| استاد جان! | ||
|
با خواهرجان تصمیم می گیریم که بریم طبقه سوم ورزشگاه که سرو صدا کمتره تلفن بزنیم به دایی یکی از دخترای پرانرژی کلاس رو می بینم با دوستش که یک پسر ایرانی از دور نیشش باز می شه و جیغ جیغ می کنه که ور آر یو ؟؟؟؟؟؟؟ زیر چشمی می بینم که خواهره داره منو با تعجب نگاه می کنه وقتی بهشون می رسیم محکم بغلم می کنه می گه ور آر یو حبیبی ؟ به زور نفس می کشم می گم همین دورو برام خلاصه یک کم با هم حرف می زنیمو می ریم خواهره نگام می کنه می گه تو چه کار می کنی که دوست پیدا می کنی آخه از پایین سلام سلام هلو هلو اومدیم تا رسیدیم بالا ... استاد یکی از کلاسها ایرانیه بعد ما بین خودمون من و خواهرم بهش می گیم استاد جان بس که ناز انقدر با انرژی و با حوصله با بچه ها کار می کنه که حد نداره( البته اینو هم تو پرانتز بگم یه جورایی هم تیکه کلاممه خواهر جان ، رییس جان ، همکار جان حالا هم ورژن جدید استاد جان!!!) شنبه ها و سه شنبه ها کلاسشه می بینم بچه ها دیروز اومدن اکثرا ،استاد جانم اومده بعد همینطور که حواسم نیست از اولین کسی که می بینم می پرسم چه خبره همه هستن مگه امروز کلاس استاد جان ؟!!! می بینم چشاش چار تا می شه می گه کلاس کی ؟!!!!!!! این روزها حالم همونیه که تو لوگو نوشتم ...
پ.ن. دوباره دوست مي شوم ، پ.ن. آخه هنر هم شد اسم ؟!!
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 8:1 | لینک
|
|
||
| انرژی مثبت پخش می کنیم! | ||
|
دیروز زنگ زدم به محسن فوری گزارش می ده که دیروزرفته یه دست لباس خوشگل خریده تازه کراوات آبیه رو هم زده بهش هم خیلی می آد از اون طرف صدا می آد که داد می زنه من براش انتخاب کردم خودش می گه علیه! می گم علی کیه ؟؟ صدا می آد علی دیگه!!! پشت بندش صدای پارس سگ می آد می خندم می گم خونه آقای ... هستی می گه آره می گم به علی سلام برسون بگو ما اومدیم اون نبود... مثل همیشه که لوس می شه یک کم خودشو لوس می کنه می گم مامان خوبه می گه آره ... بعد می گه که می آد اینجارو می خونه بعد می گه که اینجا پر از انرژی منفیه هر وقت اینجارو می خونه دلش می گیره می گه حالا نمی گم همه اش عشق و حال کن اما خب تو مدام داری می نالی یک کم بهتر بنویس یک کم شادتر... آره ؟!!! واقعا من اینطوریم ؟ من می نالم ؟! اینجا پر از انرژی منفیه ؟!!!!! می خواستم زیاد ازش بنویسم و این که آقا هنوز ۲۰ساله اش نشده (۱۹روز دیگه تولدش ) می خواد زن بگیره هی هم به من می گه زود باش ... اما خب نمی گم که به هر حال تصمیم گرفتم بهتر بنویسم یک کم شادتر یک کم پر انرژی تر هی اینجا انرژی مثبت می ریزم چطوره ؟
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 9:14 | لینک
|
|
||
| از آن نترس که های و هوی دارد... | ||
|
دیروز دیر از خواب بیدار شدم...شبش عروسی بودیم ۲:۳۰ خونه اومدیم تا صورتمو بشورم و مسواک بزنم شد ۳ صبح ... صبحش آریا اومده بود بالا سرم و هی می گفت"ماما گو نم نم " یعنی بیدار شو غذا بخوریم ـ نم نمو پرستارش یادش داده وگرنه ما مثل آدم بزرگا باهاش حرف می زنیم، به من می گه ماما! به بیا ،برو ،بریم ، بیدار شو و به خیلی چیزهای دیگه هم می گه گو ... ـ انقدر رفت و اومدو این درو محکم کوبید که مجبور شدم بیدار شم خونه در حد انفجار به هم ریخته بود و کثیف ...صبحانه خورده نخورده گفتن که بریم بیرون... وایییییی من اصلا دلم نمی خواست برم بیرون (بیشتر دلم می خواست تو خونه بمونم یک کم همه جارو تمییز کنم بعد هم فیلم ببینم )این شد که آروم زمزمه کردم که من نمی یام خواهره یه باشه کش دار گفت و رفت که آماده بشه ... همه که رفتن افتادم به جون خونه! تلویزیون رو هم گذاشتم رو کانال ام بی سی پرشیا فیلم داشت نشستم فیلمو نگاه کردم در حالیکه جاروبرقی وسط بود و همه چیز به هم ریخته تر اما خب تمیزتر! این فیلم که تموم شه تا فیلم بعدی یک کم وقت داشتم به حالت دو بقیه