تبليغاتX
بوف بینا
بوف بینا

من دارم میرم مسافرت...

 

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 16:7 | لینک  | 

"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.
آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

"نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،
پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني
و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.
در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي:
كودكي مي‌بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي‌پرسي
خانه دوست كجاست."

سهراب   

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 8:8 | لینک  | 

بی بهانه

از تو خواهم شد

آن چنان که

بی بهانه از تو گفتم .

                       هفت خان

                               هفت شهر

                                       هفت آسمان را

به سوی تو

           با همین پاهای لرزان پیمودم

                                              بی بهانه .

حالا

یک قدم آخر را

                  تو بیا

باور کن

آخرین نفسهای من است

                              حالا تو بیا

                                     ای آخرین نفس .

      

                                                                                                 حسین قوامی ( درویش )

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 9:0 | لینک  | 

شبي ارام چون درياي بي جنبش
سكون ساكت سنگين سرد شب
مرا در قعر اين گرداب بي پاياب مي گيرد
دو چشم خسته ام را خواب مي گيرد


من اما ديگر از هر خواب بيزام
حرامم باد خواب و راحت و شادي
حرامم باد اسايش
من امشب باز بيدارم
ميان خواب و بيداري
سمند خاطراتم پاي مي كوبد
به سوي روزگار كودكي
دوران شور و شادمانيها
خوشا ان روزگار كامرانيها

به چشمم نقش مي بندد
زماني دور همچون هاله ابهام ناپيدا
در ان رويا
به چشم خويش ديدم كودكي اسوده در بستر

منم ان كودك ارام
تهي دل از غم ايام
زمهر افكنده سايه بر سر من مام

در ان دوران
نه دل پر كين
نه من غمگين ،
نه شهر اين گونه دشمنكام
دريغ از كودكي
ـــ ان دوره ارمش و شادي
دريغ از روزگار خوب ازادي

سر امد روز گار كودكي
ـــ اينك در اين دوران
در اين وادي

نه ديگر مام
نه شهر ارام
دگر هر اشنا بيگانه شد با اشناي خويش
و من بي مام تنها مانده در دشواري ايام
تو اما مادر من مادر ناكام
دلت خرم
ــــ روانت شاد
كه من دست نيازي سوي كس
هر گز نخواهم برد
و جز روح تو
اين روح ز بند ازاد
مرا ديگر پناهي نيست
ديگر تكيه گاهي نيست
نبودم اين چنين تنها
و مادر در دل شبها
برايم داستان مي گفت
برايم داستان از روزگار باستان مي گفت

و من خاموش
سراپا گوش
و با چشمان خواب الود در پيكار
نگه بيدار و گوش جان بر ان گفتار

در ان شب مادر من داستان كاوه را مي گفت
در ان شب داستان كاوه، ان اهنگر ازاده را مي گفت

حمید مصدق

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 10:21 | لینک  | 

لحظه ديدار نزديك است .

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم .

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است .

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 8:41 | لینک  | 

غنچه با دل گرفته گفت:"زندگي لب ز خنده بستن است

"گوشه اي درون خود نشستن است

گل به خنده گفت :"زندگي شكفتن است

"با زبان سبز راز گفتن است

گفتگوي گل و غنچه از درون باغچه باز هم ميرسد به گوش

تو چه فكر ميكني؟ راستي كداميك درست گفته اند؟

من كه فكر ميكنم گل به راز زندگي اشاره كرده است

هر چه باشد او گل است

گل يكي دو پيرهن بيشتر ز غنچه پاره كرده است.

