| ...در اين ديوانه بازار | ||
|
مي خواستم زندگي كنم ، راهم را بستند ستايش كردم ، گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ است گريستم ، گفتند بهانه است خنديدم ، گفتند ديوانه است دنيا را نگه داريد ، مي خواهم پياده شوم دکتر علی شریعتی
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 8:26 | لینک
|
|
||
| سايه | ||
![]() از خانه بيرون ميزنم اما کجا امشب
شايد تو ميخواهی مرا در کوچه ها امشب!
پشت ستون سايه ها روی درخت شب می جويم اما نيستی در هيچ جا امشب؟
مي دانم ، آری نيستی اما نمی دانم بيهوده می گردم به دنبالت چرا امشب؟
هر شب ترا بی جستجو می يافتم اما نگذاشت بی خوابی به دست آرم ترا امشب
ها...سايه ای ديدم! شبيه ات نيست اما حيف! ای کاش می ديدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چيز حتا ز برگی هم نمی آيد صدا امشب
امشب ز پشته ي ابرها بيرون نيامد ماه بشکن قرق را ماه من بيرون بيا امشب
گشتم تمام کوچه ها را يک نفس هم نيست شايد که بخشيدند دنيا را به ما امشب
طاقت نمی آرم تو که می دانی از ديشب بايد چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب
ای ماجرای شعر و شب های جنون من آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟
علی بهمنی
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 8:14 | لینک
|
||
| روزی از روزها | ||
|
روزی از روزها و شبی از شبها خواهم افتاد و خواهم مُرد اما می خواهم هر چه بیشتر بروم تا هر چه دورتر بیفتم تا هر چه دیرتر بیفتم هر چه دیرتر و دورتر بمیرم نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه بیش از آنکه می توانستم بروم و بمانم افتاده باشم و جان داده باشم . همین
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 7:46 | لینک
|
|
||
| پنج وارونه | ||
|
پنج وارونه چه معنا دارد؟
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 7:44 | لینک
|
|
||
| گل | ||
|
همان رنگ و همان روی مهدی اخوان ثالث
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 9:15 | لینک
|
|
||
| سوگند | ||
|
لاله رویی بر گل سرخی نگاشت
کز سیه چشمان نگیرم دلبری از لب من کس نیابد بوسه ای وز کف من کس ننوشد ساغری تا نیفتد پایش اندر بند ها یاد کرد آن تازه گل سوگند ها ناگهان باد صبا دامن کشان سوی سرو و لاله شمشاد رفت فارغ از پیمان نگشته نازنین کز نسیمی برگ گل بر باد رفت خنده زد گل بر رخ دلبند او کآن چنان بر باد شد سوگند او رهی معیری
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 7:36 | لینک
|
||
| گفتنيها كم نيست | ||
|
گفتنيها كم نيست ، من و تو كم بوديم
خشك و پژمرده ، تا روي زمين خم بوديم گفتنيها كم نيست ، من و تو كم گفتيم مثل هذيان دم مرگ ، از آغاز چنين ،درهم و برهم گفتيم ديدنيها كم نيست ، من وتو كم ديديم بي سبب از پاييز ، جاي ميلاد اقاقيها را ،پرسيديم چيدنيها كم نيست ، من و تو كم چيديم وقت گل دادن عشق ، روي دار قالي بيسبب حتي ، پرتاب گل سرخي را ، ترسيديم خواندنيها كم نيست ،من و تو كم خوانديم من و تو ساده ترين ،شكل سرودن را در معبر باد ،با دهاني بسته وامانديم من و تو كم بوديم من و تو ،اما در ميدانها اينك اندازه ما ميخوانيم ما به اندازه ما ميگوييم ،ما به اندازه ما مي چينيم ما به اندازه ما مي بوييم ،ما به اندازه ما مي روييم من و تو كم نه كه بايد شب بي رحم وگل مريم وبيداري شبنم باشيم من و تو خم نه و درهم نه وكم نه ،كه ميبايد ،با هم باشيم من و تو حق داريم در شب اين جنبش نبض آدم باشيم من و تو حق داريم كه به اندازه ما هم شده با هم باشيم گفتنيها كم نيست
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 7:49 | لینک
|
|
||
