| یک خداحافظی کوچولو ... | ||
|
امروز وبلاگه یک ساله شد ... امروز تولد خواهر عزيزمه ...تولدتون مبارك .
اینم کیک مورد علاقه من ...
دقیقا یادمه پارسال همین موقع بود که خوب نبودم کارمو جدیدا عوض کرده بودم از یه محیط شلوغ اومده بودم اینجا که یک اتاق داشتم ساکت ساکت تنهای تنها هر چند که حالا اینجارو با هیچ جا عوض نمی کنم اما اون موقع اذیتم می کرد ... اما این دلتنگی چیز جدیدی نبود اما با اومدن تو این محیط خیلی آروم تشدید شد از وقتی پامو گذاشتم اینجا( دبی ) شدم تنها ... همه اینجارو مهد خوش گذرونی می دونن اما من دقیقا همینجا دلم می گیره و هیچ چیزش برام جذاب نیست البته جدیدا یک کم بهتر شده اوضاع ... می دونم ایراد از خودمه برای همین تا حالا بی درمون مونده ... نمی خوام غر بزنم ! نمی خوام بگم که چمه که یک جمله چنان منو بهم ریخته که هیچ جوری درست نمی شه اوضام نمی خوام بدونید که اون جمله مثل خوره داره منو از تو می پوسونه مدام تو گوشم تکرار می شه مدام می چرخه تو همه وجودم و منو مچاله می کنه پرت می کنه گوشه تختم نمی خوام بدونید که زنده ام اما نمی خوام ...نمی خوام بدونید که اصلا خوب نیستم ...پس تا روزی که یک کم اوضاع بهتر بشه سکوت می کنم و فقط تماشا می کنم ... چهارشنبه امتحان تعیین سطح و از یک شنبه هم کلاسها شروع می شه فکر کنم ۳روز در هفته باشه از ساعت ۶تا ۱۰ یک کم سخت هست اما می ارزه ... دیگه کلی کارو درس دارم باید برای همه چیزم برنامه بریزم مهمتر از همه برای این اینترنت که یکی از بهترین دوستهامه ... اینجا دوستهای خیلی خوبی پیدا کردم اول از همه نیکی خوبم که کمکم کرد این وبلاگو درست کنم ازش بی نهایت ممنونم بعد لیلا نازم که می شناسیدش ، بعد عالیه مهربونم ( که باید جریان رفتن به خونشون و مفصل براتون بگم وای نمی دونید چه دستپختی داره ، من که لحظه شماری می کنم برم ایران بدو برم خونه اشون ) بعد همکار جان عزیزم که خیلی چیزها بهم یاد داده و قراره باز هم کمکم کنه ( هر چند که کلمه امو می کنه که چهارم شده اما دیگه چاره ندارم ) بعد مرجان عزیزم که خیلی چیزها ازش یاد گرفتم ، مودی خوب و خوشگلم که همیشه باعث می شه که روحیه بگیرم ، سیرترشی متاهل خوشگلم اومدم نگم عمدا متاهلشو اما دلم نیومد ،شهرزاد عزیزم خواهرش! ـ وکیل من می شی ؟! ـ ، هستی خوبم که چند وقته سراغی از من نمی گیره ، بهاره نازم که قهره هر کارم می کنم آشتی نمی کنه ناز می کنه ...،بنفشه عزیزم که همیشه با اومدنش و حرفاش منو کلی خوشحال می کنه ، نونا نازم که همیشه هست ، فرزاد عزیز که باورش نمی شد من این همه اد لیست داشته باشم ،آدمين عزيز، علی آقایی که همیشه گلهاش خوشبوو به آدم حس خوبی می ده ، ناشناس ناجان که از سربازی داره برای خودش غول می سازه ،ستاره چین مریم خوبم که همیشه ازش می پرسم خوابی یا بیدار که اکثرا هم بیداره و من دوست دارم این بیداریشو ،آست عزیز که قبلا اسمش کاوه بودا... و همیشه با اون طنز منحصر به فردش آدمو به وجد مي آره ،ناصرالدين ميزا شاه شهيدمون با اون ميني بوسش كه اميدوارم موفق بشه و به اون جايي كه مي خواد برسه ... بازم هست؟ هستما اما ساكتم نمي دونم چقدر اين سكوت طول مي كشه اما ... اميدوارم زياد طول نكشه ...
