تبليغاتX
بوف بینا بوف بینا

 

 

 

 

 


                ایران که رفتم 2
 
 

موقع خریدن بلیتها  برای آریا هم صندلی خریدیم یعنی دیگه بچه بزرگ شده و به قیمت بلیت علی پول دادیم ! پرواز شلوغی بود فقط یک گروه ۳۰نفر بودن که عرب هم بودن و زیارت امام رضا می اومدن خلاصه به شیوه راننده اتوبوسا مسافر سوار کردن ... اون بین خانوم مهماندار ناجان اومده می خواد جای آریا کسی رو بنشونه به خانومه می گم ببخشید این جای بچه است و به آریا که طبق معمول بغلمه اشاره می کنم با اخم نگام می کنه و اون خانومو جای دیگه مینشونه باز می ره برمی گرده یکی دیگه رو می خواد بنشونه اینار آقاست رو می کنم طرفش می گم خانوم من خدمتتون عرض کردم این صندلی مال این بچه است برمی گرده می گه یعنی برای این بچه هم صندلی خریدین؟! می گم آره ! می گه فیلم بازی نکن !!! برق از سرم می پره نمی دونم جواب این ابلهو چی بدم اما به جاش آروم دست می کنم تو کیفم می گم اجازه بدید بلیتو نشونتون بدم ـ یعنی فقط دلم می خواست با مشت بکوبم تو صورتش اصلا دلم نمی خواست باهاش حرفی بزنم ـ که می گه نخیر احتیاجی نیست چشم می گردونم می بینم سر مهماندار داره می آد اینطرف صداش می کنم می گم ببخشید این خانوم بلیتای منو می خواد چک کنه بعد هم به من می گه فیلم بازی نکن اگه اجازه بدید پیش شما نشون بدم که باز جای سوال نباشه ...قیافه زنه دیدنی بود!!!

اعلام می شه که رو آسمان مشهدیم و تا چند دقیقه پرواز می شینه عملا همه داد می زدن من مرده بودم از خنده به نسیم می گم به جان خودم این عربها از فردا می رن شکایت به پرواز امارات که اینا موقع فرود یک دور کامل می رن شهر بازی از این بازیهای مهیج می کنن و بر می گردن خلبانشون چنان اینارو تاب تاب می ده که آدم از هیجان نفسش تو سینه اش حبس می شه اونوقت شما هی می رین از این هواپیماها بخرین که آدم اصلا نفهمه رو هواست یا زمینه !

۳تا برادرا اومدن استقبال حالی می ده ها همه خستگی همه فیلم بازی کردن همه هیجان شهربازی رفتن همون جا از تنم بیرون می ره ...

  

 

   نوشته شده توسط بوف بینا در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 15:7 | لینک  | 
 
 
                ایران که رفتم 1
 
  

این بار اولین باری بود که برای ایران رفتن هیچ هیجانی نداشتم هیچی ها هر چی این خواهر گرامی برنامه می ریخت ! من خالی بودم از هر گونه هیجانی نه که آروم باشم اما دیگه برامم همه چیز عادی شده از گرمای چندش آور اینجا که جدیدا دوسش هم  دارم تا ... چی بگم که نگفتنم بهتره !!

اما اینبار به یک نتیجه رسیدم اونم این که واقعا دیگه نمی تونم ایران زندگی کنم باید هر جور شده اوضاع رو اینجا درست کنم و بچسبم . دلیل این حرفم خیلی چیزهاست اما مهمترینش  اینه که اصلا شیوه زندگی من تغییر کرده ، اصلا ارزشهای زندگی و هدفم تو زندگی فرق کرده ... نمی شه هم تغییرش بدم ! براشون جنگیدم زحمت کشیدم از جوونیم مایه گذاشتم ! کسی چه می دونه برای اینکه به همین نقطه که هستم برسم چقدر تلاش کردم!

وقتی پامو گذاشتم تو اون آب زلال و سرد و تا مغز سرم از سردی اون آب تو وسط چله تابستون سوت کشید باز هم نذاشتن که لذت ببرم !!!!! آروم زمزمه کرد که برگرد و شروع کرد به شمردن مزایای اینجا که اگه برگردم چنان زندگی در انتظارمه که نگو و نپرس من نگاش می کردم فقط ... نه مثل اون نگاهای عاقل اندر سفیه که چی می گی دلت خوشه بلکه  مثل اونها که سالیان سال مردن من چیزی ندارم که برگردم اینجا تو سرزمین مادریم بسازمش دارم ؟! نه ندارم