کارها رو کردم گردگیری کردم تی کشیدم مرتب کردم و... خلاصه نتیجه خونه موندنم شد دیدن ۲تاو نصفی فیلم تمیز کردن خونه به حد مرگ! خوردن شیر موز به جای ناهار ( اومدم موزهارو که پوستشون سیاه شده بودو بندازم که دیدم داخلش خوبه بعد با یک لیوان شیر شیر موز درست کردم برای خودم ) پختن شام ( ماهی پلو درست کردم ) یک قیلوله دقیقا یک ساعته ، خوندن چند صفحه کتاب ،چیدن میز ، خلاصه آخر هفته خوبی بود. توضیح در مورد عروسی :عروسی هم که رفته بودیم ما از دوستای عروس بودیم وقتی مادرداماد رو نشون دادن باورم نشد که این خانوم هم داماد داره هم عروس یه خانوم خیلی جوون پدر داماد هم خیلی متشخص به نظر می اومد( این دوتا از هم جدا شده بودن یکیشون ایران بود یکی اینجا ) من هی گفتم چقدر این پدر داماد متشخصه اما بعد که اومد به ما خوش آمد گفت نظرم عوض شد ... داشتیم موقع شام خوردن حرف می زدیم من و خواهرمو سه تا از دوستامون! که شروع کرد به تعریف کردن که اگه من باشم اینجوری می کنم این شکلی لبخند می زنم اصلا مدام دنبال داماد راه نمی افتم گاهی هم تنهایی می رم پیش مهمونها هی گفت و گفت منم فقط لبخند می زدم ـ حالم داشت بد می شد ـ بعدم رو کرده به من می گه البته نترس از آن که های و هوی دارد بترس از آن که سر به زیر دارد ...( حالا نمی دونه من پیش آدمهایی مثل اون ساکتم و حرفی برای گفتن ندارم وگرنه ...) کلا عروسی خوبی بود خوش گذشت .
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 9:39 | لینک
|
|
||
| روزهای پاییزی | ||
|
نوشته
شده توسط بوف بینا در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 9:47 | لینک
|
|
||
| فلانی ... | ||
|
زنگ زدم همون صرافی که قبلا توش کار می کردم ریت بگیرم که فقط اوضاع بازار رو ببینم چطوره ... می گم اوضاع چطوره می گه افتضاح می گم جدی پس بازار خرابه خرید و فروش نیست؟ می گه نه بابا باز یکی از کارمندا رفت... می گم چرا؟ می گه نمی دونی چرا؟ - با فلانی دعواش شد! يكي از كارمنداي مثلا عالي رتبه - بلند می خندم می گم خداییش می شه از روی اون صرافی ( در اصل کارهای همون فلانی ) یه داستان ساخت ! تنها كسي كه بدون دعوا و با رعايت موازين كاري و حقوقي و با چشمهاي گريون اومد بيرون من بودم *هيچ وقت يادم نمي ره ... حاجي به احترامم بلند شد تا دم در اومد كيفش و باز كرد ۲تا اسكناس بزرگ در آورد گفت هر وقت خواستي مي توني برگردي اينجا دخترم و کلمه دخترم ... من ديگه چشمهام نمي ديد تا خونه گريه كردم ... * اونم چند تا دلیل داره ۱-چون من بیدی نیستم که با این بادا بلرزم ...۲- چون من اصولا آدم کینه ای نیستم و خیلی رو آدمهای اطرافم دقیقم گاهی کارهای بعضی از آدمها از روی بدیشون نیست ذاتشون خوبه اما ...این فلانی هم همینطور بود برای همین کاری به کارش نداشتم هر وقت هم می دیدم که داره زیادی ... همونجا خفتش و می گرفتم ... برای همین هنوزم که هنوزه تو اون صرافی جا دارم و حتی ۳ماه بعد از بیرون اومدنم پاره وقت رفتم کار کردم و حقوق کامل بهم دادن چون یکی از کارمندا رفته بود مرخصی و کسی رو نداشتنن به جاش بذارن! تجربه خوبی بود ۸ صبح که از خونه بیرون می رفتم برنمی گشتم تا ۱۱ شب ...اوایل اذیت نمی شدم برام هم جذاب بود اما یک کم که گذشت خسته شدم یواش یواش مشتریها فهمیده بودن من برگشتم تلفنها سرازیر شده بود طرفم ...نمی شد کاریش کرد باید انجام می دادم اما دیگه جنازه برمی گشتم خونه . بیشترین دلیل هم که قبول کردم که برم این بود که دلم نیومد دست تنها بذارمشون آخه اونی که رفته بود قسمت مهمی کار می کرد نمی شد از کارمند جدیدا استفاده کرد. تمام این مدت خواهرم کمکم کرد می اومد پایین ساختمون شرکت جدیده سوارم می کرد منو می برد صرافی یه بار هم پرستار آریا نبود مجبورشدیم با خودمون ببریم اون هم رو من بالا آورد بعد با لباس خیس تا شب نشستم آخه نصف لباس رو شستم دیگه ...
