| من دلم را گم کرده ام | ||
|
تو اتاقم کلی روزنامه نخونده جمع شده کلی کار نکرده دارم اصلا نفهمیدم چی شد که اینجوری شد کارهای سنگین و فشرده این اواخر بود یا ... هر چی بود گرفتار شدم ... اتاقم شبیه انبار اجناس شده هر روز از عصر که من می رم خونه بلافاصله می ریم خرید تا پاسی از شب به مودی گفتم من بیچاره یک کفش و کیف می خوام باورتون نمی شه قبلا چه چیزهای خوشگلی اینجا بود اما حالا ...قیمتها که دیگه مسخره شده هر چی حقوقارو زیادتر می کنن اما از اون طرف ... حوصله ام سر رفته نه حوصله و دل و دماغ ایران رو دارم نه دلبستگی خاصی به اینجا باز حداقل قبلا عاشقانه ایران و دوست داشتم همیشه می شستم برنامه ریزی می کردم برای ایران رفتن کلی ذوق داشتم همه اینها دل آدمو یک کم بلرزونه کافیه برای یه زندگی خوب هواپیما که تو آسمون ایران می رفت من چشام برق می زد لبام می خندید قلبم می تپید و آروم می گرفتم اما حالا خالی ام از همه چیز خیلی اتفاقها افتاد که به این مرحله رسید اما ... ادامه دارد...پ.ن. فکر کردین چی جذبه رو داشته باشین هستی جونم اومد یه کوچولو که سرم داد زد اومدم عین یچه خوب نوشتم
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 12:21 | لینک
|
|
||
| مرا بخشم براندی بناز چشم بخواندی | ||
|
امروز وبگردي موقوف بايد بشينم به كارام برسم چند روز ديگه راهي هستم اما همه كارهام مونده اما بازم مي آم سر مي زنم .قول مي دم ... اما خب گفتم كه نگين اين اعظم كو هي نگران شين هي دلتنگ شين هي ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 9:22 | لینک
|
|
||
| بازی به دعوت بنفشه عزیزم | ||
|
بنفشه ی عزیز من را به یک بازی سینمایی دعوت کرده؛ باید محبوب ترین های سینمایی را از نظر خودم بنویسم. فقط چند نکته: حالا چند نکته ما ( یعنی من و فامیلم که اینجا هستیم هر چند مدت یه بار به یه چیزی گیر می دیم اونم شدید مثلا مجله می خونیم اشتراک می گیریم از ۱۰ تا مجله بعد به محض اینکه می رسه دستمون خودمونو خفه می کنیم هر کسی یه گوشه می شینه می خونه اینجور وقتا شوهر خواهرم می گه همه ساکت باشین خاله اعظم فردا امتحان داره ...بعد چند مدت رفتیم تو کار فیلم دیدن هر شب یک تا دو عدد فیلم می دیدیم بعد کتاب اما جدیدا فقط تریپ ورزشی جوری که ۱۱ شب به زور به خونه مراجعت می کنیم می گن از علائم ترک بودن آره ؟!) اما نکته اینجاست که من خیلی وقت فرصت نکردم فیلم ببینم اما همون چیزها که یادمه رو می گم ... فیلم ها:
مادر ( این و ۱۰۰ بار دیدم بازم دوسش دارم یه کار جاودانه است ) جدیدا یه فیلم دیدم به اسم ساعت بیست و پنج ـ اگه اشتباه نکنم ـ امین تارخ بازی کرده فوق العاده بود یعنی بعد دیدن اینهمه فیلمهای در پیتی ایر... که تا آخرش هم نمی بینی اکثرا این خیلی چسبید . شهر فرشته ها که دیوانه وار اون سکانسشو که دختره می ره برای صبحانه خرید کنه و با دوچرخه ...دوست دارم . فیلم دیگه ای که دیدم و بهم مزه داد فیلم ایناف بود - به من چه نمی تونم انگلیسی تایپ کنم هر کار کردم نتونستم تغییر زبان بدم که فارسی اش می شه بسه دیگهههههههه و اولین بار از بازی جنیفر لوپز خوشم اومد ... ـ
بازیگران:
پرویز پرستویی، - به نظرمن بی نظیره فقط کافیه تو فیلمی باشه تا من بگم اون فیلم خوبه و همینطور فاطمه معتمد آریا، من بازی نیکولاس کیج رو هم دوست دارم خیلی .
