| هندونه!!!!! | ||
|
۵شنبه عصر که اومدیم خونه دیدیم ای وای هر دوتا بچه ها تب کردن طبق اون قانون نانوشته که اینا تب می کنن خوش اخلاق هم می شن آریا هی می گفت و هی می خندیدو هی با موتورش چرخ می زد و بازی می کرد و تو همون حال هم ما هی دارو می دادیم بخوره خلاصه این بچه انرژی اش چند برابر می شه تمام ۵شنبه و جمعه این ۲تا مریض بودن چقدر من حالم بد می شه وقتی بچه ها مریضن فکر می کنم دیگه دنیا تیره و تار می شه... اما تو همین اوضاع یه مهمونی تولد هم رفتیم (شوهر خواهر مهربونمون گفت شماها برین من پیش بچه ها می مونم ) *کسی که متولد شده بود از این دختراییه که هر لحظه خودشون و یک شکلی درست می کنن بعد انقدر شب تولد که می خواست مثلا تک باشه زشت شده بود که من هی حرص می خوردم آخه خودش دختر نسبتا خوشگلیه اون شب خواسته بود خیلی خوشگل بشه زده بود همه چی رو خراب کرده بود به تمام معنا زشت شده بود ... کلی از دوستاشو دعوت کرده بود اون وسط یکی بود که شبیه تو بود فروغ هی به خواهره می گفتم ببین این منو یاد فروغ می اندازه ... در کل مهمونی خوبی بود خوش گذشت ... برادر یکی از دوستامون که خیلی رفت و آمد داریم با نامزدشو خواهرشو و خواهرمن و مادرشو ... نشسته بودن یه طرف من یک کم دورتر دیدم هی نگاه می کنن می خندن تو اون هم سرو صدا داد می زنم می گم چی می گین خواهره می گه ... می گه (برادر دوستمون ) چه دافی شده ...بعد خودش می خنده به خواهره می گم می دونی داف چیه می گه نه چیه ؟ می گم نمی دونی می خندی می گه هر چیه نباید بد باشه... فرداش هم یعنی جمعه رفتیم پارک خور ۵تا خانواده بودیم ، من کلا از اونها که خوشم بیاد خیلی بروز می دم و بالعکس اگه خوشم نیاد حتما حالی طرف می کنم مثلا توی این جمع یه خانوم هست که شدیدا خاله زنک و حتی از نظر من مشکل داره بالعکس یه خانوم دیگه هست که اهوازی هم هستن و از نظر من نمونه کامل یه زن ... تا حالا چند باری که بیرون رفتیم با هم چنان قشنگ تمام کارهارو مدیریت کرده و چنان با مهربونی با شوهرش برخورد کرده که من واقعا لذت بردم از اونهاست که می شه ازش به عنوان الگو استفاده کرد چرا که نه ... من نشسته بودم داشتم ریحون پاک می کردم بعد این خانوم اهوازی گفت قدیما می خواستن ببینن دختری مناسب ازدواج هست بهش کارای خونه مثل سبزی پاک کردن می دادن که ببینن چه کار می کنه خندیدم گفتم پس با دقت پاک کنم آره؟هر کی یه نظری داد و مزه ای پروندو کلی خندیدیم م اما بشنوید نظر این خانوم مشکل داره رو ( والا ما که به سبزی پاک کردن نرسیدیم )و باز شلیک خنده... اومدم بگم آره برای همین که دیپلم هم نداری.... گفتم گناه داره گریه می کنه اما کلی بهش خندیدیم خلاصه موقع خداحافظی هم رفتم اون خانوم اهوازی رو بوسیدم و با بقیه هم دست دادم به این گفتم به امید دیداررررررررررررررررر * آقایون یک کم یاد بگیرن راستی برم اسپند دود کنم که شوهر خواهره چش نخوره ...
