| نخستين نگاه | ||
|
نخستين نگاهي كه ما را به هم دوخت نخستين سلامي كه در جان ما شعله افروخت نخستين كلامي كه دلهاي ما را به بوي خوش آشنائي سپردو به مهماني عشق برد پر از مهر بودي پر از نور بودم همه شوق بودي همه شور بودم چه خوش لحظه هائي را كه دزدانه از هم نگاهي ربوديم و رازي نهفتيم! چه خوش لحظه هائي را كه "ميخواهمت " را به شرم و خموشي – نگفتيم و گفتيم دو آآواي تنهاي سر گشته بوديم رها در گذرگاه هستي! به سوي هم از دورها پر گشوديم چه خوش لحظه هائي كه هم را شنيديم چه خوش لحظه هائي كه در هم وزيديم چه خوش لحظه هائي كه در پرده ي عشق چو يك نغمه ي شاد با هم شكفتيم چه شبها ، چه شبها كه همراه تو در آن كهكشانهاي رنگين در آن بيكرانهاي سرشار از نرگس و نسترن ياس و نسرين ز بسياري شوق و شادي نخفتيم تو با آن صفاي خدائي تو با آن دل و جان سرشار از روشنائي از اين خاكيان دور بودي من آن مرغ شيدا در آن باغ بالنده در عطرو رويا بر آن شاخه هاي فرا رفته تا عالم بي خيالي چه مغرور بودم000 چه مغرور بودي000 من وتو چه دنياي پهناوري آفريديم من وتو به سوي افقهاي نا آشنا پر گشوديم من وتو دانسته و ندانسته رفتيم و رفتيم و رفتيم چنان شاد و گرم وپويا گه گقتي به سر منزل آرزوها رسيديم دريغا دريغا ،نديديم كه دستي در آسمانها چه بر لوح پيشاني ما نوشته است دريغا در آن قصه ها و غزلها نخوانديم كه آب و. گل و عشق ، با غم سرشته است فريب و فسون جهان را تو كر بودي اي دوست من كور بودم از آن روزها – آه – عمري گذشته است من و تو دگرگون گشته ايم دنيا دگرگون گشته است در اين روزگاران بي روشنائي در اين تيره شبهاي غمگين كه ديگر نداني كجايم ندانم كجائي000 چو با ياد آن روزها مي نشينيم چو ياد تو را پيش رو مي نشانم دل جاودان عاشقم را به دنبال آن لحظه ها مي كشانم سرشكي به همراه اين بيتها مي فشا نم نخستين نگاهي كه ما را به هم دوخت نخستين سلامي كه در جان ما شعله افروخت نخستين كلامي كه دلهاي ما را به بوي خوش آشنائي سپرد و به مهماني عشق برد پر از مهر بودي000 پر از نور بودم0000000
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 14:26 | لینک
|
|
||
| ...پرواز | ||
|
زندگی چون قفسی است؛ قفسی تنگ پر از تنهایی... و چه زیباست لحظه ی غفلت آن زندانبان پس از آن هم
پرواز...
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 13:29 | لینک
|
|
||
| آخرین جرعه این جام | ||
همه میپرسند فریدون مشیری
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 7:53 | لینک
|
|
||
| ...چند و چونها | ||
|
با تو دیشب تا کجا رفتم مهدی اخوان ثالث
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 7:42 | لینک
|
|
||
| کوچه | ||
|
بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم فريدون مشيري
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 7:50 | لینک
|
|
||
| دو همسفر | ||
|
برو ای روح من آزرده از تو ترک کن مارا مهدی سهیلی
نوشته
شده توسط بوف بینا در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 12:3 | لینک
|
|
||
| ...می کشمتتتتتتتتتتتتتتتتتت | ||
|
امشب شب آخره که مزاحم دلت شدم
خورشید فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم بدرقه لازم ندارم خودم میرم عزیزترین نذار بمونه زیر ا قلبمو بردار از زمین دوستت دارم برای تو فقط یه حرف ساده بود غافل از اینکه قلب من منتظر اشاره بود
رفتم وبلاگ یکی از دوستان که اول که وارد می شی نوشته :اگه کلیک راست کنی مجبور میشی کامپیوترتو ریستارت کنی.... داشتم مطالبشو می دیدم که دیدم یکی از عکسا باز نیست خواستم شو پیکچر بزنم که....!!!!!! حالا بی اجازش این شعرشو اینجا می زارم که یک کم دلم آروم بشه...
