگیت سر و سامانی بدهم  
قباد گفت :  من زن بگیر نیستم؛ می خواهم تک و تنها زندگی کنم
مادرش گفت :  این حرف را نزن تو را به خدا؛ زمین به مرد بی زن نفرین می کند  اگر می خواهی شیرم را حلالت کنم باید زن بگیری  
و آن قدر این حرف ها به گوش پسر خواند که او را راضی کرد و دختر خوش بر و بالایی براش دست و پا کرد و با هم دست به دستشان داد
زن قباد با اینکه کمی چل و خل بود, اما اهل هو و جنجال نبود و با بقیه اهل خانه در صلح و صفا زندگی می کرد  یک روز سرگرم آب و جاروی حیاط بود که یک دفعه تلنگش در رفت و در همین موقع بزی که توی حیاط بود بع بع کرد  زنک خیال کرد بز فهمیده که تلنگ او در رفته  رفت جلو و به بزی گفت :  ای بز بیا سیاه بختم نکن  قول بده این قضیه پیش خودمان بماند و مادرشوهرم از آن بویی نبرد, در عوض, من هم گوشواره هایم را به گوشت می کنم و النگوهایم را به دستت  
بز باز بع بع کرد و ریش جنباند
زن گفت :  قربان هر چه بز چیز فهم است  
و زود رفت گوشواره هاش را کرد به گوش بز و النگوهاش را انداخت به دستش
در این میان مادرشوهرش سر رسید و دید به گوش بز گوشواره است و به دستش النگو
گفت :  که به گوش و دست این بز گوشواره و النگو کرده  
زن دوید جلو  گفت :  مادرشوهرجان تو را به جان پسرت بین خودمان بماند  داشتم حیاط را رفت و روب می کردم که یک دفعه تلنگم در رفت  بز شنید و بع بع کرد  رفتم پیشش و خواهش کردم این راز بین من و او بماند و جایی درز نکند  او هم قبول کرد و من گوشواره ها و النگوهایم را دادم به او که این قضیه را جایی بازگو یکند  تو را به خدا شما هم به او بگو که آبرویم را پیش کس و نکس نبرد و رازم را فاش نکند و به پدرشوهرم نگوید  
مادرشوهر رفت پهلوی بز و گفت :  ای بز به هیچکی نگو که تلنگ عروس من در رفت؛ در عوض من پیرهن گلدارم را تنت می کنم و چادر ابریشمی ام را می بندم به کمرت  
بز بع بع کرد و مادرشوهر رفت پیرهن گلدار و چادر ابریشمیش را آورد پوشاند به بز
در این بین پدرشوهر زن سر رسید و پرسید  این چه مسخره بازی ای است که درآورده اید؟ چرا رخت کرده اید تن بزی و زلم زیمبو بسته اید به او؟
بز بع بع کرد  مادرشوهرش گفت :  ای داد بی داد به این هم گفت :  
بعد رفت جلو و به شوهرش گفت :  کاریت نباشه عروسمان سرفید و بز فهمید او هم گوشواره ها و النگوهاش را داد به بز که قضیه بین خودشان بماند؛ اما بز نتوانست این سر را نگه دارد و ماجرا را به من گفت :  من هم رفتم پیرهن و چادرم را آوردم دادم به او و با این چیزها سرگرمش کردیم که به کس دیگری نگوید  حالا هم که خودت دیدی خنگ بازی درآورد و به تو هم گفت :  
پدرشوهر رفت جلو و به بز گفت :  آفرین بزی اگر به کسی چیزی نگویی من کفش های ساغریم را که تازه خریده ام می کنم پای تو  
و رفت کفش هاش را آورد و به پای بز کرد
در این موقع برادرشوهر زن از راه رسید  تا چشمش به بز افتاد از تعجب انگشت به دهان ماند  پرسید  این کارها چه معنی می دهد؟
ماجرا را براش شرح دادند و او هم کلاهش را از سر برداشت و گذاشت سر بز
حالا بیا و تماشا کن بز گوشواره به گوش, پیرهن به تن, چادر به کمر, النگو به دست, کفش به پا و کلاه به سر ایستاده بود و اهل خانه دور و برش را گرفته بودند و با دلواپسی به او می گفت :  ای بز خوب و مهربان مبادا به قباد بگویی که تلنگ زنش در رفته که بی برو برگرد سه طلاقه اش می کند و از خانه می اندازدش بیرون  
