تبليغاتX
بوف بینا بوف بینا

 

 

 

 

 


                مادر من ...
 
 

شب خواب می بینم که مامان غش کرد می بینم حالش بده همه چیز گنگ و مبهمه  بعد همونجا تو ذهنم اینطور تصور می کنم که به خاطر غصه مشکل داداش(!)-مشکل خاصی نبود اما من داشتم لجبازی می کردم یعنی اصلا مهم نبود که حتی بشه بهش فکر کرد اما من خواب دیدم  -  منم که انقدر ازشون دور بودم این مدت (!) که خودمو مثل یه روح سرگردان می بینم که حالا شاهد این موضوع ...

صبح زنگ می زنم خونه! خونه برادرم تا خونه ما ۳ساعت راه اما تو اون وقت روز اون تو خونه پدریه قلبم می ریزه پایین مامان می گه اینجاست برادرت نا خودآگاه می گم می دونستم سعی می کنم از زیر زبونش بکشم بیرون که خبریه که مثل همیشه می گه ما همه خوبیم بی خیال می شم با یه جمله به مامان توضیح می دم که مشکل برادر هم ...

به خواهرم اس ام اس می زنم که حواست به مامان باشه اونم جواب می ده من زنگ زدم خوبه چرا نگرانی ؟ ( نمی دونه منه لعنتی همیشه حواسم به اونجاست خودم اینجام اما ... مامان همیشه می گفت دیگه نمی ذارم تو یکی رو از من بگیرن اما این دنیا قوتی تر از این حرفهاست همچین گرفت و پرتم کرد اینجا که هیچ کس حالیش هم نشد تا به خودمون بیایم دیدم ۶سال هم گذشته ) اما من هنوز دلتنگم و بعضی روزها بیشتر ،من هر سال عید گریه می کنم بد خلق می شم غیر از پارسال که ایران بودم همه دور هم بودیم همه رو جمع کردم حتی اون زن برادر بد قلقو که از پدرو مادرش جدا نمی شه ...

امروز زنگ می زنم خونه جواب نمی دن قلبم ... زنگ می زنم به برادر ته تقاری - تنها کسی که بعد ۹سال اومد و جایگاه منو از من گرفت اما من لوس تر از این حرفها بودم که کسی بتونه فکر کنه من ته تقاری نیستم انقدر لوس که هنوزم به من می گن اژو یا ازو و این طور صدا کردن شده نقطه ضعف من یه بار مرجان این کارو کرد یادته که ؟!- می گم همه خوبین ؟ با داد و بیداد وخنده تعریف می کنه که دارن برای ایران رفتنم اتاق منو مرتب می کنن باز قلبم ... وای اتاقم چقدر دلم براش تنگ شد اتاقی که اول با خواهرم شریک بودم اما بعد رفتن اون تنهای تنها مال من بود. هر جمعه تغییر دکوراسیون داشتیم عشق من بود با یه پنجره که رو به پارک روبرو خونه باز می شد صبحها می شد صدای پرنده ها رو شنید چه بویی می یومد از تو اون پارک بوی خاک بارون خورده بوی سبزه بوی ... همون یه جمله اش کافی بود تا تمام خاطرات خوش و کودکانه و زیبام با هم هجوم بیارن تو کله ام ... می گه آجی کی می آی ؟ این سوال همیشه گی شه ...داریم همینطور حرف می زنیم که یک دفعه می گه آجی مامان خورده زمین حالش بد شده می دونستی ؟دیگه صدام در نمی آد فقط صدای مامانو می شنوم که می گه مگه نگفتم نگووووووووووو

 مامان حالش خوب بود حالا گویا اون روز می بینه حالش بد تصمیم می گیره بره دکتر که ... امان از دست این مادر من فکر کنید! قبلنا منتظر می شد من از اینجا برم ببرمش دکتر حالا حالش خوبه الحمدالله ...


پ.ن.