| باران | ||
آسمان سربی رنگ
حمید مصدق
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 7:39 | لینک
|
|
||
| نکوهش نفس | ||
|
هفت بار نفس خود را بی ارزش و حقیر شمردم : ۱- هنگامی که نفس خود را گرفتار پستی و حقارت نمود تا به سربلندی برسد . ۲- هنگامی که او را دیدم در برابر معلولین و ناتوانها وانمود به لنگیدن می کند . ۳- هنگامی که میان آسان و دشوار حق انتخاب به او داده شد و آسان را اختیار نمود . ۴- هنگامی که او مرتکب گناه شد سپس خود را تسلی می داد که دیگران همچون او مرتکب گناه می شوند . ۵- هنگامی که نفس به خاطر ضعفی که بر او وارد شد تاب و تحمل آورد ولی صبر خود را به قدرت و توان خود نسبت داد. ۶-زمانی که نفس زشتی رخی را نکوهش کرد و آن چیزی نبود جز یکی از نقابهای خودش . ۷- هنگامی که ترانه مدح و ستایش سرود و آن را فضیلت و برتری شمرد. جبران خلیل جبران
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 7:29 | لینک
|
|
||
| خاطره | ||
|
در گذر گاه زمان
خيمه شب بازي دهر با همه تلخي و شيريني خود مي گذرد رنگ ها رنگ دگر مي گيرند عشق ها مي ميرند و فقط خاطره هاست كه چه شيرين و چه تلخ دست نا خورده به جا مي ماند!!
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 11:34 | لینک
|
|
||
| غریب | ||
|
مادربزرگ حسین پناهی
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 10:10 | لینک
|
|
||
| زندگی میخی | ||
|
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 10:27 | لینک
|
|
||
| !...اصلا ً این بازی یک نفره نیست | ||
گفتم : کبوتر ِ بوسه! یغما گلرویی
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 9:54 | لینک
|
|
||
| ... مستي | ||
|
|
||
| ... | ||
|
لحظه ها را می گذرانیم که به خوشبختی برسیم،غافل از این که لحظات خودشان خوشبختی بودند. دکتر علی شریعتی
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 9:54 | لینک
|
|
||
| در دنيا چيزهاي بدتري هم هست | |||
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 8:40 | لینک
|
|
|||
| هوس سفر | ||
به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید
محمد رضا شفیعی کدکنی
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 6:48 | لینک
|
|
||
| موج درياي خيال | ||
|
در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخنگوي توام من در اين تاريكي من در اين تيره شب جانفرسا زائر ظلمت گيسوي توام گيسوان تو پريشانتر از انديشه من گيسوان تو شب بي پايان جنگل عطرآلود شكن گيسوي تو موج درياي خيال كاش با زورق انديشه شبي از شط گيسوي مواج تو من بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم كاش بر اين شط مواج سياه همه عمر سفر مي كردم من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور گيسوان تو در انديشه من گرم رقصي موزون كاشكي پنجه من در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست چشم من چشمه ي زاينده ي اشك گونه ام بستر رود كاشكي همچو حبابي بر آب در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود حمید مصدق
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 7:18 | لینک
|
|
||
| هجران | ||
|
یک بوسه به من داد و نمک گیرم کرد با لعل لبان دلکشش سیرم کرد مستانه ترین ترانه را یادم داد اما چه کنم که رفت و دلگیرم کرد من خیره شدم به چهره ی معصومش با موج سیاه گریه در گیرم کرد آرام و چه بی ریا قدم بر میداشت در ظلمت دشت غصه شبگیرم کرد گفتم که مرو تو را به غربت سوگند گفتا که زمانه غرق تقصیرم کرد ای چرخ فلک عجب نفس گیری تو بس کن که مرام گردشت پیرم کرد اشکی بچکان به حال زارم درویش او رفت و اسیر دست تقدیرم کرد .
