


مي خواستم زندگي كنم ، راهم را بستند
ستايش كردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گريستم ، گفتند بهانه است
خنديدم ، گفتند ديوانه است
دنيا را نگه داريد ، مي خواهم پياده شوم
دکتر علی شریعتی
.jpg)
پشت ستون سايه ها روی درخت شب
مي دانم ، آری نيستی اما نمی دانم
هر شب ترا بی جستجو می يافتم اما
ها...سايه ای ديدم! شبيه ات نيست اما حيف!
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چيز
امشب ز پشته ي ابرها بيرون نيامد ماه
گشتم تمام کوچه ها را يک نفس هم نيست
طاقت نمی آرم تو که می دانی از ديشب
ای ماجرای شعر و شب های جنون من
روزی از روزها و شبی از شبها
خواهم افتاد و خواهم مُرد
اما می خواهم هر چه بیشتر بروم
تا هر چه دورتر بیفتم
تا هر چه دیرتر بیفتم
هر چه دیرتر و دورتر بمیرم
نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه
بیش از آنکه می توانستم بروم و بمانم
افتاده باشم و جان داده باشم . همین
.jpg)
پنج وارونه چه معنا دارد؟
خواهر كوچكم از من پرسيد
پنج وارونه چه معنا دارد؟
من به او خنديدم.
كمي آزرده و حيرتزده گفت:
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم
مهران پسر همسايه
پنج وارونه به مينو مي داد
آن قدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد
بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي بارش بي وقفه درد
سقف كوتاه دلت را خم كرد
بي گمان مي فهمي
پنج وارونه چه معنا دارد؟

همان رنگ و همان روی
همان برگ و همان بار
همان خنده ی خاموش در او خفته بسی راز
همان شرم و همان ناز
همان برگ سپید به مثل ژاله ی ژاله به مثل اشک نگونسار
همان جلوه و رخسار
نه پژمرده شود هیچ
نه افسرده ، که افسردگی روی
خورد آب ز پژمردگی دل
ولی در پس این چهره دلی نیست
گرش برگ و بری هست
ز آب و ز گلی نیست
هم از دور ببینش
به منظر بنشان و به نظاره بنشینش
ولی قصه ز امید هبایی که در او بسته دلت ، هیچ مگویش
مبویش
که او بوی چنین قصه شنیدن نتواند
مبر دست به سویش
که در دست تو جز کاغذ رنگین ورقی چند ، نماند
مهدی اخوان ثالث
کز سیه چشمان نگیرم دلبری
از لب من کس نیابد بوسه ای
وز کف من کس ننوشد ساغری
تا نیفتد پایش اندر بند ها
یاد کرد آن تازه گل سوگند ها
ناگهان باد صبا دامن کشان
سوی سرو و لاله شمشاد رفت
فارغ از پیمان نگشته نازنین
کز نسیمی برگ گل بر باد رفت
خنده زد گل بر رخ دلبند او
کآن چنان بر باد شد سوگند او
رهی معیری
خشك و پژمرده ، تا روي زمين خم بوديم
گفتنيها كم نيست ، من و تو كم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ ، از آغاز چنين ،درهم و برهم گفتيم
ديدنيها كم نيست ، من وتو كم ديديم
بي سبب از پاييز ، جاي ميلاد اقاقيها را ،پرسيديم
چيدنيها كم نيست ، من و تو كم چيديم
وقت گل دادن عشق ، روي دار قالي
بيسبب حتي ، پرتاب گل سرخي را ، ترسيديم
خواندنيها كم نيست ،من و تو كم خوانديم
من و تو ساده ترين ،شكل سرودن را
در معبر باد ،با دهاني بسته وامانديم
من و تو كم بوديم
من و تو ،اما در ميدانها
اينك اندازه ما ميخوانيم
ما به اندازه ما ميگوييم ،ما به اندازه ما مي چينيم
ما به اندازه ما مي بوييم ،ما به اندازه ما مي روييم
من و تو كم نه كه بايد شب بي رحم وگل مريم وبيداري شبنم باشيم
من و تو خم نه و درهم نه وكم نه ،كه ميبايد ،با هم باشيم
من و تو حق داريم در شب اين جنبش نبض آدم باشيم
من و تو حق داريم كه به اندازه ما هم شده با هم باشيم گفتنيها كم نيست
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست ...