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 9:48 | لینک
|
|
||
| مناجات | ||
|
الهـي باز آمديم با دو دست تهي چه باشد اگر مرحمي بر خستگان نهي الهـي گرفتار آن دردم كه تو دواي آني و در آرزوي آن سوزم كه تو سرانجام آني الهـي هر دلشده اي با ياري و غمگساري و من بي يار و غريبم الهـي چراغ دل مريداني و انس جان غريباني، كريما آسايش سينه محباني و نهايت همت قاصداني الهـي جرم من زير حلم تو پنهان است و تو پرده عفو خود بر من گستران الهـي اين چيست كه با دوستان خود را كردي كه هر كه ايشان را جست ترا يافت و تا ترا نديد ايشان را نشناخت الهـي عاجز و سرگردانم ، نه آنچه دانم دارم و نه آنچه دارم دانم الهـي بر تارك ما خاك خجالت نثار مكن و ما را به بلاي خود گرفتار مكن الهـي چون به تو بنگريم شاهيم و تاج بر سر وچون بخود تگريم خاكيم و از خاك كمتر الهـي هر كس تو را شناخت هرچه غير تو بود بينداخت خواجه عبدالله انصاری
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 8:9 | لینک
|
|
||
| فرصتی از کف رفت | ||
|
دنگ
دنگ .... دنگ سهراب سپهری
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 8:34 | لینک
|
|
||
| ميل جام ديگرم نيست | ||
|
تهي كن جام را اي ساقي مست كه امشب ميل جام ديگرم نيست مرا از سوز ساز و خنده ي مي چه حاصل ؟ زانكه شوري در سرم نيست خوش آن شب ها ، خوش آن شب هاي مستي كه بااو داشتم خوش داستان ها شرابم شعله مي زد در دل جام در آن مي سوخت عكس آسمان ها خوش آن شب ها كه مست از ديدن او هوايي در دلم بيدار مي شد لبش چون جام سرخ از بوسه اي چند لبالب مي شد و سرشار مي شد چو از گيسوي او مي آمدم ياد سرودي تازه برمي خاست از چنگ به دستم تارهاي موي او بود به چنگم ناله هاي اين دل تنگ نگاه خنده آميزش در آن چشم به لطف نوشخند صبح مي ماند مرا گاهي به شوق از دست مي برد مرا گاهي به ناز از خويش مي راند سرودم بود و شور نغمه ام بود كه چشمانش نويد زندگي داشت در آن شب هاي ژرف پر ستاره چو چشم بخت من تابندگي داشت كنون او رفت و شور نغمه ام رفت از آن آتش به جز خاكسترم نيست تهي كن جام را اي ساقي مست كه ديگر ، ميل جام ديگرم نيست
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 8:15 | لینک
|
|
||
| و شکستم و دویدم و فتادم | ||
|
درها به طنین های تو وکردم
سهراب سپهری
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 8:12 | لینک
|
|
||
| هلال عيد | ||
|
روزه يک سو شد و عيد آمد و دل ها برخاست مي ز خمخانه به جوش آمد و مي بايد خواست نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت وقت رندي و طرب کردن رندان پيداست چه ملامت بود آن را که چنين باده خورد اين چه عيب است بدين بي خردي وين چه خطاست باده نوشي که در او روي و ريايي نبود بهتر از زهدفروشي که در او روي و رياست ما نه رندان رياييم و حريفان نفاق آن که او عالم سر است بدين حال گواست فرض ايزد بگذاريم و به کس بد نکنيم وان چه گويند روا نيست نگوييم رواست چه شود گر من و تو چند قدح باده خوريم باده از خون رزان است نه از خون شماست اين چه عيب است کز آن عيب خلل خواهد بود ور بود نيز چه شد مردم بي عيب کجاست
خواجه حافظ شیرازی
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 13:46 | لینک
|
|
||
| عيد است بیا | ||
|
عيد است و دلم خانه ويرانه، بيا قیصر امین پور
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 13:44 | لینک
|
|
||
| !بهترین بهترین من | ||
|
در بنفشه زار چشم تو