پ.ن. حال من خوبست.. اما تو باور نكن..
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 9:36 | لینک
|
|
||
| فروغ بخون اینجارو ... | ||
|
چند سالی می شه که از رفتن علی به باشگاه النصر ( به زور ) می گذره درواقع قبلا می رفت مدرسه فوتبال ایرانی که تو باشگاه ایرانیاست ، بعد طی یه حرکت انقلابی رفت باشگاه النصر و اصلا هم خوشش نیومد بچه بود و اینها همه عربی حرف می زدن حرفهاشون و نمی فهمید از طرفی اون رییس بودنش و که تو باشگاه ایرانی داشت از دست داد... اینجا یه اجنبی بود! این بچه هر چی بدخلقی کرد هر چی گفت اینجارو دوست ندارم کسی کاری براش نکرد برای اینکه اینجا درواقع یه مدرسه فوتبال بود که برای بچه ها همه جوره برنامه ریزی کرده بودند وگرنه تو باشگاه ایرانیها علی رغم اینکه پول هم می گرفتند اما یه روز توپ نبود یه روز مربی نبود یه روز شهادت بود یه روز تولد بود یه روز... خلاصه هر چی علی تلاش کرد که بی خیال اینجا بشه فایده نداشت بالاخره خودشو وفق داد ، کم و بیش دوست پیدا کرد ، عربی که زیاد خوشش نمی یاد رو یادگرفت و حالا اوضاع خوبه ... یادم نمی ره پارسال ماه رمضون بود (ماه رمضونا بعد افطار می رفتن تا ۱۱) دیر کرده بود نگران شده بودیم دیگه داشتیم به تکاپو می افتادیم که دیدیم هن و هن اومد با یک کیسه ۲۰کیلویی برنج فکر کن برنده بازیشون شده بودن بعد به گروه برنده نفری یک کیسه برنج داده بودن کلی خندیدیم...( البته اون موقع برنج طلای سفید نبود مثل حالاکه ) حالا هم پریروز اومده با اولین سالاریش ـ به قول خودش ـ کلی خوشحال بود ما همه خوشحال بودیم ... الان هم قرار شد که بنویسم که فروغ بیاد بخونه بره به همه فامیلی پدریش خبر بده ـ فروغ این پست مخصوص تو ... ـ پی نوشت : خدارو چه دیدی شاید چند وقت دیگه اومدم گفتم من خاله همون علی فوتبالیستما...