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
حمید مصدق
هفت بار نفس خود را بی ارزش و حقیر شمردم :
۱- هنگامی که نفس خود را گرفتار پستی و حقارت نمود تا به سربلندی برسد .
۲- هنگامی که او را دیدم در برابر معلولین و ناتوانها وانمود به لنگیدن می کند .
۳- هنگامی که میان آسان و دشوار حق انتخاب به او داده شد و آسان را اختیار نمود .
۴- هنگامی که او مرتکب گناه شد سپس خود را تسلی می داد که دیگران همچون او مرتکب گناه می شوند .
۵- هنگامی که نفس به خاطر ضعفی که بر او وارد شد تاب و تحمل آورد ولی صبر خود را به قدرت و توان خود نسبت داد.
۶-زمانی که نفس زشتی رخی را نکوهش کرد و آن چیزی نبود جز یکی از نقابهای خودش .
۷- هنگامی که ترانه مدح و ستایش سرود و آن را فضیلت و برتری شمرد.
جبران خلیل جبران
خيمه شب بازي دهر
با همه تلخي و شيريني خود مي گذرد
رنگ ها رنگ دگر مي گيرند
عشق ها مي ميرند
و فقط خاطره هاست كه چه شيرين و چه تلخ
دست نا خورده به جا مي ماند!!
مادربزرگ
گم كرده ام در هياهوي شهر
آن نظر بند سبز را
كه در كودكي بسته بودي به بازوي من
در اولين حمله ناگهاني تاتار عشق
خمره دلم
بر ايوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پاي راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانيم
حسین پناهی
گفتم : کبوتر ِ بوسه!
گفتی : پَر!
گفتم : گنجشک ِ آن همه آسودگی!
گفتی : پَر!
گفتم : پروانه پرسه های بی پایان!
گفتی : پَر!
گفتم : التماس ِ علاقه،
بیتابی ِ ترانه،
بیداری ِ بی حساب!
نگاهم کردی!
نه انگشتت از زمین ِ زندگی ام بلند شد،
نه واژه «پر» از بام ِ لبان ِ تو پر کشید!
سکوت کردی که چشمه ی شبنم،
از شنزار ِ انتظار من بجوشد!
عاشقم کردی! همبازی ِ ناماندگار ِ این همه گریه!
و آخرین نگاه تو،
هنوز در درگاه ِ گریه های من ایستاده است!
حالا - بدون ِ تو!-
رو به روی آینه می ایستم!
می گویم: زنبور ِ گزنده ی این همه انتظار،
کلاغ ِ سق سیاه این همه غصه!
و کسی در جواب ِ گفته های من «پر!» نمی گوید!
تکرار ِ آن بازی،
بدون ِ دست و صدای تو ممکن نیست!
پس به پیوست تمام ِ ترانه های قدیمی،
باز هم می نویسم:
برگرد!؟
یغما گلرویی
هوا بارانی و من مست و او مست
شراب سرخ شیرین در سبو مست
همه چشم سیاهش سر به سر ناز
همه زلف درازش مو به مو مست
نادر نادرپور
لحظه ها را می گذرانیم که به خوشبختی برسیم،غافل از این که
لحظات خودشان خوشبختی بودند.
دکتر علی شریعتی
|
نامه اي به پدر!
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند : |
به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا ، هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم ، به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم
سفرت به خیر اما ، تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را
محمد رضا شفیعی کدکنی
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوي تو
موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه عمر سفر مي كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه من
گرم رقصي موزون
كاشكي پنجه من
در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست
چشم من چشمه ي زاينده ي اشك
گونه ام بستر رود
كاشكي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود
حمید مصدق
یک بوسه به من داد و نمک گیرم کرد
با لعل لبان دلکشش سیرم کرد
مستانه ترین ترانه را یادم داد
اما چه کنم که رفت و دلگیرم کرد
من خیره شدم به چهره ی معصومش
با موج سیاه گریه در گیرم کرد
آرام و چه بی ریا قدم بر میداشت
در ظلمت دشت غصه شبگیرم کرد
گفتم که مرو تو را به غربت سوگند
گفتا که زمانه غرق تقصیرم کرد
ای چرخ فلک عجب نفس گیری تو
بس کن که مرام گردشت پیرم کرد
اشکی بچکان به حال زارم درویش
او رفت و اسیر دست تقدیرم کرد .