پ.ن. خیلی وقت فیلم جدید ندیدم اما اگه یادم بیاد از قدیمیها بازم می آم می نویسم
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 13:43 | لینک
|
|
||
| دیروز من | ||
|
با صدای تلفن از خواب بیدار می شم شب رو خوب نخوابیدم دیر وقت از رستوران برگشتیم یه رستوران با موزیک زنده ،یه دختر اصیل ایرانی با قیافه و صورت زیبا کاملا محجوب و دوست داشتنی با صدای دوست داشتنی تر به سبک گوگوش می خونه انقدر زیبا که می گم من هر هفته می آم اینجا... بعد باز می شینیم به فیلم دیدن همه از خستگی پای تلویزیون می خوابن من روی تک تکشون پتو می کشم این وسط تنها کسی که بیداره و داره تو دست و پام وول می خوره آریا می گم پسر چرا نمی خوابی می گه مامان نه اینو جدید یاد گرفت تیکه کلامش شده می گم می آی پیش من بغلشو باز می کنه که یعنی آره با هم می ریم تو اتاق تا صبح چند بار بیدار می شم هی کولر رو کم می کنم هی زیاد هی به بدن آریا دست می زنم که سردش نشده باشه عرق نکرده باشه و ... ساعت ۷مادرش می آد می گه آریا اینجاست ؟ می گم ببرش من یک کم بخوابم!!! دیروز چیزی شد!!! بگو چی ؟ یکی زنگ زد حس کردم دارن حسهام بیدار می شن حس مخملی سبزی که یکی برام نگران یکی برام ... امااااااااااااا از این اماها متنفرم یه عشق ممنوعه احساس کردم همه چیز با هم هجوم آورده سعی کردم آروم شم فیلم دیدم که حواسم پرت شه بستنی خوردم دوش گرفتم وقتی دیدم این حس هی داره منو قلقلک می ده خوابیدم از ساعت ۸شب خوابیدم تا صبح خدا می دونه چه لحظاتی رو گذروندم اما چشامو باز نکردم و صبح سبک سبک از خواب بیدار شدم خطر از بیخ گوشم رد شد ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 11:47 | لینک
|
|
||
| پر کردن ، بوس آریا ، گوشی موبایل من | ||
|
توی مسیری می ریم که مدام میدون هست و پیچ پیچی مسیر خیلی خلوت اما خب به خاطر این میدونهای کذایی با سرعت کمی می ریم یک دفعه جلومون یه جاده صاف و باز و بدون پرنده ای پر بزنه می بینیم اینم یک دفعه جنون آنی بهش دست می ده پاشو می زاره رو گاز می گم چه کار می کنی ؟؟؟؟؟؟؟!!!! در حالیکه داره عقربه سرعت شمار رو نگاه می کنه و هی می خونه با صدای پر از هیجان و به صورت داد چون صدای موزیک رو هم زیاد کرده داد می زنه می خوام ببینم چقدر پر می کنه می گم یعنی چی ؟ می گه یعنی چقدر با سرعت می ره به راحتی ... ۸۰تا ۱۰۰ تا ۱۲۰تا ۱۴۰تا۱۶۰تااااااااااااااااااااااااااااااااااا و جیغ من و ماشین اسپورت نازنین که با سرعت ۱۶۰تا می افته تو دست انداز به اون بزرگی ....
از راه که می رسم می گم آریی خاله یه بوس بده لباشو جمع می کنه می گه نهههههههه منم می گم باشه اخمم می کنم رامو می کشم می رم تو اتاقم بدو بدو می آد دنبالم بعد درحالیکه سعی می کنم خنده امو نبینه پشتمو می کنم بهش با اون دستای ظریفش که به زور به کمرم می رسه می زنه پشتم بعد لباشو غنچه می کنه سرشو می آره بالا که یعنی می خواد بوس بده منم محکم بوسش می کنم و این سناریوئیه که همیشه موقع بوسیدن آریا تکرار می شه ... بعد از ۲سال و اندی شما فکر کنید ۳سال! دیگه به زور و به پول خواهر گرامیمان می رم گوشی جدید موبایل می خرم. یه سری از شماره ها می مونه تو گوشی قدیمی یه روز به بهانه شماره ها سیم کارتو می زارم تو گوشی قدیمی و دیگه هم عوض نمی کنم من نمی دونم چرا اینهمه با تکنولوژی عجینم !!! حالا هر روز باید بزارم شارژ بشه اما خب من قدیمیرو بیشتر دوست دارم !