پ.ن. راستی کجایی فروغ ؟می دونی خیلی وقت ازت خبری ندارم؟ خوبی؟یادت نره قول دادی بازم بیای و زودم بیای اینجا... قول می دم یک عالمه بریم سینما یادته ۳شب پشت سر هم اونم با چه مکافاتی آخرش هم اون فیلم کذایی پ.ن.۲ این عکس هندونه به خاطره علاقه شدید من به هندونه است دیشب یه هندونه به این شیرینی و قرمزی خریدیم بعد آوردم که بخوریم هی گفتم بخورین هی نخوردن بعد هر چی که آورده بودمو خودم خوردم بعد داشتم می مردم ...تا صبح هم تو راه دستشویی بودم پ.ن.۳ فردا بازی ایران امارات همه می خوان برن من نمی تونم کلاس دارم
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 12:43 | لینک
|
|
||
| الان چی ارزو کنم ؟! | ||
|
من همیشه معتقدم که من آدم خوش شانسی هستم یعنی نه دیگه خیلی که بشه اسممو گذاشت لوک خوشا شانس اما خب بد نیست می گذره خلاصه اینکه در راستای خوش شانسی من همین بس که روز چهارشنبه که داشتم از دانشگاه بر می گشتم می خواستم به یکی زنگ بزنم بعد گفتم به چراغ قرمز که رسیدم زنگ می زنم نشون به اون نشونی که هر ۱۰۰ تا چراغ قرمز! (حالا ۱۰۰تا که غلو اما این خیابون هر ۱۰۰قدم یک چراغ قرمز داره تازه تو بعضی هاشم تپه درست کردن دقیقا هم قد تپه )سبز بودن و من با سرعت رد می شدم خب اینا همه شانس دیگه مگه شانس به چی می گن ...
این عکسهای بزرگراه شیخ زاید
این هم ویواتاق کار من منتها از طرف دیگه یه چیز دیگه هم معتقدم در مورد خودم این که خدا نکنه از چیزی خوشم بیاد دیگه ... آقا ما تو این خیابونگریهای اوایلمون که اینجا اومده بودیم یک بار یه خیابون دیدیم که از تونل که رد می شدیم و وارد اون خیابون می شدیم پر بود از برجهای خیلی بلند و خیلی خاص یادمه زمزمه کردم (با صدای بلند) وای چقدر این خیابون خوشگله و خواهره گفت آره می گن شبیه خیابونهای آمریکاست (من زیاد از آسمانخراش و برج خوشم نمیاد اما اینا هر کدوم یه مشخصه خاصی داشتن (به فعل داشتن توجه کنید!) خلاصه دست روزگار چرخید و چرخید و من الان دقیقا ۱سال و ۵ماه که هر روز میام تو این خیابون حتی گاهی وقتی دیرم می شه یا خسته ام به نظرم زشت هم میاد ... حالا هم من باز یه بار انگاری گفتم وای این جمیرا چه خوشگل نشون به اون نشونی که دارم هفته ای ۶بار از اول خیابون تا اون ته ته ته خیابون رو می رم و بر می گردم حالا دارم فکر می کنم از چی خوشم بیاد که همیشگی بشه داشته باشمش وهی ببینمش ... برج دوبی - امارات متحده عربی - بلندترین ساختمان دنیا (عکسها خیلی جدید هستند) اینو ببینید ویدئو قشنگی توش هست
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 10:33 | لینک
|
|
||
| برو... | ||
|
دیگر مخوان - نگاه کن دیگر نگاه مکن - برو
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 11:53 | لینک
|
|
||
| تو، یه سایه بودی | ||
|
تو ، یه سایه بودی موقع رانندگی مدام اینو گوش می دم یه جورایی بعضی از تیکه هاش شده زمزمه این چند روزم ... دقیقا یک ساعت رانندگی تا دانشگاه تازه بدون وجود ترافیک چقدرم من از رانندگی لعنتی خوشم میاد می میرم تا می رسم می میرم تا بر می گردم هر کار می کنم با موزیک با مناظر اطراف با هر چیز قشنگ حواسمو پرت کنم نمی شه کلاسها خوبن شروع خوبی بوده از پسش برمیام ... من موندم تو این دانشگاه اینهمه پارکینگ مجانی هست یعنی به تعداد هر نفر یه جای پارک هست چرا بعضی ها می رن تو پارک ممنوع پارک می کنن که این مسوول پارکینگها هم بره خیلی خوشحال همه رو از دم جریمه کنه من واقعا تو کار بعضی ها موندم اما نکته اش اینه منم اولین روز همین کار رو کردم پارکینگ وسوسه انگیزیه دقیقا پایین پله ها اما ۲تا ماشینو که رد کردم دیدم جریمه شدن بدو برگشتم تو ماشینو پا گذاشتم به فرار ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 13:55 | لینک