حسین قوامی ( درویش )
از دل افروزترين روز جهان
خاطره اي با من هست
به شما ارزاني :
سحري بود و هنوز
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود
گل ياس
عشق در جان هوا ريخته بود
من به ديدار سحر مي رفتم
نفسم با نفس ياس در آميخته بود
مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : هاي
بسراي اي دل شيدا بسراي
اين دل افروزترين روز جهان را بنگر
تو دلاويزترين شعر جهان را بسراي
آسمان ، ياس ، سحر ، ماه ، نسيم
روح در جسم جهان ريخته اند
شور و شوق تو برانگيخته اند
تو هم اي مرغك تنها بسراي
همه درهاي رهايي بسته ست
تا گشايي به نسيم سخني ، پنجره اي را بسراي
بسراي ....
من بدنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم
در افق پشت سراپرده نور
باغ هاي گل سرخ
شاخه گسترده به مهر
غنچه آورده به ناز
دم به دم از نفس باد سحر غنچه ها مي شد باز .
غنچه ها ميشد باز
باغ هاي گل سرخ
باغ هاي گل سرخ
يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست
چون گل افشاني لبخند تو
در لحظه شيرين شكفتن
خورشيد
چه فروغي به جهان مي بخشيد
چه شكوهي ...
همه عالم به تماشا برخاست
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم
دو كبوتر در اوج
بال در بال گذر مي كردند
دو صنوبر در باغ
سرفراگوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند
مرغ دريايي با جفت خوداز ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور ....
چمن خاطره من نيز ز جان مايه عشق
در سراپرده دل
غنچه اي مي پرورد
ـ هديه اي مي آورد ـ
برگ هايش كم كم باز شدند
برگ ها باز شدند
يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش
با شكوفايي خورشيد
گل افشاني لبخند تو
آراستمش
تاروپودش را از خوبي و مهر
خوشتر از تافته ياس و سحر بافته ام
دوستت دارم را
من دلاويزترين شعر جهان يافته ام
اين گل سرخ من است
دامني پر گل ازين گل كه دهي هديه به خلق
كه بري خانه دشمن
كه فشاني بردوست
راز خوشبختي هركس به پراكندن اوست
در دل مردم عالم به خدا
نورخواهد پاشيد
روح خواهد پاشيد
تو هم اي خوب من اين نكته به تكرار بگو
بگو
اين دلاويزترين شعر جهان را همه وقت
نه به يك بار و به ده بار كه صد بار بگو
« دوستم داري » را از من بسيار بپرس!
« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !
.... فریدون مشیری .....
روزهايی كه بی تو می گذرد
گرچه با ياد توست ثانيهاش
آرزو باز می كند فرياد :
در كنار تو می گذشت ای كاش
فريدون مشيري
دردهاي من
جامه نيستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نيستند
تا به رشته سخن درآورم
نعره نيستند
تا ز ناي جان بر آورم
دردهاي من نگفتني
دردهاي من نهفتني است
دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي که چين پوستينشان
مردمي که رنگ روي آستينشان
مردمي که نامهايشان
جلد کهنه شناسنامه هايشان
درد مي کند
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده سرودنم
درد مي کند
انحناي روح من
شانه هاي خسته ي غرور من
تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است
کتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهاي پوستي کجا؟
درد دوستي کجا؟
اين سماجت عجيب
پافشاري شگفت دردهاست
دردهاي آشنا
دردهاي بومي غريب
دردهاي خانگي
دردهاي کهنه ي لجوج
قیصر امین پور
سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، اورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم
گواهی بخواهید، اینک گواه:
همین زخم هایی که نشمرده ایم
دلی سر بلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم
قیصر امین پور
و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استكان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش كنيم
حسین پناهی
«خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظهی مرگ بر بیثمری لحظهای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم! و مردنی عطا کن که بر بیهودگیاش سوگوار نباشم! خدایا تو چگونه زیستن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت!خدایا رحمتی کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد! قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم!خدایا مگذار که ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر مرا با کسبهی دین با حملهی تعصب و عملهی ارتجاع هم آواز کند! خدایا مرا از این فاجعهی پلید مصلحتپرستی که چون همهکسگیر شده است وقاحتش از یاد رفته و بیماری شده است که از فرط عمومیتش هرکه از آن سالم مانده باشد بیمار مینماید مصون بدار تا به رعایت مصلحت حقیقت را ذبح شرعی نکنم.»