پ.ن. ماشین چیزیش نشد اما من پی بردم که این بشر حتما باید یه روانشناسو ببینه دست من فقط یک کم درد گرفت که محکم به لبه صندلی خورد ... ای همکار جان من با اون ترس و وحشت و دعا گویان به تو آدرس اینجارو دادم که یک کم آمار کامنت اینجا بره بالا بعد اون وقت تو کلا یک بار کامنت می ذاری اونم به صورت خصوصی خدایاااااااااااااااااااا....( نقطه چین رو اینجوری پر کنید که همه همکارجان دارن ما هم همکار جان داریم )
نوشته
شده توسط بوف بینا در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 9:38 | لینک
|
|
||
| روزت مبارک | ||
|
انقدر آرومو صبوری که گاهی بهت می گم مامان خب یه کاری بکن یه چیزی بگو ... از ۱۳ سالگی ازدواج کردی با این بابای خوشگل مغرور خودخواه عصبی مزاج من می دونم خیلی سختیها کشیدی تو خانواده ای که همه مثل زنجیر به هم چسبیده بودن و الان هم ... و تو اون وسط تنها بودی می دونم غریبیت می شد می دونم مادر شوهرتو که من هیچ وقت ندیدمو خیلی دوست داشتی اما خواهر شوهرات اذیتت می کردن اما حالا با داشتن اینهمه بچه که همه پشتت واستادن جرات نفس کشیدن هم ندارن ...!!! می دونم پدر همیشه این روزها که می شه بهت حسودی می کنه می گه خانم چاقالا... ـ بچه ها تورو بیشتر از من دوست دارن چه کار کردیشون ـ اما نمی شه بهش گفت که وقتی مریض می شدیم تنها کسی رو که کنارمون می دیدیم اون بود وقتی غمی داشتیم فقط مادرمون بود که هم می شد دوستمون هم مادرمون هم ... کی جرات کردیم بهت بگیم غممون چیه ؟ کی ... وقت گله نیست اما هر وقت گله می کنی که ... همه سکوت می کنن اما من زبون دراز می گم بابا می خوای برات بگم چرا؟؟؟؟؟؟ مامان جان می دونی که هر لحظه قلبم برات می زنه می دونی که با کوچکترین تغییر حالت من اینجا حالم بد می شه هر چند که تو نمی گی اما می دونی که من همچنان بهت متصلم انگاری یادشون رفته من و موقع دنیا اومدن جدا کنن!!!؟ می دونم روز مادر که می شه تو منتظرمونی چقدر قشنگ بود اون ۲سالی که دقیقا روز مادر اینجا بودی یادته ؟ یه بارش منو نسیم بدجنس کادوهامونو حتی تبریکمونو تا ساعت ۱ دقیقه مونده به ۱۲شب نگفتیم یادتههههههههههههه مامان بعد من چه زاری زدم بغلت وقتی دیدم هنوزم بزرگ نشدیم و نمی فهمیم که نباید با احساساتت بازی کنیم ... مامان جان روزت مبارک می دونم منتظری بهت زنگ بزنم اما بزار به خودم مسلط بشم نمی خوام اشکم در بیاد که تو اذیت بشی...