هنوز حرفشان تمام نشده بود و هر کدام با خواهش و تمنا به بز سفارش می کردند که این راز را پیش قباد فاش نکند که قباد سر رسید و همین که بز را به آن وضع دید, پرسید  چرا بز را به این ریخت درآورده اید؟
مادرش گفت :  چیزی نیست اتفاقی است که افتاده و دیگر هیچ کاریش نمی شود کرد  فقط بین خودمان بماند  زنت داشت تو حیاط آب و جارو می کرد که یک دفعه از جایی صدایی درآمد  بز فهمید صدا از کجا بوده و زنت رفت گوشواره ها و النگوهاش را آورد داد به بز که قضیه فیصله پیدا کند و خبر جایی درز نکند  در این موقع من رسیدم و همین که فهمیدم حیثیت عروسم در خطر است, معطل نکردم و تند رفتم پیرهن و چادرم را آوردم کردم تنش که راضی بشود و راز عروسم را فاش نکند  پدر و برادرت هم یکی بعد از دیگر آمدند و وقتی دیدند اوضاع از چه قرار است, آن ها هم کفش و کلاهشان را پیشکش بز کردند  همه این کارها را کردیم که بز چفت و بست دهنش را محکم کند و حقیقت را به تو نگوید؛ اما شک نداشته باش که این جور وصله های ناجور به زن تو نمی چسبد و صدا از زنت درنیامده و بز عوضی شنیده  
وقتی قباد این حرف ها را شنید, از غصه دود از کله اش بلند شد  گفت :  دیگر نمی توانم بین شما دیوانه ها زندگی کنم  اینجا مبارک خودتان باشد و خوش و خرم با هم زندگی کنید  
آن وقت از خانه زد بیرون و رفت سراغ پدرزن و مادرزنش و ماجرای زن و کس و کارش را برای آن ها تعرف کرد و آخر سر گفت :  حالا شما بگویید من با این دیوانه ها چه کار کنم؟
مادرزنش گفت :  دل ما هم از دست دخترمان و فک و فامیل تو خون است و نمی دانیم با این دیوانه ها چه کار کنیم؛ اما چرا بز را نکشتی که این همه آبروریزی بار نیاورد؟
پدرزنش گفت :  غلط نکنم عقل داماد ما هم مثل عقل کس و کارش پارسنگ می برد  یک بز پیش کس و نکس آبرویش را دارد می برد؛ آن وقت زن و زندگیش را ول کرده آمده اینجا و از ما می پرسد چه کار کند  
قباد گفت :  من دیگر نمی توانم در میان شما دیوانه ها زندگی کنم  از این شهر می روم به یک شهر دیگر  اگر مردم آنجا هم مثل شما چل و خل بودند برمی گردم؛ والا هیچ وقت پایم را تو این شهر نمی گذارم و همان جا می مانم  
این را گفت : و گیوه هایش را ورکشید و بی معطلی راه افتاد
رفت و رفت تا رسید به شهری در آن ور کوه  کمی در بازار و کوچه هاش پرسه زد و آخر سر گرسنه و خسته رو سکوی خانه ای نشست
در این موقع یکی از تو خانه آمد بیرون و دید مرد غریبه ای نشسته رو سکو  بعد از سلام و احوالپرسی دلش به حال قباد سوخت و برگشت خانه و یک کاسه آش شب مانده آورد براش
قباد دید کاسه از بیرون خیلی بزرگ است؛ اما از تو قد یک فنجان جا دارد  با سه هرت آش را سر کشید و رفت تو نخ کاسه  خوب زیر و روش را وارسی کرد  فهمید از روزی که در این کاسه غذا خورده اند آن را نشسته اند و هر بار ته مانده غذا نشسته رو ته مانده قبلی و کم کم کاسه از تو شده قد یک فنجان
قباد کاسه را برد لب جو  اول خوب ریگ مال و گل مالش کرد, بعد آن را پک و پکیزه شست و برگشت کاسه را داد دست صاحبش  صاحب کاسه مات و مبهوت به کاسه نگاهی انداخت و سراسیمه دوید تو حیاط و فریاد زد  کاسه گشادکن آمده خانه آباد کن آمده