پ.ن. قبل رفتن بگم من عاشق پاييز و زمستونم هر چند خيلي وقته برگهاي پاييزي با اون رنگهاي ديوانه كنندشونو نديدم اما خدا مي دونه كه چقدر دلم براي يه طبيعت بكر، براي يه بارون پاييزي، براي يه برگريزون واقعي، يه برف زمستوني حسابي تنگه ... اما اومدن پاييز به من كه اين همه دوسش دارم مبارك ...نمي دونم كي چه وقت چطور دوباره به اين چيزها كه مي خوام مي رسم اما الان دلم تنگه اشون ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 10:28 | لینک
|
|
||
| ... | ||
پ.ن. اول خواستم چیزی نگم ... اما خیلی محتاجم منو از دعا فراموش نکنین ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 11:1 | لینک
|
|
||
| گربه یا سگ ... | ||
|
این موقع سال رو دوست ندارم انگار همه چیز یه جور عجیبی به هم می ریزه ! باور کنید هر سال همین طور برگزار می شه هر سال همین شکلی... بدم می آد اون همه بری مسافرت اون همه تو تعطیلات باشی بعد خسته و کوفته برگردی با خودم گفتم این بار تنهایی یه مسافرت حسابی می رم اما با این دانشگاه فکر نکنم دیگه همون دسته جمعیش رو هم بتونم برم زنگ زدم با عصبانیتی که سعی می کنم دیده نشه می گم زنده ای ؟ !! می گه آره !!؟؟ می گم فقط می خواستم همینو بدونم کاری نداری ؟! می گه عزیزم خیالت راحت من مثل سگ هفت تا جون دارم ... می گم اما عززیززم اون گربه است که هفت تا جون داره ... سر این که گربه است یا سگ یخمون وا می شه و شروع می کنیم به شرط گذاشتن فکر کنید انقدر کله شقه که رو حرفش وا میسته و سر یک میلیون تومان با هم شرط می بندیم حالا شما بگین گربه یا سگ ؟؟؟
پ.ن. من همیشه از اونهایی بودم که از گربه بدم می اومد اونم دلیل داره قبلا خیلی هم دوست داشتم اما سر این که خرگوشمو خورد باهاش حالا پدرکشتگی دارم اما قول می دم اگه این شرط رو ببرم دوسش داشته باشم ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 9:15 | لینک
|
|
||
| ليلا... | ||
|
نشستم به کامنتها جواب دادمو با لیلا حرف زدم آخه يكي یه پی نوشت نوشته که!؟!؟: اعظم تو خیلی چیزها رو نمیدونی! دارم برای لیلا قضیه دیروزو تعریف می کنم که چی شد که نیم ساعت زیر آفتاب موندم... این که تصمیم دارم چه کارها بکنم و الان چه کار می کنم ...هی به جون لیلا غر می زنم آرومم می کنه... هی اون حرفی می زنه من می گم لیلا حواست باشه هی ... اون وسط هم اون هم من به کارهامون هم می رسیم هی جواب تلفن هم می دیم ...هی می خندیم هی با هم بحث می کنیم هی همو تایید می کنیم یا که بر عکس هر کی نظرش و می گه ...با هم تلفنی حرف زدیم بارها و بارها...هم عکس همو دیدیم هم برای هم کادو فرستادیم ...حتی شاخ اون خانوم مسن حسابداره که برام بسته لیلا رو از تهران آورده بود و منم به جاش یه پاکت دیگه داده بودم در اومده بود که چطور ممکنه همو ندیده باشین آخه لیلا با هیجان ازش پرسیده بود که اعظم چطوری بود ؟! پارسال بود !! اما هنوز یک سال نشده اصلا چرا باید یک سال بشه تا به کسی بگیم که وجودش برامون مهمه اصلا چرا منتظر یه مناسبت می شیم برای انجام کاری ها ... اولین کامنت رو روز شنبه 3 آذر1386 ساعت: 16:47 برات گذاشتم و دقیقا چند روز بعد با هم دوست شدیم یادته چی نوشتی؟ دوستی حقیقی مانند نهالیست که در کوهستان بروید بمجرد اینکه ریشه های خود را بسنگهای صخره کوه متصل کرد، ديگر طوفانهاي سخت و بادهاي تند قادر بكندن آن نخواهند بود. (اندره توريه) پ.ن: براي دوست عزيزم و دوستي جديدمون نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386 17:18 توسط یه بوس کوچولو يادته بعد شدي دوست من يه دوست خوب يه دوستي كه كلي كمكم كرد با همه نيرو و توان كمك كرد تا اون مسير رو طي كنم ... يادته حتي چقدر با حوصله برام هر چيزي رو توضيح مي دادي و گذ اشتي كه آروم آروم بهت اعتماد كردم شدي يه دوست خوب مثل دوستاي ديگم كه انگشت شمارن اما انقدر خوبن كه يكيش براي آدم كافيه ...نمي دونم چرا امروز دلم خواست اينارو بگم مي دونم هيچ مناسبتي نداشت اما دلم خواست ...!ليلا براي اينهمه دوستيت ازت ممنونم ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 12:15 | لینک
|
|
||
| باعشق ...!!! | ||
|
دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.