پ.ن. تو ماشین که می شینم برخلاف همیشه نه موج رادیو رو عوض می کنم نه ... با خودم می گم باز اعظم جته؟؟؟باز از دنده چپ بیدار شدی ؟ هیچ جوابی ندارم هی می گم خدایا من که دیشب حالم خوب بود مثل همیشه وارد اتاقم که می شم بدو اول ۲تا کامپیوترارو روشن می کنم یه پرینت حساب بعد مثل معتادا به وبلاگم سر می زنم بعد وبلاگ مودی... شروع به خوندن که می کنم اشکام هم همزمان با خوندن هر کلمه می ریزه پایین ... من آروم می شم می فهمم چمه من دلتنگم ...!!!امروز روز مادر من دورم خیلی دور ... روز همه زنهای ایرانی مادرای مهربون و فداکار مبارک
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 10:16 | لینک
|
|
||
| من به بو ها حساسم ... | ||
|
عطر شانل CHANEL زدم اما مدام بوی ارگانزا ORGANZAبه مشامم می رسه من هم مثل چي به بو حساس هی یاد خاطرات می افتم ... جريان هم اين كه من عاشق عطرم حالا چرا ؟ مي آم مي گم
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 11:25 | لینک
|
|
||
| اگه من بمیرم 2 | ||
|
اینجارو اول برای چند روز دیدن اومدم اما این که چی شد موندگار شدم خودم هم نمی دونم اما تا مدتها باز من برگشته بودم به همون دوران اعظمی که از خونه تکون نمی خوره ! قضیه هر کسی کو دور ماند از اصل خویش شده بود- اصلا از اینجا خوشم نیومده بود تو اوجی که جمع دوستانه خوبی داشتم و به اون زندگی خو کرده بودم ازشون جدا شده بودم و به نظرم اصلا جذاب نیومد اینجا ! روزهارو می شمردم که برگردم اما تا برمی گشتم ایران باز یه ویزا می دادن دستم که زمان داشت وباز باید برمی گشتم اینجا که اون موقع بهش می گفتم خراب شده - اما یه چیزی ته ته ضمیر ناخودآگاهم بود که می دونست این من نیستم فقط چیزیه که یادم دادن !بعد اینجا کار پیدا کردم یعنی رفتم کامپیوتر بخرم از یه شرکت که دقیقا اون طرف خیابون بود یعنی تا خونه ۵دقیقه فاصله بود تا اونجا ـ گویا همون شرکت کارمندهم می خواست و از مشتریهای بانکی بود که خواهرم توش کارمی کرد - برای همین بعد صحبت در مورد کامپیوتر از من یه سری سوالات پرسید ـ من اینجا یه دوره کامپیوتر هم رفتم ـ بعدم گفت که اگه آماده هستم ازفرداش برم سر کار! این شد که من از ۳خرداد شروع کردم به کار کردن برای اولین بار توی عمرم...!!! چقدر برام سخت بود اصلا نمی تونستم تحمل کنم که کسی بخواد بهم دستور بده حالا باز رییس یه چیزی ـ توجه کردید که این رییس جان نداشت بازم به قول مودی این ناجان بود ـ اما اصلا تحمل اون حسابدار و به قول خودش مدیر داخلی رو نداشتم دیگه اواخر رسما دعوامون می شد ! برام غیر قابل تحمل بود تا بالاخره کشتی به گل نشست و من دنبال یه کار جدید گشتم و خیلی زود یه کار جدید پیدا کردم و از اونجا اومدم بیرون در حالیکه هیچ وقت دلم برای اونجا تنگ نشد ... ۱۰ماه اونجا کار کردم فروردین که از تعطیلات برگشتم یه کار تو یه صرافی پیدا کردم... همون جا و همون کاری بود که می خواستم کلی کارش هیجان داشت هر روزیه عالمه آدمهای جورواجور می دیدی و با هاشون سرو کله می زدی هر روز یه کار جدید یاد می گرفتی و هر لحظه یه موضوع جدید برای یاد گرفتن وجود داشت و کلا جاری بود زندگی اونجا ... ۲سال و ۲ماه اونجا کار کردم تنها دلیلی که باعث شد من دنبال یه کار دیگه بگردم ساعت کاریش بود که عملا برای زندگی خود آدم وقتی نمی ذاشت یعنی فکر کنید از صبح ساعت ۹تا ۲ باز ۵تا ۹ که قاعدتا باید از ساعت ۷بیدار می شدی که ۹برسی سر کار باز ۲تا برسی خونه می شد یکربع به ۳ باز باید ۴ راه می افتادی که ۵سر کار بودی باز اگه تازه حسابات بالانس می شد ساعت ۹ خداحافظ با ۲۰ تا همکارو رییس جان می اومدی بیرون تا برسی خونه می شد ۱۰-۱۱ شب ترافیک زیاد بود اونم تو بازار...این شد که تصمیم گرفتم از اون صرافی خداحافظی کنم دقیقا ۵شنبه خداحافظی کردم ـ قبلا به رییس جان صرافی گفته بودم که من دارم زحمت و کم می کنم - و شنبه سر کار بعدی بودم البته همون ۵شنبه کلید اتاق جدید هم دستم بود...الان هم دقیقا ۱ سال و ۱۰ روز از کار جدید گذشته. حالامن می خواستم چی بگم به کجا رسیدم می خواستم از مرگ بگم این که بعد مرگم چی می شه اما نشستم اهمم اخبار این چند مدت و به سمع شما رسوندم ... ادامه دارد ...