من ز بهترین بهشت ها گذشته ام من به بهترین بهارها رسیده ام ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من لحظه های هستی من ز تو پر شده ست در تمام روز،در تمام شب در تمام هفته،در تمام ماه در فضای خانه، کوچه، راه در هوا، زمین، درخت، سبزه، آب در خطوط در هم کتاب در دیار نیلگون خواب ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام در بنفشه زار چشم تو برگهای زرد و نیلی و بنفش عطرهای سبز و آبی و کبود نغمه های ناشنیده ساز میکنند بهتر از تمام نغمه ها و سازها روی مخمل لطیف گونه هات غنچه های رنگ رنگ ناز برگهای تازه تازه باز میکنند بهتر از تمام رنگها و رازها خوب خوب نازنین من نام تو مرا همیشه مست میکند بهتر از شراب بهتر از تمام شعرهای ناب نام تو، اگرچه بهترین سرود زندگی است من تو را به خلوت خدایی خیال خود «بهترین بهترین من» خطاب میکنم بهترین بهترین من! فریدون مشیری
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 8:52 | لینک
|
|
||
| عمر | ||
|
عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ... فریدون مشیری
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 8:34 | لینک
|
|
||
| من ميخوام بميرم اما دستا تو تو دست بگيرم | ||
|
دعوتم کن به يه بوسه گوشه ي دنج به رويا
من ميخوام با تو بمونم از الان تا ته دنيا
دعوتم کن به يه لبخند عاشق و ساده صميمي
دوباره قرار ديدار تو همون خواب قديمي
من ميخوام تو حس چشمات تو همين رويا بميرم
من ميخوام بميرم اما دستا تو تو دست بگيرم
واسه ي به تو رسيدن اينهمه شب و دويدم
خسته از طلوع فردا شب به شب خوابتو ديدم
دست به دست من و تو با هم توي کوچه هاي رويا
تو رو دارم تورو دارم بي خيال همه دنيا
من ميخوام تو حس چشمات تو همين رويا بميرم
من ميخوام بميرم اما دستا تو تو دست بگيرم
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 8:16 | لینک
|
|
||
| ...افسوس | ||
|
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد ! همه اندیشه ه ام اندیشیه فردا است ، وجودم از تمنای تو سرشار است ، زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است ، هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز ... خیالم چون کبوترهای وحشی می کنند پرواز ... رود آنجا که می بافند کولی هاب جادو ، گیسوی شب را ؛ همان جاها ، که شب ها در رواق کهکشان ها عود میسوزاند ؛ همان جاها ، که اخترها ، به بام قصرها ، مشعل می افروزند ؛ همان جاها ، که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند ؛ همان جاها ، که پشت پرده شب ، دختر خورشید فردا را می آرایند ؛ همین فردای افسون ریز رویایی ، همین فردا که راه خواب من بسته ست ، همین فردا که روی پرده پندار من پیداست همین فردا که ما را روز دیدار است ! همین فردا که ما را روز آغوش و نوازشهاست ! همین فردا ، همین فردا... ... من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد ! زمان ، در بستر شب ، خواب وبیدار است ، سیاهی تار می بندد ، چراغ ماه ، لرزان ، از نسیم سرد پاییز است ، دل بی تاب و بی آرام من ، از شوق لبریز است ، به هرسو ، چشم من رو می کند : فرداست ! سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند قناریها سرود صبح می خوانند ... ... من آنجا ، چشم دراه توام ، ناگاه : تو را ، از دور می بینم که می آیی ، تو را از دور می بینم که می خندی ، تو را از دور می بینم که می خندی و می آیی ، ... نگاهم باز حیران تو خواهد ماند ، سراپا چشم خواهم شد . تو را در بازوان خویش خواهم دید ! سر شک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد . تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت : برایت شعر خواهم خواند ، برایم شعر خواهی خواند ، تبسم های شیرین تو را ، با بوسه خواهم چید ! و گر بختم کند یاری ، در آغوش تو ... ... ای افسوس ! سیاهی تار می بندد ، چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است ، هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است ! فریدون مشیری