|
|
||
| امروز شروع می کنم ! | ||
|
امروز دیگه شروع می شه انقدر طول کشید انقدر زمان برد شروع شدنش که تمام هیجانم فرو کش کرد ( البته بدم نیست اون هیجان کاذب فرو کش کرد وگرنه هنوز خوشحالم و خرسند بابت یه شروع دیگه ) در واقع باید از ماه پیش شروع می شد اما به خاطر اون مسافرت عالی که به ایران رفتیم و به خاطر اون راهنمای مزخرف دانشگاه ( که مثلا آشنا هم بود اما ...) مجبور شدم برای ترم بعد ثبت نام کنم در واقع این یک ماه که بینش وقفه افتاد من و از اون تب و تاب انداخت ( باید بگم از استرسم کم کرد )خیلی وقت بود دوباره درس خوندن شده بود آرزوم از خدا پناه نیست از شما چه پنهان اوضاع مالی طوری نبود که بتونم ازپس مخارجش بر بیام ...امسال اما ...شهریور بود داشتم با حسرت اطلاعیه ثبت نام دانشگاه آزاد شعبه دبی رو نگاه می کردم با خودم گفتم بذار حداقل دقیقا ببینم هزینه اش چقدره دیدم چندان فرقی با دانشگاههای دیگه نداره ...بعد به سرم زد در مورد دانشگاه های دیگه تحقیق کنم بعد به این نتیجه رسیدم که اونا بهترن حداقل مدرکش و راحت همه جا قبول دارن دقیقا تو این حال و هوا بودم و جرات نمی کردم به خواهره بگم که دیدم همزمان با من اونم داره از همکارش که می ره دانشگاه در مورد کلاسها و ... می پرسه این بهترین چیزی بود که می شد اتفاق بیافته ( همیشه بین من و خواهرم یه تله پاتی هستش من واقعا به این موضوع ایمان دارم البته این گاهی هم خوب نیست باعث می شه هیچ چی رو از هم نتونیم قایم کنیم ) خلاصه بعد اون تلفنی که به من شد باعث شد که بدون خدا همه جوره هوامو داره و این شد که بدون هیچ نگرانی شروع کردم ...و این شد که امروز دارم می رم ...می دونم باید خیلی تلاش کنم می دونم با این کاری که من دارم یک کم سخته درس خوندن اما باید شروع کنم تا به نتیجه ای که می خوام برسم ...
پ.ن.۱ آیناز! با هم شروع می کنیم ببینیم کی بهتر و زودتر تموم می کنه قبوله ؟هم در مورد این هم در مورد ... ( در گوشی بهت می گم ) پ.ن.۲ من لعنتی با کوچکترین چیزی به هم می ریزم خدایا یک کم از حساسیت من بکاه و به پولم بیافزا ... آمین !
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 12:30 | لینک
|
|
||
| تولدتون مبارک ... | ||
|
از صبح فکر می کنم چی بنویسم چطوری اما الان دیدم داره دیر می شه پس بدون هیچ مقدمه ای تولدتون مبارک امروز تولد محسن فردا هم لیلا ۲تا از آدمای این کره خاکی که من خیلی دوسشون دارم لیلا ببینمت بهت کادوتو می دم ( کادوت پیشم محفوض شدیدا ) یادته منو چه خون به جیگری کردی تا کادومو دادی ؟ آخرین روز که داشتم برمی گشتم اینجا؟! اما چه مزه ای داد چقدر برام عزیزه باورت می شه هر چندروز یه بار می رم بازش می کنم و پهن می کنم تو اتاق می شینم روش و غرق لذت می شم از این انتخابت جدی از کجا می دونستی من عاشق اینجور چیزام مرسی لیلا عزیزم ...