پ.ن. قول می دم تو پست بعدی بنویسم که بعد مرگم چی می شه ... چه کار کنم من که این همه پر از زندگی هستم چه جوری می تونم به مرگ فکر کنم امروز آدرس اینجارو به همکار جان دادم شما همه دعا کنید که راز نگه دار باشه ببخشید همکار جان... اگه من بمیرم ۳ هم به زودی اکران می شه
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه یکم تیر 1387ساعت 13:2 | لینک
|
|
||
| اگه من بميرم 1 | ||
|
حالم خوبه خيلي خوبه هم ،اصلا اين چند مدت دارم شديد زندگي مي كنم اما پست شهرزاد باعث شد يه نقد و بررسي بكنم خودمو ... تا ۱۸ سالگي يعني دقيقا تاچهارم دبيرستان فقط راه دبيرستان رو تنهايي طي مي كردم مابقي يا هيچ جا نمي رفتم يا با اسكورت ! يعني در جوار مادر اما كلا از اونهايي بودم كه مدام خونه بودم نه اهل دوست هاي زياد نه بيرون رفتن هر چند محيط كوچيك بود و مجال اينجور كارها هم نبود تنها دوست ثابت من اون روزها يك دوست خوب بود به اسم زهرا كه از مهد كودك با هم بوديم و تا روز عروسي اش هم بهترين دوستم بود بعد گمش كردم اين اواخر يعني عيد با پسرش رفته بود خونمون و شماره اشو هم داده بود كه من هر چي زنگ مي زنم نمي تونم پيداش كنم !! اين كه مي گم هميشه با هم بوديم واقعا اينطور بود يعني مي خواستيم بريم بيرون شهر محال بود اون و هم با خودمون نبريم مي خواستيم مهموني داشته باشيم محال بود اون نباشه ديگه جزو فاميلي ما شده بود همه مي دونستن اگه بخوان من جايي برم بايد اونو هم دعوت كنن دوست ديگه اي نداشتم خواهرها هم كه ... تا من بيام بزرگ بشم خواهر بزرگم ازدواج كرد بعدي هم همون سال دانشگاه قبول شد و رفت من موندم تنها! زهرا شد خواهرم دوستم . تا سوم راهنمايي درسش خوب بود و براي اين كه تو اردوها هم با هم باشيم هميشه سعي مي كردم اونو هم بكشم جلو كه اون هم قبول بشه تو مسابقات بجاش اون هم كه صداش خوب بود و براي مسابقات سرود هميشه نفر اول بود مي گفت كه بايد اعظم هم تو گروه باشم و به قول مودي من با اين صداي قورباغه اي ام مي شد جزو گروه سرود خلاصه دوراني بود ... اما ديگه دانشگاه قبول نشد خيلي تلاش كرديم هر دوتامون اما نشد ! اين از زهرا بعد بريم سر اصل مطلب! دانشگاه كه قبول شدم حتي انجام كوچكترين كارها هم تنهايي برام غير قابل تحمل بود يعني انقدر سختم بود كه تاخودمو مي رسوندم دانشگاه برمي گشتم نصف عمر مي شدم يادمه پدرم منو قبل شروع دانشگاه برد مشهدو نشون داد و هي توضيح داد كه اين فلان خيابونه ٬اين دانشگاه فردوسيه! ـ طبق يك قانون نانوشته من بايد مشهد مي رفتم دانشگاه اون هم فردوسي نه شهر ديگه نه دانشگاه ديگه بقيه دور بودن دور...-خلاصه از شانس خوبم با دختري همكلاس و دوست شدم كه پدرش آرزو داشت پسر مي شد و اون و طوري بار آورده بود كه مستقل مي تونست از پس همه كارهاش بر بياد يادمه اولين باري كه تو اون شهر كه به نظرم خيلي بزرگ مي اومد وقتي سوار تاكسي شديم بلافاصله شيشه ماشينو دادم پايين دستم رو هم گذاشتم رو دستگيره حالا خودتون تا تهشو بخونيد... نه اين كه فكر كنيد خيلي خنگ بودم اما كلا بنا به دلايلي سختم بود و دلهره آور تنهايي ... بگذريم كه چقدر با اين كاراو حركاتم