امروز روز مادر ؟از وقتی که این دولت جدید منع کرد چاپ سررسیدو این بانکهای ایرانی دیگه سررسید ندادن ما دیگه ارتباطمون قطع شد با تقویم ایران بیام یکی می خرم اما یکی به من بگه ببینم جدی امروز روز مادر ؟

 

   نوشته شده توسط بوف بینا در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 12:37 | لینک  | 
 
 
                یه سوژه
 
 

 

گویا یکی زحمت می کشه بجای من کامنت می ذاره برای دوستان

خب دستت درد نکنه اما حالا که با اسم و آدرس من همچین کاری می کنی حالا اگه درستو حسابی هم کامنت می ذاشتی چی می شد هااااااااااااااااا اون وقت من دیگه با خیال راحت می رفتم کارامو انجام می دادم مطمئن بودم که تو داری وبلاگو می چرخونی ...

 

   نوشته شده توسط بوف بینا در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 10:33 | لینک  | 
 
 
                دست كدوم دلي بدم نبض دل عاشقمو ‏
 
 کجای این جنگل شب ، پنهون میشی خورشیدکم

پشت کدوم سد سکوت ، پر می کشی چکاوکم

چرا به من شک میکنی

من که منم برای تو

لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو

دست کدوم غزل بدم

نبض دل عاشقمو

پشت کدوم بهونه باز پنهون کنم هق هقمو

گریه نمی کنم نرو

آه نمی کشم بشین

حرف نمی زنم بمون

بغض نمی کنم ببین

سفر نکن خورشیدکم

ترک نکن منو نرو

نبودنت مرگ منه ، راهی این سفر نشو

نزار که عشق منو تو ، اینجا به آخر برسه

بری تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه

گریه نمی کنم نرو

آه نمی کشم بشین

حرف نمی زنم بمون

بغض نمی کنم ببین

نوازشم کن و ببین

عشق می ریزه از صدام

صدام کن و ببین که باز غنچه می دن ترانه ها

اگر چه من به چشم تو ، کمم ، قدیمی ام ، گمم

آتش فشان عشقمو دریای پر تلاطمم

گریه نمی کنم نرو

آه نمی کشم بشین

حرف نمی زنم بمون

بغض نمی کنم ببین


پ.ن.

هی به خودم می گم خوبم و انصافا هم خوبم غمی نیست جز دوری شما دوری که داره یواش یواش برام عادی می شه یادمه ...مهم نیست بگذریم . اما این شعر همیشه حالمو دگرگون می کنه مخصوصا با تصور این که اینو داریوش هم بخونه خدایا چی می شد داریوش و گوگوش و ابی و سیاوش با هم کنسرت می ذاشتن ... آره داشتم می گفتم حالمو دگرگون می کنه یعنی اگه خوب باشم بد می کنه بد باشم ...

حالا امروز حالم بد شد خیلی یاده تمام بدهکاریها و طلبکاریهام از این دنیا افتادم خدایا همه حسابها بالانس می شه الا حساب من با این دنیا

   نوشته شده توسط بوف بینا در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 16:59 | لینک  | 
 
 
                سینما
 
  

دلم می خواد برم سینما چرا هیچ کی نمی آد با من بره سینما  ؟ خب یکی بیادددددددددد بیاد با من بره سینما...

ادامه داره... 

یکی بیاد منو پرت کنه اون طرف اتاقم پیش میز کارم که برم بشینم این همه کار عقب افتاده امو انجام بدم

 

برگشته می گه برای این خواهرت یه ماشین بخر خب؟؟؟؟؟ بسه این همه پول جمع کرد؟؟؟!!!- کی از قرض و چکهای بی شمار من خبر داره ؟؟؟!!!! - می گه خودش نمی خواد !!! بعدم توضیح می ده که برای سر کار که راننده داره بعد هم که باشگاه نزدیک بعدم ماشین من هست دیگه . می گه نه اگه خواست عصربره بیرون چی ؟؟!!!من که تمام مدت حرفاشونو گوش می دادم یک دفعه می گم ....