اهل خانه و در و همسایه ها مثل مور و ملخ ریختند بیرون و آمدند دور قباد حلقه زدند  همین که از ماجرا مطلع شدند سراسیمه رفتند کاسه هاشان را آوردند پیش قباد  گفت :  هر قدر مزد بخواهی می دهیم؛ کاسه های ما را گشاد کن  
بگذریم قباد چند روزی در آن شهر ماند  مردم از این خانه و آن خانه کاسه هاشان را می آوردند پیشش و او هم کاسه ها را می برد لب جوی آب براشان گشاد می کرد و مزد می گرفت  آخر سر از این وضع خسته شد  با خود گفت :  این ها از کس و کار من دیوانه ترند  
و راه افتاد طرف یک شهر دیگر
چله زمستان به شهری رسید که همه اهالی آن از زور سرما مثل بید می لرزیدند و آه و ناله می کردند و هر کس برای مقابله با سرما دست به کار عجیب و غریبی زده بود  عده ای وسط لحافشان را سوراخ کرده بودند؛ آن ها را انداخته بودند گل گردنشان و با طناب دور کمرشان را محکم بسته بودند  عده دیگری دیگ آب بار گذاشته بودند و زیرش آتش می کردند که آب بجوش بیاید و بخار آب گرمشان کند  تعدادی هم گل داغ می کردند و به بدنشان می مالیدند
خلاصه غوغایی برپا بود و هر کس یک جور با سرما دست و پنجه نرم می کرد
قباد به خانه ای رفت  با چوب کرسی ساخت و از پنبه و کرباس لحاف بزرگی دوخت و از هیزم زغال درست کرد و کرسی گرم و نرمی راه انداخت  اهل خانه, کوچک و بزرگ و زن و مرد, تا گردن چپیدند زیر کرسی و تازه فهمیدند گرم شدن یعنی چه
طولی نکشید که خبر دهن به دهن و خانه به خانه گشت و به گوش اهالی شهر رسید  مردم دسته دسته آمدند پیش قباد  پولی خوبی دادند به او که برای آن ها هم کرسی بسازد
قباد پول هاش را تبدیل کرد به سکه طلا و با خود گفت :  این ها هم از همشهری های من دیوانه ترند  
باز راهش را گرفت و رفت تا تنگ غروب رسید به شهری و دید مردم جلو خانه ای جمع شده اند و جار و جنجال عجیب و غریبی راه افتاده است  جلوتر که رفت فهمید عروس آورده اند که ببرند خانه داماد و چون قد عروس بلند است و در کوتاه, عروس مانده پشت در و ولوله ای برپا شده  خانواده عروس می گوید باید سردر خانه را خراب کنند تا عروس برود تو و خانواده داماد می گوید چرا آن ها باید سردرشان را خراب کنند؛ بهتر است گردن عروس را بزنند تا قدش کمی کوتاه بشود و راحت برود تو حیاط
قباد گفت :  صد اشرفی به من بدهید تا عروس را صحیح و سالم و بی دردسر ببرم تو خانه, طوری که نه سردر خانه خراب شود و نه گردن عروس زده شود  
عده ای گفت :  این کار شدنی نیست  
عده ای دیگر گفت :  اگر شدنی باشد ما حرفی نداریم  
و باز شروع کردند به بگو مگو و جار و جنجال و آخر سر قبول کردند حل این مشکل را بگذارند به عهده قباد؛ به شرطی که اگر نتوانست عروس را ببرد تو از صد اشرفی صرف نظر کند و هیچ ادعایی نداشته باشد
قباد رفت پشت عروس ایستاد و بی هوا یک پس گردنی محکم زد به او
عروس گفت :  آخ
و سرش را خم کرد و از در پرید تو
مردم بنا کردند به شادی و پایکوبی  قباد هم صد اشرفی گرفت و راهی شهر دیگری شد
دم دمای روز سوم رسید به شهری و در همان کوچه اول دید در خانه ای باز است و مردم شانه به شانه ایستاده اند و یک زن و دختر دارند زارزار گریه می کنند
قباد رفت جلو و پرسید  چه خبر است؟
گفت :  دختر فرماندار رفته پنیر از کوزه در بیاورد, دستش تو کوزه گیر کرده  مشگل را با دانای شهر در میان گذاشته اند, او هم گفته دو راه بیشتر وجود ندارد یا باید کوزه را بشکنید, یا باید دست دختر را ببرید  فرماندار هم گفته چون دختر دو تا دست دارد بهتر است یکی از آن ها را ببرند  