لج اعظم - همون دوست جديد دانشگاهيم - رو در مي آوردم داشتم اونو هم تبديل مي كردم به يه زهرا ديگه اما خب اعظم زرنگتر و دنيا ديده تر از اين حرفها بود كه به تله من بيافته خدا مونده كه چقدر دادو بيداد كردو ... تا من يك كم نسبت به محيط اطرافم حساس بشم و بتونم خودمو وفق بدم با اونجا يادمه يك ترم تموم شده بود و از تعطيلات عيد برگشته بوديم كه اعظم شنيد بچه ها دارن مي رن بيرون گفت بيا ما هم بريم گفتم تو كه مي دوني من نمي آم بيرون ! انگار كفر گفتم چنان دادي زد بعدم چادر نماز سفيدشو سر كرد رفت پنجره رو باز كرد روي بخاري نشست شروع كرد به گريه كردن كه اگه من شانس داشتم كه تو دوستم نمي شدي همه بچه ها تموم شهرو ديدن تو اين چند مدت اون وقت توووووووو ... بعدم به اين نتيجه رسيد كه اگه بخواد منتظر من بمونه هيچ وقت جز مسير خونه تا دانشگاه جاي ديگه رو نمي بينه ... ادامه دارد... این که اینجوری می گم فکر نکنین که یه آدم خنگ بودم یا دلم نخواد برم بیرون اما کلا زیادی در قید و بند بودم محال بود که بخوام برم جایی زنگ نزنم به مادرم که بالاخره صداش در اومد که ای بابا نمی شه هی بیای بگی این کارو بکنم با این برم با اون بیام یا نه دیگه بزرگ شدی خودت باید انتخاب کنی ببین خوبه انجام بده و...همه اینها به خاطر این بود که من یه سری محدودیتهای شدید برای خودم قائل بودم و گرنه از همون بچه گی آرزوم گشتن دنیا بود و دیدن آدما و برخورد باهاشون .و کلا ذاتا اگه می خواستم کاری رو هم انجام بدم همیشه به بهترین نحو از پسش بر می اومدم و الان هم برمی آم . گذشت من خیلی چیزها یاد گرفتم یواش یواش سعی کردم برم شهر رو هم ببینم دیگه تا آخر دانشگاه چند تا مسافرت هم رفتیم من دیگه از پس خیلی کارها بر می اومدم اما همچنان به یک نفر وابسته بودم مثلا محال بود بتونم تنهایی خرید کنم یا به عنوان مثال دعوت می شدم مهمونی خونه دایی ام نمی تونستم تنهایی برم حتما به زور یکی از دوستامو هم می بردم دست خودم نبود . به محض این که آخرین امتحان دانشگاه و دادم قرار شد تفریحی و برای عوض شدن روحیه و خستگی درس با خواهر که ایران بود اون موقع بیام اینجا. بماند که ویزا طول کشید آماده شدنش، اونها مجبور شدن برگردن و قرار شد من تنهایی بیام! اونم ازتهران شهری که من هنوزم ازش می ترسم به نظرم زیادی بزرگه و ... اون اولین سفر هوایی و تنهای تنهای من بود یادمه بعد تولد ۲۲ سالگی ام بود تازه شمعهای ۲۱ سالگی و فوت کرده بودم و قدم به ۲۲ سالگی گذاشته بودم. خانوم جوجه می خورید یا کباب منم که زیاد با کباب میونه ای ندارم گفتم جوجه و با این سوالش از خواب بیدار شدم و این شد عادت من٬ خوابیدن تو هواپیما ! البته اون بار به خاطر خستگی مفرط بود و البته دفعه های بعد هم و اینطوری من سفرهامو شروع کردم طوری که هنوز به ۵سال نرسیده پاسم قبل از اکسپایر صفحاتش تموم شد ومن تو هر سفر تو هر اومدن و رفتن کلی بزرگ شدم کلی آدم دیدم شناختم و ... ادامه دارد...
پ.ن. این پست خیلی طولانی داره می شه تو پست بعدی ادامه اشو می ذارم ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه یکم تیر 1387ساعت 10:49 | لینک
|
|
||