بعد دیگه نسیم می خنده اون هم ساکت می شه

 

 

   نوشته شده توسط بوف بینا در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 12:21 | لینک  | 
 
 
                خانواده خوشبخت
 
 
  ادامه مطلب
   نوشته شده توسط بوف بینا در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 10:45 | لینک  | 
 
 
                فقط یه خاطره ازت مونده ...
 
 

وختی ای دل به گیسوی پریشون میرسی خودتو نیگه دار

وختی ای دل به چشمون غزل خون میرسی خودتو نیگه دار

دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره

دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره

 

بار خدايا! آبروي مرا به توانگري نگه دار، و ارزش مرا به تنگدستي از بين مبر که ناچار شوم از روزي خواران تو روزي خواهم، و از آفريدگان بدکارت مهرباني جويم، و به ستايش آن کس که به من ببخشايد گرفتار آيم، و به بدگويي آن کس که به من کمک نکند ناچار شوم...


پ.ن.

من چقدر با این شعر ...

مي خوام بشينم يه روز اين لينكدوني رو سر و سامانش بدم

این متنو از وبلاگ http://platinfish.blogfa.com/ ستاره چین برداشتم وقتی خوندم دیدم دقیقا من همینارو بعضی وقتا به زبون بی زبونی از خدام می خوام این شد که مجبور شدم علی رغم این که نمی دونم ناراحت می شه یا نه برش دارم

   نوشته شده توسط بوف بینا در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 12:20 | لینک  | 
 
 
                عشق من 2ساله شد
 
 

 

تولدت مبارک آریا شیطونم

 


 پ.ن.

آريا پسر خواهرمنه اما من به طرز عجيبي اين بچه رو دوست دارم الان يك كم بهتر شدم ! وقتي خيلي كوچيك بود به زور سر كار دوام مي آوردم ...

   نوشته شده توسط بوف بینا در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 19:0 | لینک  | 
 
 
                همه تعطیلن بجز من ...
 
  

همه تعطیلین بجز من اماااااااااااااااااااااااااااا اینجا هم گویا  شیخ ناصر ـ برادر شیخ خلیفه - به رحمت خدا رفته اگه خبر صحت داشته باشه  و اگه بانکها تعطیل بشن و اگه  ... ممکنه ما تعطیل باشیم !!!!

 


پ.ن.

فقط ادارات دولتی تعطیل شدن اما از اونجا که بنده خیلی خسته شده بودم و حسودیم هم شده بود همه تعطیلن ما هم تعطیل کردیم یعنی فقط من هاااا ۴شنبه نشستم خونه هی غذا ریختم تو شکم آریا چه عشقی می کنم این بچه غذا می خوره جیگرشووووووو

   نوشته شده توسط بوف بینا در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 16:5 | لینک  | 
 
 
                کم مونده بود دزدی کنه باز...
 
  

حقوق و که پرداخت کردم بهش می گم بابت وامی که گرفته باید مبلغی به صندوق بده گفتم بره از پایین پولو چنج کنه و بیاد وقتی پولو آورد گذاشتم رو میز و رفتم اتاق رییس ( بعد از اون اتفاق بارها امتحانش کرده بودم حتی گاهی می گفتم که پول بریزه تو موبایلم ) اما اینبار بازم شیطون گولش زد اما من که بارها بهش گفته بودم که حواسشو جمع کنه با من در این موردا شوخی نکنه من حوصله شوخی جدی رو ندارم .

تا اومدم از اتاق بیرون از تو راهرو اومد که لیوان چایی امو برداره تو چشماش که نگاه کردم فهمیدم چیزی شده بلافاصله پولو شمردم سرعتشو زیاد کردو رفت پشت سرش رفتم جلوی بقیه که ایستاده بودند و منتظر خشم گودزیلایی من بودن ـ هر صد سال اتفاق می افته اما اگه اتفاق بیافته دیگه ... ـ گفتم فکر کنم به من اشتباهی کم پول دادی نه ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! تنها کاری کرد گفت "یس مادام " و دستشو کرد تو کیفش ...


پ.ن.