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 8:11 | لینک
|
|
||
| داستان | ||
|
مرد و اسب و سگ در جاده
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 12:7 | لینک
|
|
||
| ...به دیدارم بیا هر شب | ||
|
به ديدارم بيا هر شب مهدی اخوان ثالث
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 8:20 | لینک
|
|
||
| گاهی وقتا دلم برای رفتن خیلی تنگ می شه | ||
|
در دل تنهایی می توان عاشق یک پنجره شد. از میان قابش به تماشای پرستوها رفت. می توان عاشق پرواز پرستوها شد. از دل پنجره ها می توان دید بهار آمده است. می توان رفت به دیدار گل گم نامی. قاصدک را خبری داد به شب بوها گفت: سخن آهسته بگویند که خار زیر هر بوته گلی پنهان است.
صبح دم باز من و پنجره ها. ای خوشا هم چو پرستو گشتن! ای خوشا کوچ به شهری دیگر! ای خوشا برگشتن فصل روییدن عشق!
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 8:27 | لینک
|
|
||
| نور دل و دیده | ||
|
ای نور دل و دیده و جانم چونی ای ارزوی هر دو جهانم چونی من بی لب لعل تو چنانم که مپرس تو بی رنگ رخ زرد من ندانم چونی
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 8:26 | لینک
|
|
||
| مرا یک شب تحمل کن | ||
|
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 8:43 | لینک
|
|
||
| دل به پاییز نسپرده ایم | ||
سراپا اگر زرد و پژمرده ايم ولي دل به پاييز نسپرده ايم چو گلدان خالي، لب پنجره پر از خاطرات ترك خورده ايم اگر داغ دل بود، ما ديده ايم اگر خون دل بود، ما خورده ايم اگر دل دليل است، آورده ايم اگر داغ شرط است، ما برده ايم اگر دشنه دشمنان، گردنيم! اگر خنجر دوستان، گرده ايم؟! گواهي بخواهيد، اينك گواه: همين زخمهايي كه نشمرده ايم! دلي سربلند و سري سر به زير از اين دست، عمري به سر برده ايم
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 8:39 | لینک
|
|
||
| راز زندگی | ||
|
غنچه با دل گرفته گفت: زندگی لب زخنده بستن است گوشه ای درون خود نشستن است گل به خنده گفت زندگی شکفتن است با زبان سبز راز گفتن است گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد تو چه فکر میکنی کدام یک درست گفته اند من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است هر چه باشد اوگل است گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 8:37 | لینک
|
|
||
| تصميم بهتر | ||
بيا به خانه آلاله ها سري بزنيم ز داغ با دل خود حرف ديگري بزنيم به يك بنفشه صميمانه تسليت گوييم سري به مجلس سوگ كبوتري بزنيم شبي به حلقه درگاه دوست دل بنديم اگر چه وا نكند، دست كم دري بزنيم تمام حجم قفس را شناختيم، بس است بيا به تجربه در آسمان پري بزنيم به اشك خويش بشوييم آسمان ها را ز خون به روي زمين رنگ ديگري بزنيم اگر چه نيت خوبي است زيستن اما خوشا كه دست به تصميم بهتري بزنيم
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 8:26 | لینک
|
|
||
| پاییز | ||
|
|
||
| ...دیشب رفتیم | ||
|
دیشب رفتیم احیا... که اگه نمی رفتم دق می کردم! خوب بود خیلی هم همه رو دعا کردم تقریبا همه آدماییو که می شناختمو نمی شناختمو دعا کردم... باشه که همه عاقبت به خیر بشیم. شب خوبی بود .