فریدون مشیری

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 7:53 | لینک  | 

 
به چه مانند کنم موی پريشان تو را
به دل تيره شب
به يکی هاله دود
که پريشان شده و ريخته بر چهره ماه
به نوازشگر جان
يا به لطفی که نهد گرم نوازی در سيم
يا بدان شعله شمع که بلرزد ز نسيم
به چه مانند کنم حالت چشمان تو را
به يکی نغمه جادويی از پنجه گرم
به يکی اختر رخشنده به دامان سپهر
يا به الماس سياهی که بشويندش در جام شراب
به غزلهای نوازشگر حافظ در شب
يا به سرمستی طغيانگر دوران شباب
به چه مانند کنم سرخی لبهای تو را
به يکی لاله شاداب که بنشسته به کوه
به شرابی که نمايان بود از جام بلور
به صفای گل سرخی که بخندد در باغ
به شقايق که بود جلوه گر بزم چمن
یا به ياقوت درخشانی در نور چراغ
مرمر صاف تنت را به چه مانند کنم
به بلوری رخشان
يا به پاکی و دل انگيزی برف
به يکی ابر سپيد
يا به يک مخمل خوشرنگ نوازشگر گرم
به يکی چشمه نور
يا به سيمای گل انداخته از دولت شرم
به پرندی که کند جلوه گری در مهتاب
به گل ياس که پاشيده بر آن پرتو ماه
يا به قويی که رود نرم و سبک در دل آب
به چه مانند کنم خلوت آغوش تو
به يکی بستر گل
به پرستشگه عشق
يا به خلوتگه جانها که غم از ياد برد
به نفسهای بهار
يا به يک خرمن ياس...
که شميم خوش آن را همه جا باد برد
به چه مانند کنم؟ من ندانم...
به نگاهی تو بگو
به چه مانند کنم؟...
فریدون مشیری
نوشته شده توسط اعظم در ساعت 8:4 | لینک  | 

بی وفا هیچ یاد ما نکند
درد ما داند و دوا نکند
هیچ کس را چو ما خدا دیگر 
 به چنین عشق مبتلا نکند
نو در آمد غمی،که دامن جان
همچو درد کهن رها نکند
هیچ بیگا نه را خدا چون من
به چنین دردی آشنا نکند
مثل چوب خدا بود غم ما
که زند ضربت و صدا نکند
من به جان خواهم این غم و گویم
که خداش از دلم جدا نکند
بعد ازین پند و وعظ در دل من
جایی از بهر خویش وا نکند
بگذر ای ناصح از نصیحت ما
این سخن ها علاج ما نکند
بگذر از من ترا به پیغمبر
من از او بگذرم؟؟؟!!خدا نکند!!!!
گفت (امید) و بازهم گوید
با وفا ترک بی وفا نکند

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 7:34 | لینک  | 

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 9:30 | لینک 

تورا من چشم در راهم شباهنگام
که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
تورا من چشم در راهم
شباهنگام .. درآن دم .. دران نوبت که بندد دست نیلوفر
به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه .. من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم...

نیما

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 7:34 | لینک  | 

كاش مي ديدم چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است
آه وقتي كه تو لبخند نگاهت را
مي تاباني
بال مژگان بلندت را
 مي خواباني
آه وقتي كه توچشمانت
آن جام لبالب از جاندارو را
 سوي اين شتنه جان سوخته مي گرداني
 موج موسيقي عشق
از دلم مي گذرد
روح گلرنگ شراب
در تنم مي گردد
 دست ويرانگر شوق
پرپرم مي كند اي غنچه رنگين پر پر
من در آن لحظه كه چشم تو به من مي نگرد
برگ خشكيده ايمان را
 در پنجه باد
رقص شيطان خواهش را
 در آتش سبز
نور پنهاني بخشش را
 در چشمه مهر
اهتزاز ابديت را مي بينم
 بيش از اين سوي نگاهت نتوانم نگريست
اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست
كاش مي گفتي چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است

فریدون مشیری

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 9:18 | لینک  | 

زير خاكستر ذهنم باقي ست
آتشي سركش و سوزنده هنوز
يادگاري است زعشقي سوزان
كه بود گرم و فروزنده هنوز

عشقي آن گونه كه بنيان مرا
سوخت از ريشه و خاكستر كرد
غرق در حيرتم از اينكه چرا
مانده ام زنده هنوز