جریان این بود  که یه روز اومدم دفتر دیدم نیست دیدم رییس ناراحته می گه فلانی گویا از موبایل آقای فلانی پول می کشیده منم گفتم نیاد . شاخ در آوردم اون با اون قیافه مظلومش چطور تونسته این کار رو بکنه ؟! بماند که چطور شد دوباره برگشت سر کار اما باز من داشتم مطمئن می شدم که اون بار شیطون گولش زده که  این اتفاق افتاد ...!!!

   نوشته شده توسط بوف بینا در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 16:9 | لینک  | 
 
 
                چند لحظه بدون موبایل
 
 

می رسیم  پایین صرافی که توی یه بازار قدیمیه و کنارش یک خیابون کوچیک یک طرفه است ما همیشه از روبروش می آیم  و همون روبرو هم یه ساختمون هست که ۵طبقه پارکینگ داره که هیچ وقت هم توش جای پارک پیدا نمی شه -خب فهمیدین کجاست؟ دیگه توضیح ندم دیگه ؟!!ـ  اما خب می شه توش دور بزنه راننده تا من برمو بر گردم .همیشه قبل رفتن کلی سفارش می کنم که این جوری کن و اونجوری نکن اما اون روز هیچ چی نگفتم ...

سریع چک و گرفتمو اومد معمولا پول نقد نمی گیرم ، خطرناکه!  چک می گیرم ، تا رسیدم تو خیابون دیدم ای دل غافل گوشی امو که از بی شارژی به التماس افتاده بود گذاشتم تو ماشین که شارژ بشه مثل درمونده ها یک کم تو دمای ۴۵ درجه قدم زدم هی به سرم گذاشتم این آفتاب با تمام قوا بتابه بعد دیدم روم نمی شه از کسی موبایلشو بگیرم زنگ بزنم در نتیجه راه افتادم به سمت پارکینگ یکی یکی با آسانسور قراضه طبقات رو می رفتم بالا و می گشتم حالا همه فکر می کردن که من ماشین دارم دنبالم بودن که من که از پارک اومدم بیرون اونا ماشینشونو بذارن ـ اولش این نکته رو نفهمیدم هی می گفتم ملت چشونه امروزـ

تمام ۵طبقه رو گشتم اما ... آب شده بود تو زمین اومدم از پارکینگ بیرون ،من که از رو نمی رفتم! خب دلیلش این بود که یکی از اون راننده ها ! من و تو تمام طبقات دیده بود یعنی اون که دنبال پارک دور می زد هی ،منم که  از این طبقه به اون طبقه می رفتم هی به هم بر می خوردیم دیگه آخرش نگاهش مشکوک شده بود منم گفتم برم که این اینهمه خودشو عذاب نده ...

دوباره اومدم زیر آفتاب اما این بار تسلیم شدم  تصمیم گرفتم برم صرافی دوباره ، دلم نمی خواست بدونن من موبایلمو فراموش کردم و تو دردسر افتادم .

 تا رسیدم دیدم یکی از کارمندهای هندی طبقه پایین نیششو باز کرده منم تو دلم گفتم حالا به من لبخند تحویل می دی اون موبایلتو بده زنگ بزنم که یاد بگیری دیگه بی جهت نخندی خلاصه منم نه این که انده حافظه ام از اونجایی که شماره راننده تو ذهنم نبود ـ خداییش با این موبایلها که همه چیز داره دیگه آدم سالی یه بار هم چشمش شماره طرفو نمی بینه که بدونه اصلا چه شماره هایی توش به کار رفته چه برسه به از حفظ کردنش ـ زنگ زدم به منشی گفتم به فلانی زنگ بزن بگو من پایینم .

تا ماشین بهم رسید دیدم راننده گوشی هم دستشو به طرفم دراز کرده که بگیرم رییس جان بود بنده هم له لورد گفتم الووووووووووووووووووووووووووو

رییس جان : خوبید خانوم شما؟؟؟؟؟؟؟

من : بعلهههههههههههههههه چطور مگه

رییس جان: آخه مثل اونهایی که خوردن زمین حرف می زنید

من : ادامه دارد


پ.ن.