حسین قوامی ( درویش )
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 9:18 | لینک
|
|
||
| دوستت دارم | ||
|
از دل افروزترين روز جهان
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 8:6 | لینک
|
|
||
| بی تو | ||
|
روزهايی كه بی تو می گذرد گرچه با ياد توست ثانيهاش آرزو باز می كند فرياد : در كنار تو می گذشت ای كاش
فريدون مشيري
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 6:55 | لینک
|
||
| دردهاي من | ||
|
دردهاي من جامه نيستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نيستند تا به رشته سخن درآورم نعره نيستند تا ز ناي جان بر آورم دردهاي من نگفتني دردهاي من نهفتني است دردهاي من گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست درد مردم زمانه است مردمي که چين پوستينشان مردمي که رنگ روي آستينشان مردمي که نامهايشان جلد کهنه شناسنامه هايشان درد مي کند من ولي تمام استخوان بودنم لحظه هاي ساده سرودنم درد مي کند انحناي روح من شانه هاي خسته ي غرور من تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است کتف گريه هاي بي بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است دردهاي پوستي کجا؟ درد دوستي کجا؟ اين سماجت عجيب پافشاري شگفت دردهاست دردهاي آشنا دردهاي بومي غريب دردهاي خانگي دردهاي کهنه ي لجوج قیصر امین پور
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 6:44 | لینک
|
||
| ...اگر دل دلیل است | ||
|
سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم چو گلدان خالی، لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم اگر داغ دل بود، ما دیده ایم اگر خون دل بود، ما خورده ایم اگر دل دلیل است، اورده ایم اگر داغ شرط است، ما برده ایم اگر دشنه دشمنان، گردنیم اگر خنجر دوستان، گرده ایم گواهی بخواهید، اینک گواه: همین زخم هایی که نشمرده ایم دلی سر بلند و سری سر به زیر از این دست عمری به سر برده ایم
قیصر امین پور
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 6:35 | لینک
|
||
| شبي باراني | ||
|
و رسالت من اين خواهد بود
حسین پناهی
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 17:38 | لینک
|
|
||
| ...ایمان | ||
|
«خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظهی مرگ بر بیثمری لحظهای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم! و مردنی عطا کن که بر بیهودگیاش سوگوار نباشم! خدایا تو چگونه زیستن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت!خدایا رحمتی کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد! قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم!خدایا مگذار که ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر مرا با کسبهی دین با حملهی تعصب و عملهی ارتجاع هم آواز کند! خدایا مرا از این فاجعهی پلید مصلحتپرستی که چون همهکسگیر شده است وقاحتش از یاد رفته و بیماری شده است که از فرط عمومیتش هرکه از آن سالم مانده باشد بیمار مینماید مصون بدار تا به رعایت مصلحت حقیقت را ذبح شرعی نکنم.»
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 6:45 | لینک
|
||
| ...قیصر امین پور | ||
|
تمام حجم قفس را شناختيم بس است امروز صبح موقعی که داشتم می یومدم سر کار رادیو ایران اعلام کرد... برای خودم هم عجیب این چند روز چرا این شعرارو انتخاب می کردم بماند که چون یقین نداشتم مال کدوم شاعر اسمشو ننوشته بودم- چون اگه توجه کنین اکثرا اسم شاعر دارن- اما در این مورد تنبلی می کردم و دنبال شاعرش نمی گشتم با اینکه چند تا از بهترین دوستان از من پرسیده بودن... تا این که امروز که خبر فوت شاعر معاصر قیصر امین پور رو شنیدم و اینجا http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=219998دیدم .و تازه یادم اومد شاعر اینها ... http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=220006&t=art روحش شاد ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 10:58 | لینک
|
|
||
| پرواز مجازى | ||
|
خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى
شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى لحظه هاى كاغذى را روز و شب تكرار كردن خاطرات بایگانى، زندگى هاى ادارى آفتاب زرد وغمگین، پله هاى رو به پایین سقف هاى سرد و سنگین، آسمان هاى اجارى عصر جدول هاى خالى، پارك هاى این حوالى پرسه هاى بى خیالى، نیمكت هاى خمارى رونوشت روزها را روى هم سنجاق كردم: شنبه هاى بى پناهى، جمعه هاى بى قرارى عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها خاك خواهد بست روزى، باد خواهد برد بارى روى میز خالى من، صفحه باز حوادث درستون تسلیت ها، نامى از مایادگارى زنده ياد قيصر امين پور
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 8:52 | لینک
|
|
||
| بوی باران | ||
|
بوی باران
بوی سبزه بوی خاک شاخه های شسته باران خورده پاک آسمان آبی و ابر سپید برگ های سبز بید عطر نرگس رقص باد نغمه ی شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک میرسد اینک بهار میرسد اینک بهار خوش به حال روزگـــــــــــــــــــار خوش به حال چشمه ها و دشت ها ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم فریدون مشیری
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 7:26 | لینک
|
|
||
| ...اشك باغبان | ||
![]() چه مي گوييد ؟
كجا شهد است اين آبي كه در هر دانه ي شيرين انگور است ؟ كجا شهد است ؟ اين اشك اشك باغبان پير رنجور است كه شب ها راه پيموده همه شب تا سحر بيدار بوده تاك ها را آب داده پشت را چون چفته هاي مو دو تا كرده دل هر دانه را از اشك چشمان نور خشيده تن هر خوشه را با خون دل شاداب پرورده چه مي گوييد ؟ كجا شهد است اين آبي كه در هر دانه ي شيرين انگور است ؟ كجا شهد است ؟ اين خون است خون باغبان پير رنجور است چنين آسان مگيريدش چنين آسان منوشيدش شما هم اي خريداران شعر من اگر در دانه هاي نازك لفظم و ياد ر خوشه هاي روشن شعرم شراب و شهد مي بينيد ، غير از اشك و خونم نيست كجا شهد است ؟ اين اشك است ، اين خون است شرابش از كجا خوانيد ؟ اين مستي نه آن مستي است شما از خون من مستيد از خوني كه مي نوشيد از خون دلم مستيد مرا هر لفظ ، فريادي است كز دل مي كشم بيرون مرا هر شعر دريايي است دريايي است لبريز از شراب خون كجا شهد است اين اشكي كه در هر دانه ي لفظ است ؟ كجا شهد است اين خوني كه در هر خوشه ي شعر است ؟ چنين آسان ميفشاريد بر هر دانه ي لبها را و بر خوشه دندان را ؟ مرا اين كاسه ي خون است مرا اين ساغر اشك است چنين آسان مگيريدش چنين آسان منوشيدش قیصر امین پور
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 7:46 | لینک
|
|
||
| ...ترا هم شکسته ام | ||
|
پیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیال
یک شب ترا ز مرمر شعر آفریده ام تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم ناز هزار چشم سیه را خریده ام بر قامتت که وسوسه ی شستشو در اوست پاشیده ام شراب کف آلود ماه را تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم دزدیده ام ز چشم حسودان ، نگاه را تا پیچ و تاب قد ترا دلنشین کنم دست از سر نیاز بهر سو گشوده ام از هر زنی ، تراش تنی وام کرده ام از هر قدی ‚ کرشمه ی رقصی ربوده ام اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد در پیش پای خویش به خکم فکنده ای مست از می غروری و دور از غم منی گویی دل از کسی که ترا ساخت ، کنده ای هشدار ! زانکه در پس این پرده ی نیاز آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند ببینند سایه ها که ترا هم شکسته ام قیصر امین پور
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 10:34 | لینک
|
|
||
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 10:1 | لینک
|
|
||
| ...زندگی | ||
|
زندگی خوردن و خوابیدن نیست
انتظار و هوس و دیدن و نادیدن نیست.
زندگی چون گل سرخی است
پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف.
یادمان باشد اگر گل چیدیم
عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند.
دکتر علی شریعتی
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 8:4 | لینک
|
|
||
| اگر ماه بودم | ||
اگر ماه بودم به هرجا که بودم سراغ تو را از خدا می گرفتم. اگر سنگ بودم به هرجا که بودی سر راه گذر تو جا می گرفتم. اگر ماه بودی به صد ناز شاید شبی بر بام من می نشستی. اگر سنگ بودی به هر جا که بودم مرا می شکستی! مرا می شکستی!