پ.ن. یک کم یاد بگیریم ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 11:5 | لینک
|
|
||
|
عاشقانه
ای شب از رويای تو رنگين شده سينه از عطر توام سنگين شده ای به روی چشم من گسترده خویش شادیم بخشیده از اندوه بیش همچو بارانی که شوید جسم خاک هستیم زآلودگی ها کرده پاک ای تپش های تن سوزان من آتشی در سایهء مژگان من ای ز گندمزارها سرشارتر ای ز زرین شاخه ها پر بارتر ای در بگشوده بر خورشیدها در هجوم ظلمت تردیدها با توام ديگر ز دردی بيم نيست هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست ای دل تنگ من و این بار نور؟ هایهوی زندگی در قعر گور؟ ای دو چشمانت چمنزاران من داغ چشمت خورده بر چشمان من پيش از اینت گر که در خود داشتم هرکسی را تو نمی انگاشتم درد تاریکیست درد خواستن رفتن و بیهوده خود را کاستن سر نهادن بر سیه دل سینه ها سینه آلودن به چرک کینه ها در نوازش، نيش ماران يافتن زهر در لبخند ياران يافتن زر نهادن در کف طرارها آه، ای با جان من آميخته ای مرا از گور من انگيخته چون ستاره، با دو بال زرنشان آمده از دور دست آسمان جوی خشک سينه ام را آب تو بستر رگهايم را سيلاب تو در جهانی اینچنين سرد و سياه با قدمهایت قدمهايم براه ای به زير پوستم پنهان شده همچو خون در پوستم جوشان شده گيسويم را از نوازش سوخته گونه هام از هرم خواهش سوخته آه، ای بيگانه با پیرهنم آشنای سبزه واران تنم آه، ای روشن طلوع بی غروب آفتاب سرزمين های جنوب آه، آه ای از سحر شاداب تر از بهاران تازه تر سيراب تر عشق ديگر نيست اين، اين خيرگيست چلچراغی در سکوت و تيرگيست عشق چون در سينه ام بيدار شد از طلب پا تا سرم ايثار شد اين دگر من نيستم، من نيستم حيف از آن عمری که با من زيستم ای لبانم بوسه گاه بوسه ات خیره چشمانم به راه بوسه ات ای تشنج های لذت در تنم ای خطوط پيکرت پيرهنم آه می خواهم که بشکافم ز هم شادیم یک دم بيالاید به غم آه، می خواهم که برخيزم ز جای همچو ابری اشک ریزم های های اين دل تنگ من و اين دود عود ؟ در شبستان، زخمه های چنگ و رود ؟ اين فضای خالی و پروازها؟ اين شب خاموش و اين آوازها؟ ای نگاهت لای لائی سِحر بار گاهوار کودکان بيقرار ای نفسهایت نسیم نیمخواب شسته از من لرزه های اضطراب خفته در لبخند فرداهای من رفته تا اعماق دنیا های من ای مرا با شور شعر آميخته اينهمه آتش به شعرم ريخته چون تب عشقم چنين افروختی لاجرم شعرم به آتش سوختی
پ.ن.۱ سخت دارم تلاش می کنم اوضاع رو خوب کنم تا کی خوب هستم نمی دونم دلم برای وقتهایی که تو ایران بودم تنگ می شه ... ( می نویسم چرا اما همه اشو پاک می کنم مثل غرزدن می مونه ) پ.ن.۲ هم دلم می خواد این دانشگاه شروع بشه هم نمی خوام بدجوری به سرم زده که دوباره درس بخونم اما نمی دونم چرا می ترسم ! مسخره است اما می ترسم دیگه کاریش هم نمی شه کرد فعلا پ.ن۳ چیز دیگه ای قابل عرض نیست ...فقط من عاشق این شعرم
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 10:0 | لینک