قباد پرسید  آن زن و دختر چرا شیون و زاری می کنند؟
جواب دادند  فرماندار فرستاده دنبال قصاب که بیاید دست دختر را قطع کند؛ مادر و خواهر دختر هم گریه می کنند  
قباد گفت :  من دست دختر را طوری از کوزه در می آورم که نه کوزه بشکند و نه دستش صدمه ببیند  
گفت :  اگر می توانی چنین کاری بکنی بیا جلو و هنرت را نشان بده  
قباد رفت جلو, کوزه و دست دختر را خوب وارسی کرد؛ دید دختر یک تکه پنیر گنده گرفته تو مشتش و تقلا می کند آن را از کوزه در بیاورد
قباد یک وشگون قایم از پشت دست دختر گرفت  دختر که انتظار چنین کاری را نداشت هول شد پنیر را ول کرد و دستش را از کوزه درآورد
مردم از شادی به هلهله افتادند  قباد را سردست بلند کردند و از او خواستند به جای دانای شهرشان بنشیند و مشکلاتشان را حل و فصل کند  اما قباد زیر بار نرفت  فکر کرد ماندن عاقل در شهر دیوانه ها صلاح نیست و از آنجا راه افتاد رفت به یک شهر دیگر
هنوز از دروازه شهر تو نرفته بود که دید عده زیادی دور کپه خکی جمع شده اند و خیلی نگران و دلواپس اند  رفت جلو پرسید  چی شده؟
گفت :  مگر نمی بینی زمین دمل درآورده؛ می ترسیم حالا حالاها دملش سر وا نکند و آزارش بدهد  
قباد گفت :  حکیم بیارید تا درمانش کند  
گفت :  حکیم نداریم  
قباد گفت :  صد اشرفی به من بدهید تا درمانش کنم  
گفت :  حرفی نداریم اما به شرطی که نصفش را بعد از درمان بگیری  
قباد گفت :  قبول است  
و پنجاه اشرفی گرفت و بیل برداشت کپه خک را تو صحرا پر و پخش کرد
همه خوشحال شدند و بقیه مزدش را دادند و به او اصرار کردند که پیش آن ها بماند؛ اما قباد راضی نشد  با خود گفت :  به هر شهری که می روم مردمش از همشهری ها و کس و کار خودم دیوانه ترند  بهتر است بروم به یک شهر دیگر؛ اگر مردمش عاقل بودند همان جا بمانم و گرنه دست از جست و جو بردارم و برگردم به شهر خودم  
و پیش از آن که وارد شهر بشود, راهش را کج کرد به طرف یک شهر دیگر
بعد از هفت شبانه روز رسید به شهری و دید بزرگان شهر از فرماندار گرفته تا ملا و کلانتر, جمع شده اند در برابر قسمتی از باروی ترک برداشته شهر و آه و ناله می کنند که اگر خدای نکرده یک دفعه شکم بارو بترکد و همه مردم بریزند بیرون, آن ها چه خکی به سرشان بکنند
قباد رفت جلو پرسید  اینجا چه خبر است؟
گفت :  چشم حسود کور گوش شیطان کر شکم باروی شهر شکاف برداشته  می ترسیم خدای نکرده جرواجر بخورد و مردم به کلی سر به نیست شوند  
قبادگفت :  من می توانم شکم بارو را بخیه بزنم  
گفت :  اگر این کار را بکنی هر چه بخواهی به تو می دهیم  
قباد گل درست کرد و ترک بارو را گرفت
اهالی شهر خوشحال شدند و با خواهش و تمنا از قباد خواستند نزدشان بماند تا اگر باز هم شکم باروی شهر شکاف برداشت آن را بخیه بزند؛ اما قباد قبول نکرد  گفت :  دلم برای کس و کار و شهر و دیارم تنگ شده  هر چه زودتر باید برگردم  
گفت :  مزدت را چه بدهیم؟
گفت :  یک اسب تندرو  
رفتند یک اسب راهوار با زین و برگ طلا آوردند براش
قباد با خود گفت :  در این دیوانه خانه دنیا باز هم شهر خودم از شهرهای دیگر بهتر است  
و اسب را رو به شهر و دیارش به تاخت درآورد
 