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 9:31 | لینک
|
|
||
| یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب ... | ||
|
یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب منو می بره ، کوچه به کوچه باغ انگوری ، باغ آلوچه دره به دره ، صحرا به صحرا اونجا که شبا ، پشتِ بیشه ها یه پری میاد ، ترسون و لرزون پاشو می ذاره ، تو آبِ چشمه شونه می کنه ، موی پریشون یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب منو می بره ، تهِ اون دره اونجا که شبا ، یکه و تنها تک درخت بید ، شاد و پرامید می کنه به ناز ، دستشو دراز که یه ستاره ، بچکه مثِ یه چیکه بارون ، به جای میوه ش نوکِ یه شاخه ش ، بشه آویزون یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب
یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب
پ.ن. جون من فقط چند لحظه چشاتونو ببندید بعد با صدای فرهاد تصورش کنید واییییییی آدم دیوونه می شه ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 15:59 | لینک
|
|
||
| ... | ||
|
دیشب یک دفعه به هم ریختم همون موقع هم تو نت بودم اومده بودم جریمه های ماشین و چک کنم و این شد که همه حسمو یک دفعه منتقل کردم وقت دیگه بود خودمو تا نوشتن پست آرومتر کرده بودم نه این که بخوام اما خب آروم می شدم ناخودآگاه ... همیشه یک خواب می تونه مسکن خوبی باشه مگه نه؟! برای من که اینطوره همه چیز فراموشم می شه همه چیز بهتر می شه و ... خواهره زنگ زده کدوم یکی از ساعتهات و انداختی می گم هیچ کدوم می گه چرا ؟ خب آخه من اون لباسی رو تنم کردم که آستینش دکمه سر دست داره و سفت سفت دیگه جایی برای ساعت و ... نیست !! آخه تو مهمونی تولد پریشب ۲تا ساعت ۲تا دستبند و ... کادو گرفتم و اون خانومه که من صداش و دوست دارم برام تولد تولد خوند...یک برش از کیک رو دادیم به میزبغلی که آریا مدام باهاشون بازی می کردو می رفت پیششون... کمکش کردیم خودش کیک رو ببره بعد این که کلی بوسیدنش و ... دیدم با عجله برگشته سر میز داره سبد گل رو هم براشون می بره ...بچه این اخلاقش به خاله اش رفت زود جوگیر می شه ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 8:44 | لینک
|
|
||
| یه مردن بی صدا ... | ||
|
خیلی ساده با چند تا بوق به هم می ریزم ..انقدر به هم می ریزم که ...حتی می تونم گریه کنم حتی درد قلبم رو حس می کنم حتی تمام انرژی مثبت این چند مدت رو یک جا از دست می دم حتی حس می کنم آدم بدبختی هستم حتی ...تمام قول و قرارهام فراموشم می شه ... بحث سر اینه که انقدر خوب با این موضوع کنار اومدم که خودم هم باورم نمی شه انقدر خوب که بدونه این که یک قطره اشک بریزم موضوع رو به خواهرم گفتم در کمال آرامش ...اما انگار همه اینها ظاهر قضیه است اعظم بعد اون موضوع مرد انقدر بد مرد که هنوز هم دردش می آد از این مردن لعنتی ... انقدر بد مرد که امکان نداره دوباره بتونه زندگی کنه چون داد نزد فریاد نکشید به همه نگفت که چه اش بر خلاف عادتش ریخت تو خودش تا این غم خفه اش کنه حالا اینها هم که می گه مثل نوشدارو بعد مرگ سهراب براش می مونه آخه خیلی وقته که دیگه نفس نمی کشه ... طفلی اعظم که اینهمه بی صدا مرد...
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 23:42 | لینک
|
|
||
| دلم به جا نیست... | ||
|
رو به سمت نور ایستاده ام دلم برای تک تک شما تنگ است خوب که دقت کنی کوک بریده ی باد و عطسه نابهنگام حباب هم همین را می گویند. دلم به جا نیست پایم به راه نمی آید هنوز چیزهای بسیاری هست که دوستشان دارم.
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 13:24 | لینک
|
|
||
| همه چيز خوب پيش مي ره فقط ... | ||
|
هر چی فکر می کنم می بینم اصلا حوصله آدمهای به اصطلاح روشنفکر و عجیب و غریب رو ندارم ترجیح می دم ساده و بی غل و غش بشینم با یکی چای و کیک بخورم و به آدمهايي كه رد مي شن نگاه كنم تا قهوه تلخ بخورم و در مورد منطق لامصب حرف بزنم ... دلم مي خواد حرف كه مي زنم معني نشه دلم مي خواد حرف كه مي زنه ساده باشه ، دلم نمی خواد فکر کنم تا بفهمم چی شنیدم می خوام انقدر حرفها ، آمها ساده و بی تکلف باشن که نیاز به تجزیه و تحلیل نباشه ! حتی اگه حواسم هم پرت باشه بفهمم چی خواسته و بتونم بدون حواس جمع هم جوابش و بدم ...دلم نمي خواد بعد سالها هنوز بگم يعني منظورش چي بود چرا با من رك حرف نمي زد امانمي دونم با اينهمه كه دلم نمي خواد باز دورو برم ريخته از اين آدمها... دارم پاكسازي مي كنم ... اون روز به ليلا مي گم ليلا مديوني اگه حرفي زدمو معني كني ... به اعظم هيچي نمي گم با اون جنگ و دعواهامو كردم و انقدر به هم ايمان داريم كه ... با عاليه هم خوبم يك كم فاصله داريم اما هر چي هست احترامه ... با فروغ هم دارم دوست مي شم نمي دونم مي شه خيلي صميمي بشيم يا نه ...يك ليلا ديگه دارم كه اون نهايت آرامش انقدر خوبو آرومه كه آدمي مثل من هم نمي تونه اوضاعش و به هم بريزه ...چند تا از دوستام قرباني اين پاكسازي من شدن ... نشستم تجزيه و تحليل مي كنم دوستامو خودمو همه اطرافمو همه چيز خوب پيش رفته من از صفر شروع كردم همه چيزو اما حالا جاي خوبي هستم! همه چيز خوب پيش مي ره فقط ...