تمام حجم قفس را شناختيم بس است
بيا به تجربه در آسمان پرى بزنيم
اگرچه نيت خوبى است زيستن اما
خوشا كه دست به تصميم بهترى بزنيم
امروز صبح موقعی که داشتم می یومدم سر کار رادیو ایران اعلام کرد... برای خودم هم عجیب این چند روز چرا این شعرارو انتخاب می کردم بماند که چون یقین نداشتم مال کدوم شاعر اسمشو ننوشته بودم- چون اگه توجه کنین اکثرا اسم شاعر دارن- اما در این مورد تنبلی می کردم و دنبال شاعرش نمی گشتم با اینکه چند تا از بهترین دوستان از من پرسیده بودن...
تا این که امروز که خبر فوت شاعر معاصر قیصر امین پور رو شنیدم و اینجا http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=219998دیدم .و تازه یادم اومد شاعر اینها ...
http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=220006&t=art
روحش شاد ...
شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى
لحظه هاى كاغذى را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بایگانى، زندگى هاى ادارى
آفتاب زرد وغمگین، پله هاى رو به پایین
سقف هاى سرد و سنگین، آسمان هاى اجارى
عصر جدول هاى خالى، پارك هاى این حوالى
پرسه هاى بى خیالى، نیمكت هاى خمارى
رونوشت روزها را روى هم سنجاق كردم:
شنبه هاى بى پناهى، جمعه هاى بى قرارى
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزى، باد خواهد برد بارى
روى میز خالى من، صفحه باز حوادث
درستون تسلیت ها، نامى از مایادگارى
زنده ياد قيصر امين پور
بوی سبزه
بوی خاک
شاخه های شسته
باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس
رقص باد
نغمه ی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگـــــــــــــــــــار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتـــــــــــــــــــــاب
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم مسازد آفتاب
ای دریغ از ما دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
فریدون مشیری

كجا شهد است اين آبي كه در هر دانه ي شيرين انگور است ؟
كجا شهد است ؟ اين اشك
اشك باغبان پير رنجور است
كه شب ها راه پيموده
همه شب تا
سحر بيدار بوده
تاك ها را آب داده
پشت را چون چفته هاي مو دو تا كرده
دل هر دانه را از اشك چشمان نور خشيده
تن هر خوشه را با خون دل شاداب پرورده
چه مي گوييد ؟
كجا شهد است اين آبي كه در هر دانه ي شيرين انگور است ؟
كجا شهد است ؟ اين خون است
خون باغبان پير
رنجور است
چنين آسان مگيريدش
چنين آسان منوشيدش
شما هم اي خريداران شعر من
اگر در دانه هاي نازك لفظم
و ياد ر خوشه هاي روشن شعرم
شراب و شهد مي بينيد ، غير از اشك و خونم نيست
كجا شهد است ؟ اين اشك است ، اين خون است
شرابش از كجا خوانيد ؟ اين مستي نه
آن مستي است
شما از خون من مستيد
از خوني كه مي نوشيد
از خون دلم مستيد
مرا هر لفظ ، فريادي است كز دل مي كشم بيرون
مرا هر شعر دريايي است
دريايي است لبريز از شراب خون
كجا شهد است اين اشكي كه در هر دانه ي لفظ است ؟
كجا شهد است اين خوني كه در هر خوشه ي شعر است ؟
چنين آسان ميفشاريد بر هر دانه ي لبها را و بر خوشه دندان را ؟
مرا اين كاسه ي خون است
مرا اين ساغر اشك است
چنين آسان مگيريدش
چنين آسان منوشيدش
یک شب ترا ز مرمر شعر آفریده ام
تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم
ناز هزار چشم سیه را خریده ام
بر قامتت که وسوسه ی شستشو در اوست
پاشیده ام شراب کف آلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم
دزدیده ام ز چشم حسودان ، نگاه را
تا پیچ و تاب قد ترا دلنشین کنم
دست از سر نیاز بهر سو گشوده ام
از هر زنی ، تراش تنی وام کرده ام
از هر قدی ‚ کرشمه ی رقصی ربوده ام
اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد
در پیش پای خویش به خکم فکنده ای
مست از می غروری و دور از غم منی
گویی دل از کسی که ترا ساخت ، کنده ای
هشدار ! زانکه در پس این پرده ی نیاز
آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام
یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند
ببینند سایه ها که ترا هم شکسته ام
زندگی خوردن و خوابیدن نیست
انتظار و هوس و دیدن و نادیدن نیست.