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:58 | لینک
|
|
||
| شب فرشتگان | ||
|
امشب شبي است كه فرشتگان به اذن خداوند متعال از آسمان به زمين
نازل ميشوند و درهاي توبهي بندگان و رحمت بيكران الهي باز است و تقدير يكسالهي انسان در اين شب رقم ميخورد.
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 8:48 | لینک
|
|
||
| یا علی | ||
|
خدا با اسم اعظم يا علی گفت ملک در اولين دم يا علی گفت
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 12:16 | لینک
|
|
||
| باید برخیزم | ||
|
بهتر آن است که برخیزم
رنگ را بردارم روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 11:53 | لینک
|
|
||
| نامه هاي بچه ها به خدا | ||
|
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 10:31 | لینک
|
|
||
![]() قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟ از کجا وز که خبر آوردی ؟ خوش خبر باشی ، اما ،اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس برو آنجا که تو را منتظرند قاصدک در دل من همه کورند و کرند دست بردار ازین در وطن خویش غریب قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گوید که دروغی تو ، دروغ که فریبی تو. ، فریب قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای راستی ایا رفتی با باد ؟ با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟ مانده خکستر گرمی ، جایی ؟ در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟ قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 9:21 | لینک
|
|
||
| نفس حقير | ||
|
هفت جا نفس خویش را حقیر دیدم
نخست:وقتی دیدم که به پستی تن میداد تا بلندی یابد. دوم:آنگاه که در برابر از پا افتادگان می پرید. سوم:آنگاه که میان اسانی و دشواری مختار شد و اسان را برگزید. چهارم:آنگاه که گناهی مرتکب شد و با یاداوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه میزنند خود را دلداری داد. پنجم:آنگاه که از سر ناچاری تحمیل شده ای را پذیرفت.و شکیبایی اش را ناشی از توانایی دانست. ششم:آنگاه که زشتی چهره اش را نکوهش کرد.حال آنکه یکی از نقاب های خودش بود. هفتم:آنگاه که آوای ثنا سر داد و ان را فضیلت پنداشت.
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 11:22 | لینک
|
|
||
| آفریقایی | ||
|
این شعر از یک کودک آفریقایی است که نامزد دریافت جایزه بهترین شعر سال ۲۰۰۵ بوده . افکار جالب و عجیب ...
When I born, I Black, When I grow up, I Black, When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black, When I sick, I Black, And when I die, I still black. And you White fella, When you grow up, you White, When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue,
When you scared, you yellow, When you sick, you Green,
Sunny Global,
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 10:12 | لینک
|
|
||
| سیزده خط برای زندگی | ||
|
دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 9:10 | لینک
|
|
||
| خدایش با او صحبت کرد .... | ||
|
خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 9:10 | لینک
|
|
||
| از دل برود هر آنکه از... | ||
|
اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد، یغما گلرویی
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 8:41 | لینک
|
|
||
| امروز خیلی حالم بده | ||
|
گر آخرين فريب تو ، اي زندگي ، نبود
اينك هزار بار ، رها كرده بودمت زان پيشتر كه باز مرا سوي خود كشي در پيش پاي مرگ فدا كرده بودمت هر بار كز تو خواسته ام بر كنم اميد آغوش گرم خويش برويم گشاده اي دانسته ام كه هر چه كني جز فريب نيست اما درين فريب ، فسون ها نهاده اي در پشت پرده ، هيچ مداري جز اين فريب ليكن هزار جامه بر اندام او كني چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت او را طلب كني و مرا رام او كني روزي نقاب عشق به رخسار او نهي تا نوري از اميد بتابد به خاطرم روزي غرور شعر و هنر نام او كني تا سر بر آفتاب بسايم كه شاعرم در دام اين فريب ، بسي دير مانده ام ديگر به عذر تازه نبخشم گناه خويش اي زندگي ، دريخ كه چون از تو بگسلم در آخرين فريب تو جويم پناه خويش از دیشب حالم بده! از آدمای خودخواه متنفرم...