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 8:1 | لینک
|
|
||
| !باز هم يک انتظار | ||
|
در دلم هر لحظه سودايی ديگر است
در وجودم هر زمان شوق رسيدن آرزوی پر زدن انتظار ديدن است گاه گاهی در آسمان چشم تو پر می زنم يا که گاهی در خيالت می رسم ديدنت! ديدنت اما برايم مثل يک افسانه ی ديرينه است بر تمام ميله های اين قفس اين قفس از جنس خاک و لحظه ها رنگ آبی می زنم رنگ آبی، رنگ آرزوهای من است رنگ آبی، رنگ عشق! رنگ آبی، رنگ توست! در وجودم شوق تو باز شعله می کشد در درونم آتشی از مهر تو باز هم خرمنی از عشق برپا می کند با تمام خستگی امروز من استاده ام امروز نه هر روز من استاده ام بر سر آن کوچه باغ مهربانی باز هم من استاده ام در دلم تنها و تنها يک نوا يک موج، يک فرياد باز هم يک انتظار! باز هم يک انتظار!
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 9:50 | لینک
|
|
||
| سیاست | ||
|
يکي به پسرش مي گه مي خوام برات زن بگيرم. پسر مي گه نه حالا باشه...ميگه : دختر بيل گيتسه ! نمي خواي ؟ پسر لبخند ميزنه و ميگه : باشه! بعد ميره پيش بيل گيتس و مي گه :دخترتو عروس نمي کني؟ مي گه نه! ميگه : پسر من معاون رييس جمهوره ها ! بيل گيتس لبخند مي زنه و ميگه :باشه! بعد ميره پيش رييس جمهور ميگه : معاون نمي خواي ! ميگه نه ! ميگه : اگه داماد بيل گيتس باشه چطور ! رييس جمهور لبخند مي زنه و ميگه :باشه ..... سياستو حال کردين ؟
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 8:42 | لینک
|
|
||
| ... باید برم | ||
|
باید برم ... کاش می شد رفت... خسته ام از اینجا!!!!! خسته تر از اونی که تصورش رو بشه کرد. می ترسم وقتی برم که دیر شده باشه ! می ترسم ... خسته ام ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:40 | لینک
|
|
||
|
عشق ، غذا خوردن یک حریص گرسنه است و دوست داشتن " همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن ".
« دکتر علی شریعتی »
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 8:31 | لینک
|
|
||
| غم عشق | ||
|
از غم عشق چه ميبايد كرد ؟! ميتوان گريه جانسوزي كرد ميتوان قصه نوشت ، شعر سرود ميتوان از غم عشق ، ماتم داشت به دمي ، ديداري ، ميتوان راضي شد به تمناي نگاهي ، ميتوان تشنه جانبازي شد . از غم عشق چه ميبايد كرد ؟! در خم و ، پيچ و خم جنگل گيسوي عزيز ـ ميتوان راه گشود دورادور، ميتوان با او بود ميتوان مست شد از عطر غرور . ميتوان دلخوش كرد به كلامي كه شنيد ـ از دو خط نامه سرد ، ميتوان داغ شد و شعله كشيد از جهنم گذري كرد و گذشت ـ به گذرگاه رسيد به گذرگاه تباهي به جنون وز عطش فرياد زد ، فرياد زد . ميتوان رفت در آن ستاره هاي چشم او ميتوان نيست شد و هيچ نديد جز دو نقطه سياه . ميتوان خود را ديد لحظه اي غربت خود را حس كرد ـ و در آن مرز غريبانه چه شيرين جان داد . از غم عشق چه ميبايد كرد ؟! من نميدانم كه هيچ ، تو بگو تشنه ام ، تشنه ترين تشنه ها از عطشي ميسوزم تو بگو ، از غم عشق چه ميبايد كرد ؟!
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 7:50 | لینک
|
|
||