خداییش گاهی فکر کردین به اون زمان نه چندان دوری که موبایل نبود بعد مردم چطور با هم ارتباط برقرار می کردن من که یادم رفته شماها یادتونه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

 

   نوشته شده توسط بوف بینا در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 14:18 | لینک  | 
 
 
                10 تا چیزی که دوست ندارم
 
  

و اما اونها که بدم می آد ازشون

۱. این که کسی باعث استرسم بشه اون زمان رو اون آدم رو اصلا دوست ندارم .

۲. از عصبانیت بدم می آد ( خودم گاهی اینطور می شم )

 

۳. از آدمهای متوقع و این که فکر می کنن اگه کاری براشون کردی خب لابد وظیفه ات بوده که کردی بدم می آد.

۴. این که دوست یا کسی یا چیزی و که دوست دارم رو تو اوج دوست داشتن از دست بدم .

۵. از بی پولی بدم می آد شدیدا.

۶. از رانندگی خوشم نمی آد (دارای ۳گواهینامه داخلی ،خارجی ،بین المللی ) مخصوصا کنار خواهر گرامی .

 

۷. از گرما خوشم نمی آد از تابستون فقط میوه هاش و دوست دارم .

۸. از چاقی بدم می آد .

۹. یادم نمی آد یادم اومد می نویسم .

۱۰. تموم شد .

   نوشته شده توسط بوف بینا در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 10:56 | لینک  | 
 
 
                10 تا چیزی که دوست دارم
 
 

 

می خوام ۱۰ تا چیزی که دوست دارم و اسم ببرم مهرنوش هم تو وبلاگش همین کاررو کرده

 

۱. مامانم* ، خواهرم *که مثل مامانم (بزرگه ) ، خواهرم *که مثل مامانم بود ( وسطی )

 ۲. علی و آریا *محسن  و شوهر خواهرم که مثل یه پدر همیشه حامی من بوده

۳. اعظم* ، شمسی ، لیلا ، لیلا ، فرح ، نیکی* ،عالی و ...  اینا بهترین دوستهای من هستن نظیر ندارن اینو جدی می گم و هیچ وقت نمی خوام از دستشون بدم ! پیدا کردن دوستهای جدید یه عالمه

۴. دستپخت مامانم و خواهر وسطی که محشره (دستپخت خواهر بزرگه رو هیچ وقت بهتون توصیه نمی کنم )

۵. مسافرت اون هم تنهایی  ـ گاهی گاهی گاهی هم دوست دارم که دست جمعی برم ! اما نه هر جمعی هاااا ـاون هم همه جای دنیا اما اول دلم می خواد ایران و ببینم بعد همه جا اینو به خودم قول دادم پس بهش عمل می کنم .Shark Island

 ۶. دیدن فیلم ، کتاب خوندن ، گاهی مهمونی رفتن و مهمونی دادن

۷. عاشق برف ، بارون و هوای سردم می بینین هم کجا زندگی می کنم هر سال چند متر برف می آد!!!

۸. نشستن یه دم بی دغدغه کنار خانواده.

۹. دلم یه خونه می خواد یه خونه ویلایی با یه حیاط کوچیک با یه آلاچیق که با گل یاس پوشیده شده باشه و یه کتاب حافظ که بشینم تو آلاچیق در حالیکه بارون می آد بخونمش.

۱۰.دلم یه عشق می خواد یه عشق ...

 


بعدا نوشت : اونها که دارای * می باشند یعنی خیلی دوسشان داریم

 

   نوشته شده توسط بوف بینا در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 13:27 | لینک  | 
 
 
                خوب می شم
 
 

این روزا اصلا رو مود نیستم نه اینکه عصبانی باشم  یا ... 

 اتفاقا خیلی هم خوبم اما اون ته تهای دلم یه چیزی داره اذیتم می کنه ، مثل یه زخم کهنه که هر چند مدت یه بار سر باز می کنه ! دیدین گاهی از دست خودتون خسته می شینین  ـ  که بدترین نوع خسته شدن هستش چون راه چاره ای براش نداری خودتی! چه کارش کنی؟! ـ می دونم که گذریه و زودی خوب می شه اما الان درگیرم باهاش نمی دونم علاجش چیه یه مسافرت یه تنهایی یه دوره هم جمع شدن یه ...