گاهگاهي كه دلم مي گيرد
پيش خود مي گويم
 آن كه جانم را سوخت
ياد مي آرد از اين بنده هنوز

گرچه از فرط غرور
اشكم از ديده نريخت
بعد تو ليك پس از آنهمه سال
كس نديده زمن عشق هنوز

گفته بودند كه از دل برود يار چو از ديده برفت
سالها هست كه از ديده من رفتي ، ليك
دلم از مهر تو آكنده هنوز

دفتر عمر مرا
دست ايام ورقها زده است
زير بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشكست
در خيالم اما
همچنان روز نخست
تويي آن قامت بالنده هنوز

در قمار غم عشق
دل من بردي و با دست تهي
منم آن عاشق بازنده هنوز

                                                                                                                حمید مصدق

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 7:49 | لینک  | 

بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
 گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افشانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست
 نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
 نخستین : راه نوش و راحت و شادی
 به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
 دودیگر : راه نمیش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
کی می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پکوبان بسان دختر کولی
و کنون می زند با ساغر مک نیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی خداوندی ست
 که با هر جنبش نبضم
 هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خک افتند
 بهل کاین آسمان پک
چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی که دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
 به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
کسی اینجاست ؟
 هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟
 کسی اینجا پیام آورد ؟
 نگاهی ، یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می خواند
 جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی کسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
کسی اینجاست ؟
و می بیند همان شمع و همان نجواست
که می گویند بمان اینجا ؟
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا ؟ هر جا که پیش اید
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
کجا ؟ هر جا که پیش اید
به آنجایی که می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
 که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گوید
چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید ؟
 به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
 که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
 نه چون مرگ من و تو ، مرگ پک دیگری بوده ست
کجا ؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عمر با سوط بی رحم خشایرشا
زند دویانه وار ، اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو ، به مرده ی من
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پک و پکیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
 که باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 7:52 | لینک  | 

کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان، وصله‌ای ناجور بر لباس هستی. صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی می‌شکفت و نه لبخندی بر لبی می‌نشست. صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می‌پیچید

کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. کلاغ از کائنات گله داشت. کلاغ فکر می‌کرد در دایره قسمت، نازیبایی‌ها فقط سهم اوست و نظام احسن، عبارتی است که هرگز او را شامل نمی‌شود

کلاغ غمگینانه گفت: کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی می‌زدود و بال‌هایش را می‌بست تا دیگر آواز نخواند.

خدا گفت: صدایت ترنمی است که هر گوشی آن‌را بلد نیست. فرشته‌ها با صدای تو به وجد می‌آیند. سیاه کوچکم، بخوان. فرشته‌ها منتظرند؛ و کلاغ هیچ نگفت.

خدا گفت: بخوان، برای من بخوان. این منم که دوستت دارم، سیاهیت را و خواندنت را. کلاغ خواند، این بار عاشقانه‌ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 15:5 | لینک  | 

 

جمعه  شنبه  یک شنبه  نیستم...!!!

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 13:50 | لینک  | 

يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.

روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟
خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم.
روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟
خرگوش: من در مورد اينکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.
روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.
خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.

خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.

گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟
خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم.
گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟
خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟

بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد.

حال ببينيم در لانه خرگوش چه خبره
در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود.
در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود.ـ

پايان
----------------------
نتيجه :
هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشد
هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد
آن چيزي که مهم است اين است که استاد راهنماي شما کيست؟!!!!

                                                                                             http://goonagoon.nasseh.ir/


حالا چی شد که این و نوشتم!!خه می خوام دوباره درس بخونم اونم تو رشته ای که با قبلی خیلی فرق داره مدام فکر می کردم یعنی می تونم !!صحبت شد از این که پایان نامه هم باید بنویسم هر چند با این قضیه مشکلی ندارم اما این داستان برای من که خیلی آموزنده بود.