زندگی چون گل سرخی است
پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف.
یادمان باشد اگر گل چیدیم
عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند.
دکتر علی شریعتی
اگر ماه بودم به هرجا که بودم سراغ تو را از خدا می گرفتم.
اگر سنگ بودم به هرجا که بودی سر راه گذر تو جا می گرفتم.
اگر ماه بودی به صد ناز شاید شبی بر بام من می نشستی.
اگر سنگ بودی به هر جا که بودم مرا می شکستی!
مرا می شکستی!
در وجودم هر زمان شوق رسيدن
آرزوی پر زدن
انتظار ديدن است
گاه گاهی در آسمان چشم تو پر می زنم
يا که گاهی در خيالت می رسم
ديدنت!
ديدنت اما برايم مثل يک افسانه ی ديرينه است
بر تمام ميله های اين قفس
اين قفس از جنس خاک و لحظه ها
رنگ آبی می زنم
رنگ آبی، رنگ آرزوهای من است
رنگ آبی، رنگ عشق!
رنگ آبی، رنگ توست!
در وجودم شوق تو باز شعله می کشد
در درونم آتشی از مهر تو
باز هم خرمنی از عشق برپا می کند
با تمام خستگی
امروز من استاده ام
امروز نه
هر روز من استاده ام
بر سر آن کوچه باغ مهربانی
باز هم من استاده ام
در دلم تنها و تنها يک نوا
يک موج، يک فرياد
باز هم يک انتظار!
باز هم يک انتظار!
باید برم ... کاش می شد رفت... خسته ام از اینجا!!!!! خسته تر از اونی که تصورش رو بشه کرد.
می ترسم وقتی برم که دیر شده باشه ! می ترسم ... خسته ام ...
عشق ، غذا خوردن یک حریص گرسنه است
و دوست داشتن " همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن ".
« دکتر علی شریعتی »
از غم عشق چه ميبايد كرد ؟!
ميتوان گريه جانسوزي كرد
ميتوان قصه نوشت ، شعر سرود
ميتوان از غم عشق ، ماتم داشت
به دمي ، ديداري ، ميتوان راضي شد
به تمناي نگاهي ، ميتوان تشنه جانبازي شد .
از غم عشق چه ميبايد كرد ؟!
در خم و ، پيچ و خم جنگل گيسوي عزيز ـ
ميتوان راه گشود
دورادور، ميتوان با او بود
ميتوان مست شد از عطر غرور .
ميتوان دلخوش كرد به كلامي كه شنيد ـ
از دو خط نامه سرد ،
ميتوان داغ شد و شعله كشيد
از جهنم گذري كرد و گذشت ـ
به گذرگاه رسيد
به گذرگاه تباهي به جنون
وز عطش فرياد زد ، فرياد زد .
ميتوان رفت در آن ستاره هاي چشم او
ميتوان نيست شد و هيچ نديد جز دو نقطه سياه .
ميتوان خود را ديد
لحظه اي غربت خود را حس كرد ـ
و در آن مرز غريبانه چه شيرين جان داد .
از غم عشق چه ميبايد كرد ؟!
من نميدانم كه هيچ ، تو بگو
تشنه ام ، تشنه ترين تشنه ها
از عطشي ميسوزم
تو بگو ، از غم عشق چه ميبايد كرد ؟!