|
|
||
|
پ.ن. ای بابا امروز تولدمه سر جدتون نیاین این کامنتارو نذارین من همینجوریشم امروز دپرسم ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 10:8 | لینک
|
|
||
| تا حالا شده... | ||
|
تا حالا شده تو اوج خوشحالی... یک دفعه غم مثل آوار بریزه رو سرتون ... تا حالا شده تو اوج خوشبختی ... یک دفعه بفهمید بدبخترین هستید... تا حالا شده تو اوجی که فکر می کردید چقدر زیبا هستید ... یک دفعه جلو آینه چیز دیگه ای رو حس کنید... تا حالا شده تو اوجی که فکر می کردید آدم خوبی هستید پاکید مهریونید حواستون هست که کار اشتباهی نکنید دلی رو نشکونید ... یک دفعه یکی بهتون بگه تو بدترین آدمی هستی که دیدم ... تا حالا شده تو اوجی که فکر می کنید آدم زرنگی هستید کارتونو خوب بلدید از همه چیز سر در می آرید ... یک دفع ببینید تو جهل بودید ... تا حالا شده تو اوجی که فکر می کردید همه دوستون دارن و شما همه رو دوست دارید ... یک دفعه بفهمید اصلا همچین حسی در کار نبوده ... تا حالا شده تو اوجی که فکر می کردید خیلی پولدارید و هر کار دلتون بخواد می تونید بکنید و داشتید از این قضیه لذت می بردید ... یک دفعه ببینید که حتی توان خریدن یک چیز کوچیک رو که بقیه به راحتی می خرن رو هم ندارید ... تا حالا شده تو اوجی که فکر می کردید چقدر دست و دلبازید وسخاوتمند به همه کمک می کنید... یک دفعه یکی بگه چقدر تو خسیسی ... تا حالا شده تو اوجی که فکر می کنید تنها نیستید هر وقت بخواید کسی هست که کمکت کنه کسی هست که ... یک دفعه بفهمید که تنها ترین .... تا حالا شده تو اوجی که احساس عشق می کردید ... یک دفعه فهمیدید که حالا متنفرید ... تا حالا شده از اوج یک دفعه سقوط کنید به ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 9:27 | لینک
|
|
||
| دانی از زندگی چه میخواهم ! | ||
|
امشب از آسمان دیده تو
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 13:25 | لینک
|
||
| بی دواست... | ||
|
گفتمش درمان دردم را بگو...گفت درمانی ندارد, بی دواست
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 11:39 | لینک
|
|
||
| ... | ||
|
ماه رمضون شروع شد ... ساعت کاریا تغییر کرد درواقع کم شد ...روزه گرفتونو دوست دارم کلا حال و هوای روزهای این ماه و دوست دارم ...هوا انگاری داره خنک می شه دوروزه صبحها آسمون گرفته است...من دلم گرفته ... دلم غر زدن می خواد ...اما می دونم باید ...من باید یک کم مراقب خودم باشم این ماه که می شه من داغونم تا تموم بشه دلیلشو نمی دونم اما هست همیشه هر سال شهریور ماه من ...این آریا عشق من جدیدا یاد گرفته هر روز می ره مموم بعد با مامون موهاشو می شوره ... من هیچ وقت عمو نداشتم داشتما اما قبل دنیا اومدن من عمرشو داد به شما گویا آدم خوبی بوده برخلاف... بابا می گه داشتم داشتم حساب نیست دارم دارم حسابه ... من نمی دونم چی شد که این همه از حسابداری خوشم اومد اصلا وقتی حسابام می خونه من ... خونه که می رم دلم می خواد اول بخوابم حتی شده نیم ساعت عاشق یه خواب سنگین نیم ساعتم ... یه ساعت نسیم بهم عیدی داد انقدر دوسش دارم که حد نداره رنگش سفیده بهش می گم یه ساعت سیاه هم بخر..