داداشی کادوتو به مامان سفارش کردم که بده ... نمی دونی چقدر خوشحالم از بودن تو همیشه تو این روز یادم میاد که تو رو آوردن خونه چه حسی داشتم دختر لوس و ته تغاری خونه یه رقیب پیدا کرده بود اما تو انقدر ناز و کوچولو بودی که من عاشقت شدم هنوز هم هستم نمی خواد که باز بگم خودت می دونی که چقدر دوستت دارم عزیزم ... به قول آریا ببلود ببلود ببلودت مبارک .
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 13:2 | لینک
|
|
||
| روی جاده نقش پایی نیست از دشمن ...آفتابی شو! | ||
|
دچار یک عالمه احساسات ضدو نقیض شدم یک دفعه سرم شلوغ شد از کاری گرفته تا ... انگار همه با هم قرار گذاشته بودن بیان سراغم ... یه جورایی قاطی شده همه چیز بدتر از همه اینه که افکارم منسجم نمی شه هر لحظه یه سازی می زنه دلم...! هر لحظه یه حسی دارم و دارم یه چیزی رو تجربه می کنم یک لحظه شاد شادم و خوبه خوبه چند لحظه بعد حوصله هیچ چی رو ندارم موقتیه تا حالا همچین حسایی رو تجربه نکرده بودم نمی شه گفت بده اما مثل بارون بهاریه دیدن آفتاب تو آسمونه بعد پررو پررو بارون میاد ! منم اینطوری شدم تو اوج غم می بینم ته دلم شاد شاد خب بدم نیست اما بر عکسش حال آدمو بد می کنه ... قرار بود دانشگاه یکشنبه ۲نوامبر شروع بشه اما وقتی بعد ۱ساعت رانندگی ( چقدر مسیر دانشگاه خوشگله هیچ وقت این طوری نگاه نکرده بودم ) رسیدم اونجا گفتن که از ۹نوامبر شروع می شه و کلی هم معذرت خواهی کردن که به من خبر داده نشده ناراحت نشدم رفتم کتاب خریدم نشستم تو کافی شاپش یه کافی خوردم بعد راه افتادم بیام خونه تو راه یکی از دوستام زنگ زد که کلاس چطور بود گفتم تشکیل نشد پرسید کجایی؟ گفتم جمیرا داد زد منم تو همون خیابون جمیراهستم صبرکن که بیام با هم بریم شام بخوریم ( رفتیم فرایدیز! آیناز همش یاد تو بودم ...) بعد شام خوابم گرفته بود وای همون چیزی که بدم می یومد همیشه بعد مهمونی ها یا وقتهایی که خوابم میاد فکر می کنم یعنی اینا چه جوری رانندگی می کنن... خلاصه این دوستم دید باز من دچار حمله خواب شدم گفت اعظم تو برو من پشت سرت میام که مواظبت باشم و تا خونه چراغ زنونو بوق زنون رفتیم چقدر خندیدم هی بوق می زد که یعنی اگه خوابی بیدار شووووووو
پ.ن. حرف ها دارم
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 7:23 | لینک
|
|
||
| هی من میگم خوبم هی تو بگو بریم دکتر... | ||
|
از ماشین پیاده شدم اما چسبیدم به شیشه ماشین تکون نمی خورم خواهره می گه خب برو دیگه در حالیکه نمی تونم دهنمو باز کنم که مبادا ...می گم کاش می شد! ( قدم از قدم نمی تونم بردارم) مثل بدبختا راه می افتم طرف ورودی ساختمون نگهبان گوود ایوینیگشو می کوبه تو سرم انگار...حالا مگه آسانسور میاد داره جونم بالا میاد از همیشه خوشحالترم که طبقه ۲ هستیم از طبقات بالا زیاد خوشم نمیاد همیشه یه خونه قدیمیه حیاط دار رو به یه آپارتمان شیک ترجیح می دم به محض باز شدن در من تووووووووووووووووو دستشویی پرت می کنم خودمو فکر می کنین کم چیزیه خوردن ۱۰تا لیوان آب! دفعه اول که دکتره می گفتی هیچی نمی بینم من و دوبار برگردوند با بدختی با بغض نشستم آب می خورم و لیوانهارو می شمرم طوری شد که نمی تونستم حرف بزنم فکر می کردم هر لحظه است که بالا بیارم ... وقتی بعد این همه بدبختی می ری دکتر و دکتر بعد ۴ساعت منتظر گذاشتنت و گرفتن اون آزمایش کذایی برگه آزمایش و می بینه و می گه اصلا اصلا هیچ مشکلی نیست می مونی که خوشحال باشی یا نه؟