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 8:17 | لینک
|
|
||
| تو به من خندیدی | ||
|
تو به من خندیدی
و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 12:4 | لینک
|
|
||
| طنز پاره | ||
دیوانگانتاریکی و نور بود؛ بینا و کور بود زن و شوهری بودند که عقلشان پارسنگ برمی داشت این زن و شوهر دو تا دختر داشتند و دو تا پسر دخترها را شوهر دادند و برای پسر بزرگتر زن گرفتند ماند پسر کوچکتر که اسمش قباد بود و در خانواده از همه داناتر بود
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 10:2 | لینک
|
|
||
| رفتار من عادی است! | ||
|
رفتار من عادی است این روزها انگار اما من مثل هر روزم این روزها تنها حتی اگر می شد بگویم رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم دیشب پس از سی سال فهمیدم گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک صد بار در یک روز می میرم! گاهی نگاهم در تمام روز گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را اما رفتار من عادی است! قیصر امین پور
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 9:36 | لینک
|
|
||
| سلام | ||
-"به كجا چنين چنين شتابان؟" سلام ! از این اومدن و رفتن چرخه وار خسته شدم.دلم برای ایران تنگ شده می خواستیم عید فطر بیایم اما نشد.دلم برای زمستون هم تنگ شده! آخه منی که عاشق برف و بارون بودم چند سال ندیدم.شاید زمستون بیام.هرچیه این روزا بدجوری دلم برای ایران تنگ شده...
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 9:0 | لینک
|
|
||
| و ما همچنان دوره می کنیم... | ||
مرثیهبه جست و جوی تو
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 13:54 | لینک
|
|
||
| یک دقیقه برای خوشبختی | ||
|
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 11:56 | لینک
|
|
||
| تنهایی | ||
|
چقدر روح محتاج فرصتهاییست که در آن هیچکس نباشد ( دکتر شریعتی )
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 9:21 | لینک
|
|
||
| مهمان... | ||
|
پیرزن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت: خدایا من خیلی تنها هستم.
آیا مهمان من می شوی ؟ خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش
خواهد آمد. پیرزن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.
رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود پخت. سپس
نشست و منتظر ماند.چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد. پیرزن با عجله
به طرف در رفت و آن را باز کرد. پشت در پیرمرد فقیری بود. پیرمرد از او
خواست تا غذایی به او بدهد. پیرزن عصبانی شد و در را بست. نیم ساعت
بعد باز در خانه به صدا درآمد. پیرزن دوباره در راباز کرد. این بار کودکی بود
که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد. پیرزن با ناراحتی
در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت. نزدیک غروب بار دیگر در خانه بصدا
در آمد. این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده، پس با عجله به سوی در دوید.
در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست
تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد. پیرزن که خیلی عصبانی شده بود با داد
و فریاد زن فقیر را دور کرد. شب شد ولی خدا نیامد. پیرزن نا امید شد و رفت
که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید. پیرزن با ناراحتی به خدا گفت:
خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم می آیی؟ خدا جواب داد:
بله ولی من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی.
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 9:2 | لینک
|
|
||