من از اونام که زیاد خواب نمی بینن اما جدیدا پشت سر هم خواب می بینم اونم سیاه و سفید نه فکر کنم فقط سیاه...چند مدت هر بار که می رفتیم خرید بدون استثنا یه بلوز مشکی می خریدم ...من عاشق این خواننده مشکی رنگ عشقه هستم چی بود اسمش؟ با میترا قرار شد اگه اینجا کنسرت بزاره حتما بریم بر خلاف بقیه ...انقدر گاهی خلاف کردنو دوست دارم انقدر دوست دارم برخلاف معیارها کاری بکنم انقدر دوست دارم گاهی ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 15:3 | لینک
|
|
||
| چه می دونم ... | ||
|
می گم : می شه یه اطلاعاتی از اون دانشگاه که می ری به من بدی لطفا ؟می گه : تو نمی تونی بری که !!!! من کم مونده شاخ در بیارم که این چطور فهمیده من نگران هزینه اش هستم می گم : پس یعنی خیلی گرونه؟! می گه : نه به خاطر انگلیسی اش می گم من فکم افتاده رو زمین ... اول می آم متانت به خرج بدم که حرفی نزنم بعد یک دفعه آوار می شم رو سرش می گم خوبه بعد ۳ترم رفتن کلاس هنوز از من عقب تری بدبخت اگه من الان امتحان سطح بدم از تو جلوترم تو خجالت نمی کشی اینو می گی هر کی ندونه فکر می کنه بچه ناف UK هستي ؟! خوبه خيلي خودتو بكشي يك سال ديگه مي توني واحدهاتو شروع كني !!! واقعا شما مردا همه ته اعتماد به نفسين ... زنگ زده هراسون رو موبايلم مي گه خانوووووممممممم زنگ زدم به آقاي فلاني مي گه من اصلا DEALI نداشتم ...مي گم چي ؟ مي گه يالا الان پول منو پس بدين و بي وقفه ز... مي زنه ! هر كار مي كنم كه آرومش كنم ومي گم اين كه رقمي نيست براي شركتمون و حتما سو تفاهمي شده به خرجش نمي ره و مدام تهديد مي كنه كه من فقط تو رو مي شناسم و مي رم پليس ... مي بينم هر كار مي كنم با زبون خوش آروم نمي شه دفعه آخر كه زنگ مي زنه تو ماشينم و ساعت كاري تموم شده و ديگه نگران كارها نيستم تصميم مي گيرم اساسي حالشو بگيرم ! اين بار كه كه باز اسم پليس رو مي آره مي گم باشه منم مي گم شما كار صرافي مي كنيد بدون مجوز برق از سرش مي پره مي گنه نخير خانوم من كار صرافي نكردم و نمي كنم صدامو بلند مي كنم و مي گم معلومه از شواهد... اما من 3سال كار صرافي كردم وقتي كسي زنگ مي زنه و مي گه من از طرف فلاني هستم و پول مي خوام اين كه اين همه پول زياده اگه 1000درهم هم باشه زنگ مي زنيم مي گيم آقاي فلاني بيچاره تو همچين چيزي گفتي اگه تاييد كرد بعد پول مي ديم مي گم شما به چه اعتباري اين همه پول به حسابي كه من گفتم اون همه به اون سرعت ريختيد... مي گه آخه شما خيلي عجله داشتيد مي گم پس لطفا الان هم عجله دارم به حساب شخصيم يه 2،۰۰۰،۰۰۰ حواله كنيد ... لجش مي گيره مي گم آخر هفته خوبي داشته باشيد ...