پ.ن. به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 21:2 | لینک
|
|
||
| هستم ... | ||
|
هر کار می کنم بنویسم نوشتنم نمیاد نمی دونم چرا ؟ مهمونها یک شنبه رفتن ... دیروز که از اینجا رفتم ساعت ۶رسیدم خونه از ساعت ۶:۳۰ خوابیدم تاااااااااااااااااااا صبح ...فکر کنم بدنم به این استراحت احتیاج داشت چون راحت خوابیدم تا صبح ( انگار تو این دنیا نبودم ) بعد هم اومدم سر کار...
پ.ن. فروغ عروسی خوب بود ؟خوش گذشت؟ این خواهره کشت خودشو که بیاد اما نشد... مدام می گفت من باید می رفتم ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 12:59 | لینک
|
|
||
| من خوبم شما چطورین ؟! | ||
|
انقدر دردها شبیه هم شدن که آدم گاهی وحشت می کنه قبلنا اگه یه همدرد پیدا می کردی خوشحال می شدی اما حالا انگارهمه مثل همه شدن همه یه جور خوشحال می شن یه جور درد می کشن یه جور بدبخت می شن یه جور نیازهاشون برآورده می شه همه یه جورن دیگه خلاصه ...خسته ام از اینهمه استرس این روزا خسته ام از اینهمه نبودن یکی که حتی بشینی خودتو لوس کنی درداتو بگی حالا کمک کردنش دلداری دادنش خوب بودنش قابل اعتماد بودنش بخوره تو سرش ... شروع می کنم به بالاو پایین کردن می گردم خیلی با دقت ...می دونم کسی رو پیدا نمی کنم مطمئنم قبلا دهها بار این کار رو کردم اما باز هم نا امید نمی شم یعنی ناامید که شدم خیلی وقته اما به طرزمسخره ای این کاررو تکرار می کنم تمام اد لیستهای موبایلمو چک می کنم هیچ کی نیست نه در این نزدیکی نه حتی اونجا که تو هستی آخرش هم به تو زنگ می زنم... دیدی محسن با هیجان گوشی و برمی داری می گی جان آجی ... بله آجی ... سلام آجی ... یا من خیلی بی ربط شروع می کنم در مورد یه چیز تکراری برات حرف می زنم یا می گم هیچی همین جوری زنگ زدم می گم چه خبر ؟ و تو مثل همیشه می گی خبرخاصی نیست و خوبه و غیره جدیدا یادت دادم که گزارش مامانو بدی این که چه کار می کنه چیزی احتیاج داره یا نه ؟! داروهاش و می خوره یا نه یادته اون روز هم که توی خیابون حالش بد شده بود علی رغم این که گفته بود نگی اما تو خبر چینی کردی برام خیلی از اون روز گذشت اما خب بهانه ای شد برای یه غصه واقعی نه ؟! می دونم ناراحت می شی می گی باز ناراحت کننده نوشتی می گی باز من وبلاگتو خوندم دلم گرفت اما چاره ندارم اینجاروساختم برای این حرفها وگرنه می دونی که حالم خوبه ! جمعه همه رفتیم وایلد وادی خوش گذشت خیلی اما نه به خیلی دفعه اول که رفتم یک کم هوا بهتر بود مردم می خندیدن من الکی لبخند می زدم ۷ساعت تمام توی آب بودیم همه اش به این فکر می کردم این لایف گاردها چه طوری این همه مدت تو آبن و نمی میرن .علی رفت موج سواری ...