قصه ما به سر رسید؛
کلاغه به خونه ش نرسید
 
 
یک کم طولانیه اما به خوندنش می ارزه! قضیه خودمون با این مهاجرتامون .

   نوشته شده توسط بوف بینا در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 10:2 | لینک  | 
 
 
                رفتار من عادی است!
 
 

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هر کس مرا می بیند
از دور می گوید:

این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!

اما

من مثل هر روزم
با آن نشانی های ساده
و با همان امضا همان نام
و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گیجم!
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست می دارم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیداْ بیشتر هستم!

حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم
من کاملا تعطیل بودم!
اول نشستم خوب جوراب هایم را اتو کردم
تنها ـ حدود هفت فرسخ ـ در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم

رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
دنبال آن افسانه ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
تنها یکی از نامه هایم
بوی غریب و مبهمی می داد
انگار
از لابلای کاغذ تا خورده ی نامه
بوی تمام یاس های آسمانی
احساس می شد

دیشب پس از سی سال فهمیدم
که بر خلاف سال های پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم!

گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی

صد بار در یک روز می میرم!

گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند

اما

غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری در دل ندارم

رفتار من عادی است!

قیصر امین پور

   نوشته شده توسط بوف بینا در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 9:36 | لینک  | 
 
 
                سلام
 
 

-"به كجا چنين چنين شتابان؟"
گون از نسيم پرسيد.
-" دل من گرفته زينجا،
هوس سفر نداري
زغبار اين بيابان؟"
-"همه آرزويم، اما
چه كنم كه بسته پايم..."
-"به كجا چنين شتابان؟"
-"به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم."
-"سفرت به خير! اما، تو و دوستي ، خدا را
چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي،
به شكوفه ها ، به باران،
برسان سلام ما را."

سلام !

از این اومدن و رفتن چرخه وار خسته شدم.دلم برای ایران تنگ شده می خواستیم عید فطر بیایم اما نشد.دلم برای زمستون هم تنگ شده! آخه منی که عاشق برف و بارون بودم چند سال ندیدم.شاید زمستون بیام.هرچیه این روزا بدجوری دلم برای ایران تنگ شده...

   نوشته شده توسط بوف بینا در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 9:0 | لینک  | 
 
 
                و ما همچنان دوره می کنیم...
 
 

مرثیه

به جست و جوی تو
بر درگاه ِ کوه میگریم،
در آستانه دریا و علف.

به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجره ئی
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟
***
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است.-

و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد.

پس به هیئت گنجی در آمدی:
بایسته وآزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است!
***
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد
- متبرک باد نام تو -

و ما همچنان
 دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...

                                                  
                                             شاملو

   نوشته شده توسط بوف بینا در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 13:54 | لینک  | 
 
 
                یک دقیقه برای خوشبختی
 
 یک دقیقه وقت بگذارید و اجازه ندهید شخصی باعث حقیر شدن شما شود.

یک دقیقه برای خودتان وقت بگذارید تا آرامشتان حفظ شود.

یک دقیقه افکار منفی را از خودتان دور کنید.

یک دقیقه نگذارید هیچ مساله ای شادابی و شادمانی را از شما دور کند.

هر روز صبح فقط یک دقیقه به افکار مثبت فکر کنید فقط مثبت.

یک دقیقه وقت بگذارید و تصمیم بگیرید از هیچ کس انتظار نداشته باشید به خود بگویید( کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من).

به مدت یک دقیقه فقط یک دقیقه به آن چیزهایی که در زندگی از دست داده اید فکر نکنید.

این یک دقیقه ها را ادامه دهید تمرین و عادت کنید که افکار متفرقه را از خود دور کنید میدانید چرا؟چون به واقع تا خوشبختی یک دقیقه بیشتر فاصله نیست.

   نوشته شده توسط بوف بینا در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 11:56 | لینک  | 
 
 
                تنهایی
 
 

چقدر روح محتاج فرصتهاییست که در آن هیچکس نباشد

( دکتر شریعتی )

   نوشته شده توسط بوف بینا در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 9:21 | لینک  | 
 
 
                مهمان...
 
 

  پیرزن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت:  خدایا من خیلی تنها هستم.

 

 آیا مهمان من می شوی ؟ خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش

 

خواهد آمد. پیرزن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.

 

رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود پخت. سپس

 

 نشست و منتظر ماند.چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد. پیرزن با عجله

 

به طرف در رفت و آن را باز کرد. پشت در پیرمرد فقیری بود. پیرمرد از او

 

خواست تا غذایی به او بدهد. پیرزن  عصبانی شد و در را بست. نیم ساعت

 

 بعد باز در خانه به صدا درآمد. پیرزن دوباره در راباز کرد. این بار کودکی بود

 

که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد. پیرزن با ناراحتی

 

 در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت. نزدیک غروب بار دیگر در خانه بصدا

 

 در آمد. این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده، پس با عجله به سوی در دوید.

 

 در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست

 

تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد. پیرزن که خیلی عصبانی شده بود با داد

 

 و فریاد زن فقیر را دور کرد. شب شد ولی خدا نیامد. پیرزن نا امید شد و رفت

 

که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید. پیرزن با ناراحتی به خدا گفت:

 

خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم   می آیی؟ خدا جواب داد:

 

 بله ولی من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی.

   نوشته شده توسط بوف بینا در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 9:2 | لینک  | 
 
 
 
Free counter and web stats