| خداحافظ | ||
|
من دارم میرم مسافرت...
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 16:7 | لینک
|
|
||
| خانه دوست كجاست؟ | ||
"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار. سهراب
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 8:8 | لینک
|
|
||
| آخرین نفس | ||
|
بی بهانه
از تو خواهم شد آن چنان که بی بهانه از تو گفتم . هفت خان هفت شهر هفت آسمان را به سوی تو با همین پاهای لرزان پیمودم بی بهانه . حالا یک قدم آخر را تو بیا باور کن آخرین نفسهای من است حالا تو بیا ای آخرین نفس .
حسین قوامی ( درویش )
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 9:0 | لینک
|
|
||
| ...شب | ||
|
شبي ارام چون درياي بي جنبش حمید مصدق
نوشته
شده توسط بوف بینا در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 10:21 | لینک
|
|
||
| ...لحظه ديدار | ||
|
لحظه ديدار نزديك است . باز من ديوانه ام، مستم . باز مي لرزد، دلم، دستم . باز گويي در جهان ديگري هستم . هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ ! هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست! آبرويم را نريزي، دل ! - اي نخورده مست - لحظه ديدار نزديك است . مهدی اخوان ثالث
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 8:41 | لینک
|
|
||
| ...راز زندگي | ||
غنچه با دل گرفته گفت:"زندگي لب ز خنده بستن است فریدون مشیری
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 7:53 | لینک
|
|
||
| ...به چه مانند کنم؟ | ||
![]() به چه مانند کنم موی پريشان تو را
به دل تيره شب به يکی هاله دود که پريشان شده و ريخته بر چهره ماه به نوازشگر جان يا به لطفی که نهد گرم نوازی در سيم يا بدان شعله شمع که بلرزد ز نسيم به چه مانند کنم حالت چشمان تو را به يکی نغمه جادويی از پنجه گرم به يکی اختر رخشنده به دامان سپهر يا به الماس سياهی که بشويندش در جام شراب به غزلهای نوازشگر حافظ در شب يا به سرمستی طغيانگر دوران شباب به چه مانند کنم سرخی لبهای تو را به يکی لاله شاداب که بنشسته به کوه به شرابی که نمايان بود از جام بلور به صفای گل سرخی که بخندد در باغ به شقايق که بود جلوه گر بزم چمن یا به ياقوت درخشانی در نور چراغ مرمر صاف تنت را به چه مانند کنم به بلوری رخشان يا به پاکی و دل انگيزی برف به يکی ابر سپيد يا به يک مخمل خوشرنگ نوازشگر گرم به يکی چشمه نور يا به سيمای گل انداخته از دولت شرم به پرندی که کند جلوه گری در مهتاب به گل ياس که پاشيده بر آن پرتو ماه يا به قويی که رود نرم و سبک در دل آب به چه مانند کنم خلوت آغوش تو به يکی بستر گل به پرستشگه عشق يا به خلوتگه جانها که غم از ياد برد به نفسهای بهار يا به يک خرمن ياس... که شميم خوش آن را همه جا باد برد به چه مانند کنم؟ من ندانم... به نگاهی تو بگو به چه مانند کنم؟... فریدون مشیری
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 8:4 | لینک
|
|
||
| ...بی وفا | ||
|
بی وفا هیچ یاد ما نکند
درد ما داند و دوا نکند هیچ کس را چو ما خدا دیگر به چنین عشق مبتلا نکند نو در آمد غمی،که دامن جان همچو درد کهن رها نکند هیچ بیگا نه را خدا چون من به چنین دردی آشنا نکند مثل چوب خدا بود غم ما که زند ضربت و صدا نکند من به جان خواهم این غم و گویم که خداش از دلم جدا نکند بعد ازین پند و وعظ در دل من جایی از بهر خویش وا نکند بگذر ای ناصح از نصیحت ما این سخن ها علاج ما نکند بگذر از من ترا به پیغمبر من از او بگذرم؟؟؟!!خدا نکند!!!! گفت (امید) و بازهم گوید با وفا ترک بی وفا نکند مهدی اخوان ثالث
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 7:34 | لینک
|
|
||
| ...چشم به راه | ||
تورا من چشم در راهم شباهنگام نیما
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 7:34 | لینک
|
|
||
| ...کاش | ||
كاش مي ديدم چيست فریدون مشیری
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 9:18 | لینک
|
|
||
| ...آتش زیر خاکستر | ||
زير خاكستر ذهنم باقي ست عشقي آن گونه كه بنيان مرا گاهگاهي كه دلم مي گيرد گرچه از فرط غرور گفته بودند كه از دل برود يار چو از ديده برفت دفتر عمر مرا در قمار غم عشق حمید مصدق
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 7:49 | لینک
|
|
||
| ...من اینجا بس دلم تنگ است | ||
|
بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند مهدی اخوان ثالث
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 7:52 | لینک
|
|
||
| کلاغ | ||
|
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان، وصلهای ناجور بر لباس هستی. صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی میشکفت و نه لبخندی بر لبی مینشست. صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین میپیچید کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. کلاغ از کائنات گله داشت. کلاغ فکر میکرد در دایره قسمت، نازیباییها فقط سهم اوست و نظام احسن، عبارتی است که هرگز او را شامل نمیشود کلاغ غمگینانه گفت: کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی میزدود و بالهایش را میبست تا دیگر آواز نخواند. خدا گفت: صدایت ترنمی است که هر گوشی آنرا بلد نیست. فرشتهها با صدای تو به وجد میآیند. سیاه کوچکم، بخوان. فرشتهها منتظرند؛ و کلاغ هیچ نگفت. خدا گفت: بخوان، برای من بخوان. این منم که دوستت دارم، سیاهیت را و خواندنت را. کلاغ خواند، این بار عاشقانهترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه دهم آذر 1386ساعت 15:5 | لینک
|
|
||
| ! کسی خونه نیست | ||
جمعه شنبه یک شنبه نیستم...!!!
نوشته
شده توسط بوف بینا در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 13:50 | لینک
|
|
||
| ! پايان نامه خرگوش | ||
|
يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.
حالا چی شد که این و نوشتم!!خه می خوام دوباره درس بخونم اونم تو رشته ای که با قبلی خیلی فرق داره مدام فکر می کردم یعنی می تونم !!صحبت شد از این که پایان نامه هم باید بنویسم هر چند با این قضیه مشکلی ندارم اما این داستان برای من که خیلی آموزنده بود. از این به بعد تصمیم دارم یواش یواش شروع کنم به نوشتن .شاید خاطرات شاید هر چی که به ذهنم برسه اما خب تصمیمشو گرفتم تصمیم گرفتم بنویسم ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 9:18 | لینک
|
|
||
| ...فاصله | ||
|
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری تو توانایی بخشش داری دستهای تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دیگر رونقی دیگر هست می توانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من آنچه را می بخشی من به بی سامانی باد را می مانم من به سرگردانی ابر را می مانم من به آراستگی خندیدم من ژولیده به آراستگی خندیدم سنگ طفلی ، اما خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت قصه ی بی سر و سامانی من باد با برگ درختان می گفت باد با من می گفت : ” چه تهیدستی مرد “ ابر باور می کرد من در ایینه رخ خود دیدم و به تو حق دادم آه می بینم ، می بینم تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم چه امید عبثی من چه دارم که تو را در خور ؟ هیچ من چه دارم که سزاوار تو ؟ هیچ تو همه هستی من ، هستی من تو همه زندگی من هستی تو چه داری ؟ همه چیز تو چه کم داری ؟ هیچ بی تو در می ابم چون چناران کهن از درون تلخی واریزم را کاهش جان من این شعر من است آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی راستی شعر مرا می خوانی ؟ نه ، دریغا ، هرگز باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی کاشکی شعر مرا می خواندی حمید مصدق
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 8:1 | لینک
|
|
||
| دریای مرده | ||
|
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 12:59 | لینک
|
|
||
| يك با يك برابر نيست | ||
|
معلم پاي تخته داد مي زد
صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود ولي آخر كلاسي ها لواشك بين خود تقسيم مي كردند وآن يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد براي آنكه بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان تساوي هاي جبري رانشان مي داد خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك غمگين بود تساوي را چنين بنوشت يك با يك برابر هست از ميان جمع شاگردان يكي برخاست هميشه يك نفر بايد به پا خيزد به آرامي سخن سر داد تساوي اشتباهي فاحش و محض است معلم مات بر جا ماند و او پرسيد گر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز يك با يك برابر بود سكوت مدهوشي بود و سئوالي سخت معلم خشمگين