بعد رفت که از اون بالای بالا بلندترین سرسره آبی ! سر بخوره اما وقت تموم شده بود نذاشتن ... رفتیم یک عالمه پله رو بالا از رو یک پل چوبی معلق رد شدیم بقیه موندن من برگشتم می ترسیدم ...تو فکر بودم پاهام خسته شده بودن اما خوش گذشته بود خیلی چند تا دخترو پسر می دوییدن ومن روی پل معلق خوردم زمین یعنی پای راستم سر خورد و سابیده شد روی پل ...اما باز هم خوش گذشت مدیونی اگه فکر کنی به فکرت نبودیم و جاتو خالی نکردیم جات خالی بازم می گم اما تا اون سربازی کذایی تو نری که کاری نمی شه کرد می شه ؟! بگذریم این که چمه یا چی شده مهم نیست مهم اینه که دارن می گذرن روزاو شبا دارن می گذرن من خوب نمی شم اما چیزی که تغییر نمی کنه منم اونم خوب نشدنم خیلی الکی اینجا غر زدم می دونم اما جدی بگم خوبم خیلی هم شما چطورین ؟
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 10:38 | لینک
|
|
||
| نشد قهر کنم ... | ||
|
از دیروز درگیر رزرو کردن هتل هستم هر لحظه نظرشون عوض می شه هی روزها و ساعتهارو جابجا می کنن فعلا هر سازی می زنن من می رقصم تا ببینم چی می شه ...به سلامتی بیان و برن بعد می گم کجا گرفتمو چطور بود ؟! اوضاع خوبه منم خوبم گاهی هم نه مثلا دیشب تصمیم گرفتم با خواهره قهر کنم تا دیگه ... اما صبح علی از سرویس جا موند به من گفت می رسونیش ؟ دیگه نمی شد تو این ها گیر وا گیر قهر کنم همکارش هم اومد پایین خونه ماشینش و پارک کرد (چون خونه ما پشت بانک و پایین بانک پارکینگ نیست می آد ماشین بنزش و پارک می کنه بعد با خواهره می ره ) اونارو رسوندم بانک بعد علی و بردم مدرسه از اونجا هم زنگ زدم به راننده شرکت گفتم نره خونه من خودم می رم ...یک کم آرومتر بودم موقع رانندگی مسیر رو هم خوب انتخاب کردم با این که اولین بار بود کلا راضی بودم از این به بعد باید ۳روز در هفته ماشینو بیارم که دانشگاه دارم ... آریا دیروز پیشدستی پر از پوست تخمه رو چپه کرد رو زمین مادرش هم مجبورش کرد که خودش بشینه دونه دونه جمع کنه وسطش خسته شد سرش و آورد بالا به من که رو کاناپه نشسته بودم داشتم فیلم نگاه می کنم می گه گوووو بعد با دست اشاره می کنه که بیا کمک ! منم براش ابرو بالا انداختم که نووووو یک کاره دیگه هم می کنه موقع بیرون رفتن بدو بدو می ره شونه می آره موهاشو شونه می کنه بعد چهارپایه رو می زاره زیر پاش می ره یک کم آب می زنه به موهاش بعد باز بدو بدو برمی گرده جلو آینه و با دست می افته به جون موهاش و دقیقا مثل این پسر سیخ سیخیا با دو تا دست موهاش و می گیره می کشه جلو و جلو موهاشو به این روش یک کم می آره بالا گاهی هم هوس می کنه کلاه سرش بذاره اینجور وقتها حتما کلاه رو چپه می ذاره و یک کم از موهاش رو از جلو کلاه می ده بیرون خلاصه آماده شدنش از ما هم بیشتر طول می کشه بی نهایت قرتیه و عاشق کفش و لباس هر وقت می ریم بیرون بدو برای خودش یک کفش انتخاب می کنه اونم صورتی هیچ کی هم براش نمی خره ... پ.ن. توانمند ترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کند
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 11:29 | لینک
|
|
||