 انقدر آروم و خالی هستم که دیگه هیچی برام فرقی نمی کنه چی بشه ...نه این که فکر کنین امروز رو مود نیستما نه کلا از ایران که برگشتم اوضام قمر در عقرب می رم ایران یاد بدبختیهام می افتم می دونین اینجا که هستم انگار مستم می بینم می شنوم اما بیخیال دنیام! می دونم می شنوم می بینم اما زندگیم و می کنم می گم زندگیم یعنی همون زندگی با روال عادیش کار ، ورزش ، کتاب ، فیلم ، وبلاگ ، خواب ! کل زندگی همیناست کل آدمهایی که باهاشون در ارتباطم هم محدودا ... دیدین اون کارتونی رو که خانواده دکتر ارنست بودن (؟) که توجزیره گیر می کنن ؟؟؟؟؟؟؟؟ منم گیر کردم تو این جزیره گیر کردم ...

 


 پ.ن.

دلم می خواد یه چیزی بگم که آروم شم اما حتی حرف زدنم هم نمی آد ... نه که خوب نباشم خوبم خیلی هم اما دلم گرفته دلم ...

نه دل مفتون دلبندی, نه جان مدهوش دلخواهی.... نه بر مژگان من اشکی, نه بر لبهای من آهی

 

 

   نوشته شده توسط بوف بینا در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 10:35 | لینک  | 
 
 
                عنوان ندارد
 
  

 

   نوشته شده توسط بوف بینا در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 13:53 | لینک  | 
 
 
                رارندگی
 
 

 

موضوعات ایران رو ول کنید بچسبید به این کاری که جدیدا می کنممممممممممتو اون پستی که می گفتم از چه چیزا بدم می آد اگه یادتون باشه مهمترینش همین رانندگی حالا یکی بیاد روانکاوی روانشناسی روانپریشی کنه که من چرا این همه مثل چی می ترسم گفته بودم هم که گواهینامه ایران و اینجا رو دارم ...

موضوع این اگه یکی که بهم آرامش می ده - نه اون خواهر که مدافع حقوق همه راننده ها می شه هی سر من ـ  کنارم بشینه می تونم رانندگی کنم خیلی هم خوب مثل وقتهایی که امتحان رانندگی می دم برای همین دفعه اول قبول می شم دیگه

ایران که بودم تصمیم گرفتم برگشتم رانندگی کنم !حالا از روزی که برگشتم بهانه هم جور شده آخه راننده براش صبح زود کار پیش می آد نمی آد دنبالم منم ماشینو بر می دارم می آم سر کار خلاصه دیدن داره رانندگی ام اون روز ماشینو باز کردم نشستم حالا دارم در به در دنبال سوییچ می گردم حالا بیابید پرتقال فروش را


پ.ن.

می گم باید برم از شرکت بیرون !  زنگ بزن رو موبایلم  تو ماشین که می شینم زنگ می زنه نیم ساعتی شده که داریم حرف می زنیم می گه رسیدی ؟!!!!!! می گم هنوز از جام تکون نخوردم جلو شرکتم مگه من می تونم هم رانندگی کنم هم با تلفن صحبت کنم عزیزم

 

   نوشته شده توسط بوف بینا در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 9:33 | لینک  | 
 
 
                تپه
 
  

دارم می نویسم ایران بودنمو هااااااااااااااااا هی نیاین غر بزنین یک کم دلتون برام بسوزه که این همه کار ریخته سرم فکر کنید مدارک این سه هفته رو یک جا گذاشتن رو میزم یه تپه کاغذی

   نوشته شده توسط بوف بینا در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 10:37 | لینک  | 
 
 
                عشق مرا باور کن
 
  

فرصت همین امروز است، براى عاشق بودن
فردا مى پرسیم از هم، غریبه اى یا دشمن

اى آشناى امروز، عشق مرا باور کن
فردا میپرسیم از هم، امروز را با من سر کن

تولد هر قصه، یک جاده کوتاه است
اول و آخر مرگ است، ماندن میان راه است

اگر چه عاجزانه، تسلیم سرنوشتیم
با هم بیا بمیریم، شاید یکروز برگشتیم

 

   نوشته شده توسط بوف بینا در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 14:44 | لینک  | 
 
 
                angel
 
 

 

   نوشته شده توسط بوف بینا در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 16:7 | لینک  | 
 
 
                من برگشتم...
 
 

 

بالاخره برگشتم سلام به همه دلم براتون تنگ شده بود خیلی هم!

   نوشته شده توسط بوف بینا در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 9:54 | لینک  | 
 
 
 
Free counter and web stats