 

   نوشته شده توسط بوف بینا در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 11:53 | لینک  | 
 
 
                امواج
 
 

امواج زندگی را

با آغوش باز پذیرا باش.

حتی اگر گاهی٬

تو را به قعر دریا ببرند!

آن ماهی که همیشه بر سطح آب می بینم...

مرده است!

 

میلاد تهرانی

 

   نوشته شده توسط بوف بینا در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 14:39 | لینک  | 
 
 
                خوش گذشتا...
 
  

 

خوش گذشتا خیلیییییییییییی... 

می آم مفصل می گم یک کم کار عقب افتاده دارم انجام بدم برمی گردم .

 اما بی نهایت خوش گذشت جای دوستان خالی ...

بعد مدتها یه مهمونی به دلم نشست ! همه چیز عالی بود ، من رو مود خوبی بودم ، مهمتر از همه  آریا جیغ نمی کشید ...از تلویزیون یه آقایی اومده بود که اونم همراه خودش یه خواننده با گیتارو ارگ و همه چی آورده بود نمی دونین چه صدایی داشت محشر بوددددددد یعنی دیدین که خیلی از خواننده ها به صورت زنده که برنامه اجرا می کنن زمین تا آسمون صداشون فرق می کنه اما این فقط با یک گیتار می خوند اونم معرکه

مهمونی  تا ۵:۳۰ صبح ادامه داشت البته بعضی ها رفتن اما خودمونیها موندیم خلاصه به قول یکی ، از اون مهمونی های دل بود اگه بشه چند تا از عکسهاشو متعاقبا می ذارم اینجا .


بعدا لازم شد بنویسم :راستی این مهمانی که رفتید همون پارتیه یا یه مهمونی خونادگی بوده؟؟؟؟؟(اینوو یکی از دوستان نوشته ) قصدم توضیح نیست فقط دارم شفاف سازی می کنم این یه مهمونی تولد بود و کاملا دوستانه و خانوادگی و دیگر هیچ

   نوشته شده توسط بوف بینا در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 9:51 | لینک  | 
 
 
                سخت مشغولم ...
 
 

این روزها سخت مشغولم ...کارهام زیاد شده مسولیتم هم همینطور !

امشب تولد آریاست اما نه دقیقا آریا ۰۶/۰۶/۲۰۰۶ به دنیا اومد روز تولدش عکساشو می ذارم - چه روزی ؟! روزی که به اسم شیطان بوده گویا ـ الان هم ۲سالش تموم شد شیطون ما ، اما از همون پارسال با تولد بهار می گیریمش ۲هفته جلوتر ! کلی خوش می گذره جاتون خالی با ۲تا کیک خوشمزه ...

۲هفته پیش که مهمونی بودیم من از صبح تو شرکت دویده بودم بعدم رفتم باشگاه دویدم بعدم بدو رفتم خونه لباس عوض کردم بعدم بدو رفتیم مهمونی اونجا که رسیدم به دلیل ۱۴ ساعت دویدن به طور متناوب جنازه ام رسید اونجا اما کو گوش شنوا !!؟؟؟ هی می گفتن اعظم چرا نمی خندی؟ اعظم چرا ساکتی ؟ اعظم به چی فکر می کنی اینجوری رفتی تو مبل داری استراحت می کنی ؟ بعد همه این سوالهارو به صورت تخصصی تر از خواهر گرامی پرسیدن مثلا این که اعظم از چی ناراحته و تا آخرش و بخونین دیگه ... از چند روز پیش هم برای این مهمونی شروع کردن که اعظم زیاد خودتو خسته نمی کنی ،یه کوچولو بعد از ظهر می خوابی ، باشگاه هم بی باشگاه

 

   نوشته شده توسط بوف بینا در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 11:19 | لینک  | 
 
 
 
Free counter and web stats