پ.ن.۱ حالم خوبه اما عجيب سرم شلوغه مي بينيد كه ... تازه يه فكرهايي هم تو سرم هست اميدوارم بشه عمليش كنم ...دیشب خواب خیلی ترسناکی دیدم یعنی جنگ بود یه جنگ واقعی یه پسر بچه بغلم بود که مواظبش بودم خدا می دونه تا صبح چه تقلایی کردم .... پ.ن.۲ دم صبح خواب ديدم همه جا را آب گرفته
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 10:36 | لینک
|
|
||
| ای چرخ فلک خرابی از کینه توست | ||
|
دریاب که از روح جدا خواهی رفت در پرده ی اسرار فنا خواهی رفت می نوش ندانی ز کجا امده ای خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت این کوزه چو من عاشق زاری بودست در بند سر زلف نگاری بوده است این دسته که بر گردن او می بینی دستیست که بر گردن یاری بوده است ای چرخ فلک خرابی از کینه توست بیدادگری شیوه ی دیرینه توست ای خاک اگر سینه تو بشکافند بس گوهر قیمتی که در سینه توست آن قصر که جمشید در او جام گرفت اهو بچه کرد و رو به ارام گرفت بهرام که گور گرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت حکیم عمر خیام
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 11:35 | لینک
|
|
||
| گیج می زنم ... | ||
|
جدیدا دلم می خواد پسر باشم ، جدیدا دلم می خواد پسر دنیا می اومدم ، جدیدا دلم می خواد ... جدیدا دیگه زن بودن رو دوست ندارم ، دلم یه تغییر می خواد جدیدا به مردها حسودیم می شه کاش می شد که حداقل نصف نصف زندگی کرد !!! چقدر برنامه دارم برای مرد بودنم ....
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 16:46 | لینک
|
|
||
| به آرامی آغاز به مردن می کنی | ||
|
به آرامی آغاز به مردن می کنی به آرامی آغاز به مردن می کنی به آرامی آغاز به مردن می کنی تو به آرامی آغاز به مردن میکنی تو به آرامی آغاز به مردن میکنی امروز را آغاز کن!
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 11:49 | لینک
|
|
||
| دیروز من ... | ||
|
به راننده می گم ماشینو شنبه بفرسته برای سرویس که روز تعطیل و خلوت و تاکسی پیدا می شه!! عصر که دارم می رم خونه تاکسی تصادف می کنه ...دلم درد می کنه دل دردی که چند روزه تمام اعصابمو در گیر کرده من نمی دونم چرا دلم درد می کنه اما دردش اونقدر اذیتم نمی کنه که عصبی شدنش ... باید برم دکتر اما از دوستم می ترسم یه خانوم دکتر که تا منو می بینه فقط یک جمله می گه ازش فرار می کنم .... تصمیم دارم برم باشگاه ... بعد ۲ماه دوباره می رم !!! اما انقدر بدنم می گیره که بیخیال می شم عملا فقط قدم می زنم تو باشگاه ... لحظه ای که وارد باشگاه می شم یکی از بچه ها رو ویلچر گذاشتن دستش رو هم بستن سرش پایین یه پسر انگار داره گریه می کنه دورو برش پر از این نگهبانها و مامورای آمبولانس بعدا می گن که وزنه که برداشته دستش چرخیده و ... مثل همون یارو تو المپیک امسال متنفر شدم از المپیک با اون چشم بادومی های متقلب و ایران بی ... شب آریا می خواد بیاد پیش من بخوابه هر چی قسمش می دم به جدو آبادش که نیاد اصلا رو مود نیستم فایده نداره ، می خواستم بشینم کتاب بخونم اما مجبور شدم اونو بخوابونم براش قصه می گم قصه یه آریا که می ره پیش یه آقا که اسمش دایی محسن که این دایی محسن یه هاپو داره که هاپ هاپ می کنه که یه موتور داره که باهاش آریارو می بره دور حیاط می چرخونه که ... آریا خوابید اما خانوم قصه گو خوابش نمی بره !!! دیدم ۳شد بازم نخوابیدم بچه هم مدام پشتک وارو می زد بغلش کردم که ببرم بذارم سر جاش خوابه ...دوباره برگشتم توو اتاق شد ۴ می دونستم چمه اما حتی انقدر با خودم صادق نبودم که اعتراف کنم به قول تو مدام ساکن کوی علی چپ هستم ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 10:19 | لینک
|
|
||