از این به بعد تصمیم دارم یواش یواش شروع کنم به نوشتن .شاید خاطرات شاید هر چی که به ذهنم برسه اما خب تصمیمشو گرفتم تصمیم گرفتم بنویسم ...

 

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 9:18 | لینک  | 

در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی

حمید مصدق

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 8:1 | لینک  | 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط اعظم در ساعت 12:59 | لینک  | 

 معلم پاي تخته داد مي زد 
 صورتش از خشم گلگون بود
 و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود
ولي ‌آخر كلاسي ها
لواشك بين خود تقسيم مي كردند
وآن يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد
براي آنكه بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان
تساوي هاي جبري رانشان مي داد
خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك
غمگين بود
تساوي را چنين بنوشت
يك با يك برابر هست 
 از ميان جمع شاگردان يكي برخاست
هميشه يك نفر بايد به پا خيزد
به آرامي سخن سر داد
تساوي اشتباهي فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسيد
گر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز
يك با يك برابر بود
 سكوت مدهوشي بود و سئوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد
آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت
پايين بود
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه صورت نقره گون
چون قرص مه مي داشت
بالا بود
وان سيه چرده كه مي ناليد
پايين بود
اگريك فرد انسان واحد يك بود
اين تساوي زير و رو مي شد
حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود
نان و مال مفت خواران
از كجا آماده مي گرديد
يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟
 يا كه زير صربت شلاق له مي گشت ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد 

 يك با يك برابر نيست

خسرو گلسرخی

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 8:4 | لینک  | 

در كلاس درس روزگار،
درس هاي گونه گونه هست:
درس دست يافتن به آب و نان !
درس زيستن كناراين و آن .
درس مهر،
درس قهر ،
درس آشنا شدن .
درس با سرشك غم زهم جدا شدن!
در كنار اين معلمان ودرس ها،
دركنار نمره هاي صفر ونمره هاي بیست!
يك معلم بزرگ نيز هست
در تمام لحظه ها ، تمام عمر !
در كلاس هست و در كلاس نيست !
نام اوست مرگ !
و آنچه راكه درس مي دهد ،
زندگي است .

فریدون مشیری

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 7:32 | لینک  | 

ای شب از رويای تو رنگين شده
سينه از عطر توام سنگين شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایهء مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام ديگر ز دردی بيم نيست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

ای دل تنگ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اینت گر که در خود داشتم
هرکسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش، نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران يافتن
زر نهادن در کف طرارها


آه، ای با جان من آميخته
ای مرا از گور من انگيخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دور دست آسمان
جوی خشک سينه ام را آب تو
بستر رگهايم را سيلاب تو
در جهانی اینچنين سرد و سياه
با قدمهایت قدمهايم براه

ای به زير پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گيسويم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه، ای بيگانه با پیرهنم
آشنای سبزه واران تنم
آه، ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمين های جنوب
آه، آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سيراب تر
عشق ديگر نيست اين، اين خيرگيست
چلچراغی در سکوت و تيرگيست
عشق چون در سينه ام بيدار شد
از طلب پا تا سرم ايثار شد

اين دگر من نيستم، من نيستم
حيف از آن عمری که با من زيستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پيکرت پيرهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یک دم بيالاید به غم
آه، می خواهم که برخيزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم های های

اين دل تنگ من و اين دود عود ؟
در شبستان، زخمه های چنگ و رود ؟
اين فضای خالی و پروازها؟
اين شب خاموش و اين آوازها؟

ای نگاهت لای لائی سِحر بار
گاهوار کودکان بيقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من

ای مرا با شور شعر آميخته
اينهمه آتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی

                                                                                                فروغ فرخزاد
                                                                                                          

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 13:18 | لینک  | 

 

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای سنگ

سنگی برای یاد ....

حسین پناهی

نوشته شده توسط اعظم در ساعت 7:32 | لینک  | 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط اعظم در ساعت 10:22 | لینک