فرياد زد آري برابر بود و او با پوزخندي گفت اگر يك فرد انسان واحد يك بود آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت پايين بود اگر يك فرد انسان واحد يك بود آن كه صورت نقره گون چون قرص مه مي داشت بالا بود وان سيه چرده كه مي ناليد پايين بود اگريك فرد انسان واحد يك بود اين تساوي زير و رو مي شد حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود نان و مال مفت خواران از كجا آماده مي گرديد يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟ يك اگر با يك برابر بود پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟ يا كه زير صربت شلاق له مي گشت ؟ يك اگر با يك برابر بود پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟ معلم ناله آسا گفت بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد يك با يك برابر نيست خسرو گلسرخی
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 8:4 | لینک
|
|
||
| ...درس روزگار | ||
|
در كلاس درس روزگار،
درس هاي گونه گونه هست: درس دست يافتن به آب و نان ! درس زيستن كناراين و آن . درس مهر، درس قهر ، درس آشنا شدن . درس با سرشك غم زهم جدا شدن! در كنار اين معلمان ودرس ها، دركنار نمره هاي صفر ونمره هاي بیست! يك معلم بزرگ نيز هست در تمام لحظه ها ، تمام عمر ! در كلاس هست و در كلاس نيست ! نام اوست مرگ ! و آنچه راكه درس مي دهد ، زندگي است . فریدون مشیری
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 7:32 | لینک
|
|
||
| عاشقانه | ||
|
ای شب از رويای تو رنگين شده
سينه از عطر توام سنگين شده ای به روی چشم من گسترده خویش شادیم بخشیده از اندوه بیش همچو بارانی که شوید جسم خاک هستیم زآلودگی ها کرده پاک ای تپش های تن سوزان من آتشی در سایهء مژگان من ای ز گندمزارها سرشارتر ای ز زرین شاخه ها پر بارتر ای در بگشوده بر خورشیدها در هجوم ظلمت تردیدها با توام ديگر ز دردی بيم نيست هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست ای دل تنگ من و این بار نور؟ هایهوی زندگی در قعر گور؟ ای دو چشمانت چمنزاران من داغ چشمت خورده بر چشمان من پيش از اینت گر که در خود داشتم هرکسی را تو نمی انگاشتم درد تاریکیست درد خواستن رفتن و بیهوده خود را کاستن سر نهادن بر سیه دل سینه ها سینه آلودن به چرک کینه ها در نوازش، نيش ماران يافتن زهر در لبخند ياران يافتن زر نهادن در کف طرارها آه، ای با جان من آميخته ای مرا از گور من انگيخته چون ستاره، با دو بال زرنشان آمده از دور دست آسمان جوی خشک سينه ام را آب تو بستر رگهايم را سيلاب تو در جهانی اینچنين سرد و سياه با قدمهایت قدمهايم براه ای به زير پوستم پنهان شده همچو خون در پوستم جوشان شده گيسويم را از نوازش سوخته گونه هام از هرم خواهش سوخته آه، ای بيگانه با پیرهنم آشنای سبزه واران تنم آه، ای روشن طلوع بی غروب آفتاب سرزمين های جنوب آه، آه ای از سحر شاداب تر از بهاران تازه تر سيراب تر عشق ديگر نيست اين، اين خيرگيست چلچراغی در سکوت و تيرگيست عشق چون در سينه ام بيدار شد از طلب پا تا سرم ايثار شد اين دگر من نيستم، من نيستم حيف از آن عمری که با من زيستم ای لبانم بوسه گاه بوسه ات خیره چشمانم به راه بوسه ات ای تشنج های لذت در تنم ای خطوط پيکرت پيرهنم آه می خواهم که بشکافم ز هم شادیم یک دم بيالاید به غم آه، می خواهم که برخيزم ز جای همچو ابری اشک ریزم های های اين دل تنگ من و اين دود عود ؟ در شبستان، زخمه های چنگ و رود ؟ اين فضای خالی و پروازها؟ اين شب خاموش و اين آوازها؟ ای نگاهت لای لائی سِحر بار گاهوار کودکان بيقرار ای نفسهایت نسیم نیمخواب شسته از من لرزه های اضطراب خفته در لبخند فرداهای من رفته تا اعماق دنیا های من ای مرا با شور شعر آميخته اينهمه آتش به شعرم ريخته چون تب عشقم چنين افروختی لاجرم شعرم به آتش سوختی فروغ فرخزاد
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 13:18 | لینک
|
|
||
| ...اینست زندگی | ||
|
میزی برای کار کاری برای تخت تختی برای خواب خوابی برای جان جانی برای مرگ مرگی برای سنگ سنگی برای یاد .... حسین پناهی
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه سوم آذر 1386ساعت 7:32 | لینک
|
|
||
| ... یا امام رضا | ||
|
نوشته
شده توسط بوف بینا در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 10:22 | لینک
|
||