پ.ن.۱ یعنی اگه می دونستی که نبودنت چقدر اذیتم می کنه بازم اینطور مثل چی سرت و می انداختی پایینی و بری ...؟! پ.ن.۲ مثلا اومدن سورپرایز پارتی بگیرن (تولدم افتاد ماه رمضون حالا ...) من نفهمم هر کدوم یکی یک بار اومدن بهم گفتن منم همه اشونو سورپرایز کردم گفتم مدیونید اگه غیر طلا برام چیز دیگه ای بخرید... پی نوشت خیلی سورپرایزی ۳ فروغ ... دیدن کامنتت و حرفت انقدر خوشحالم کرد که تا چند لحظه گیج بودم سورپرایز شدن به این می گن ... مرسی فروغ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 10:55 | لینک
|
|
||
| مگه نه ؟ | ||
|
رفتیم شمال من و خواهرم و همکارش و مادر همکارش ... دیدن اون همه منظره زیبا ، دیدن اون همه طبیعت زیبا ،استنشاق اون هوای پاک و بی نظیر آدم رو جادو مي كنه مگه نه ؟
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 16:13 | لینک
|
|
||
| من دوباره عاشق شدم ... | ||
|
باورم نمی شد به این زودی این حس بهم برگرده اون هم به این شدت ...دارم گیج می زنم بیقراری می کنم دلم نمی خواست سوار هواپیما بشم پشت سر هم می گفتم این اولین بار بعد مدتها که دلم نمی خواد برگردم نه حوصله اش و دارم نه ...دلم می خواست بمونم دلم می خواست برگردم از اول شروع کنم ... انقدر دلم تنگه براش که حدی نداره به هم ریختم با خودم می گم کاش نمی دیدم ... نمی دونید چیا دیدم آخه خیلی وقت بود اگرم رفته بودم ، دیده بودم ، کاری بود! باز بدو بدو! باز خرید! باز استرس ! باز پول جابجا کردن... اما این بار همه چیز قشنگ بود به هیچ چیز فکر نمی کردم خودم به خودم از اینجا قول دادم انقدر همه چیز عالی بود که باز من سکوت کرده بودم مثل همیشه که وقتی از چیزی راضی هستم و دارم لذت می برم ...اینو به همسفرام هم گفتم وقتی صداشون در اومد که چرا اینهمه ساکتی !؟ همه چیز قشنگ بود حتی سرمایی که می خوردم به قول تو" سگ لرزه " آخه هر چی خواهره گفت لباس گرم بردار باورم نشد که اینهمه تفاوت دما باشه آخه دست به لباس گرم می زدم اینجا کهیر می زدم اما سرد بود بارون بارید اونم چه بارونی چند سال باشه من بارون اونجارو ندیده باشم خوبه !؟ نمی دونید چمه باز دارم تو تقویم دنبال چند روز تعطیلی می گردم که برگردم من دوباره عاشق ایران شدم دوباره دلم براش تنگ شد برای همه چیز حتی اذیت شدنام اونجا ... کجای دنیا می تونم لیلا رو با اون مهربونیش با اون همه محبت بی دریغش پیدا کنم کجا می تونم اون همه آدم آشنا پیدا کنم که منو صمیمانه بغل کنن و ببوسن و بگن دلشون برام تنگ شده بودا... کجا می تونم این جور راحت بتونم حرف بزنم بدون این که معنی یک کلمه از یادم بره ...کجا می تونم یه قراره اونجوری با یکی مثل تو بزارم ... من به زودی برمی گردم اصلا شاید بیشترین دلیل اینکه حاضر شدم کارمو هم عوض بکنم همینه کاری که هر وقت بخوام خودم بتونم تعطیلش کنم و بیام اونجا ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 9:47 | لینک
|
|
||