تبليغاتX
بوف بینا بوف بینا

 

 

 

 

 


                یه نوشته از ته دل تا بی نهایت ...
 
 

می دونم که باید از چهارشنبه شروع کنم به تعریف کردن اما باز می گم که روز سه شنبه رفتیم بیرون شهر و شب برگشتیم و خیلی به من خوش گذشت خیلییییی ... اما جدا روز سه شنبه انقدر به من خوش گذشت که هر چی می گم دلم خنک نمی شم! برام یه روز خاص بود !صلا رو زمین نبودم بعد از مدتها انقدر به من خوش گذشت که حد نداشت دیگه بسه تکرار کلمه انقدر خوش گذشت ...

خلاصه روز چهارشنبه با اینکه وسایل این بنده حقیر حاضر و آماده بود و بلیط هم به دست آماده بودم و تازه صبح زود هم با لیلا بیدار شدم و اون ساک دستی کذایی ام رو هم گذاشتم توی ماشین و خودم هم عزم سفر داشتم اما نشد که بشه یعنی تا رسیدم شرکت لیلا اینها زنگ زدم به دفتر تهرانمون که جردن و آب و جارو کنید که من دارم میام و الحق هم که همه آماده بودند، دیدن چند تا همکار چند ساعت طول کشید و از دیدن اون همه دختر خوشگل و مهربون ایرانی (تهرانی ) یکجا به وجد اومدم ...- راستی آدرس هم می دیم ـ خلاصه اونجا که رفتیم و رییس جان شماره ۴ رو دیدیم فهمیدیم که چکهای پبج شنبه که به خاطر اونها داشتیم میومدیم به ولایت محض شوخی و خنده پاس نخواهند شد این شد که به رییس جان شماره ۲زنگ زدیم که اگر برویم و چکها پاس نشوند دیگر ما می دانیمو شما ایشان هم فرمودند خب خانوم زدن نداره بگید می خواید بمونید و من موندم ـ یک دلیل دیگه هم داشت ـ

با کلی ذوق و هیجان و با همان ساک کذایی برگشتیم خانه  بعدش هم باز با لیلا و بقیه رفتیم بیرون باز هم کافی شاپ و آتیش و .... اما مگه من آرومو قرار دارم برای فردا شب بلیط گرفتم برای مشهد مقدس بلیط برای ۸:۳۰ شب بود همون شب هم تولد یکی از دوستان فامیلی لیلا اینها بود این شد که برای این که من وقت ندارم بردی بوی Birthday boy را با خودمان بردیم فرودگاه که همانجا برایش تولد بگیریم :))) خلاصه از آنجایی که وقت مثل طلا با ارزش نیست هر چی ۴نفری چشم دوختیم به صفحه اعلام پروازها پروازی با زمان و شماره خودمان به مشهد ندیدیم و با مافور آویزان گفتیم دیدید رییس جان شماره یک چه بلیطی برای ما دستور داده صادر کنند حتما مستقیم به گینه نو است که از دست غرغر هایمان راحت شود که گفتند نههههههههههههههههه فقط هواپیما یک کم ۲ ساعت تاخیر داره ...

این شد که بدوبدو رفتیم غذا سفارش دادیم که رو دست این آقای تولد شب تولدش یه خرجی گذاشته باشیم ... بعدم چون شب مهمونی دعوت بودن خونه سپهر اینا گفتم شماها برین من خودم دندم نرم می شینم منتظر... ۱۲:۳۰ شب رسیدم مشهد و مستقیم بدون اینکه منتظر باری بشم خیلی خوشحال رفتم بیرون ـ به هیچ کی خبر نداده بودم که میام فقط عسل خوشگلم  می دونست ـ به سرعت جت رفتم خونه عسل اینها من الان از اون کیکها و چایی ها می خوام همین الان...

قبلش عسل گفته بود نه که بیای بگیری بخوابی ها نشون به اون نشونی که ساعت ۳ صبح به زور چشاشو باز نگه داشته بود و من تند تندو با هیجان داشتم وقایع این چند روز و براش تعریف می کردم بعد که اون خوابید من مجبور شدم بخوابم ...

جمعه رو هم ناهار رفتیم شاندیز! هیچی تغییر نکرده بود همچنان شاندیز شلوغ بود و پر از زائر و همچنان غذاهاش محشرو خوشمزه ای بابا سر ظهری دهن گشنه اینارو می نویسم خب هی دلم می خواد دیگه ....

عصرش محسن ـ برادر کوچیکه ـ رو دیدم و برادر وسطی ! برادر و زن برادررو دور زدیم با هم رفتیم مشهد گردی و کلی برنامه ریختیم که چه کارها بکنیم شب هم خونه خواهره اطراق کردیم صبح کله سحر هم زدیم بیرون که پاسپورت مادر جان رو که می خوان قدم مبارکشون رو بذارن روی دیده های ما تمدید کنیم بماند که خواهر بزرگ خان خانان که امسال در سمت مدیریت مدرسه ابتدایی ... به سر می برن بالاخره رضایت دادن که زنگ بزنن به معاونین و در رکاب ما باشند بماند که من اینهارو کجاها که نبردم خداییش هیچ کی مثل من نمی تونه ۱۰ تا هندونه رو با هم برداره فقط خدا می دونه چقدر دووندمشون تازه راس ساعت هم رفتیم خونه برادره ... زن برادر عزیزم تا اومدن عشوه بیان یادش آوردم که به بلای آسمانی دچار می شه هرکی بخواد من و اذیت کنه این شد که خوشحال و خندان با هم ناهار خوردیم ...

ساعت ۴:۳۰ حرم بودم با یه چادر سفید با گلهای آبی تا وارد شدم و به زور اون در فرشی رو زدم کنار و چشمم افتاد به حرم چشمام پر اشک شد و ناخودآگاه یاد مریم افتادم ! همون لحظه بهش زنگ زدم ! وارد صحن جمهوری که یکی از صحنهای مورد علاقه من هستش شدیم... به محض ورود  شروع کردن به نقاره زدن ! وای که چقدر حس خوبیه همه رو یاد کردم ... حتی به لیلا زنگ زدم که صدای نقاره رو بشنوه از خدا خیلی چیزها با التماس خواستم ... به محسن هم حسابی حال داد این حرم رفتن از توی حرم هم ۴تا مهر برداشتم به نیت این که حاجت بگیریم و چند بسته ببریم ۲تاش برای مامان لیلا بودش .

عصر بعد حرم با عسل قرار داشتم راس ساعت سر قرار اومد و من و عسل و محسن به راهمون ادامه دادیم دیگه فکر کنم خارج از حوصله جمع باشه که بگم این جناب محسن خان چطور بنده رو تیغیدن و چطورخودم هم نفهمیدم و چطور توی شهری که ۴سال دانشگاه رفتم و چند سالیه می رم و میام ! آدرس  یه کافی شاپ ـ یه جایی که بشه نشست و مجبور هم نباشی غذا سفارش بدی - رو نداشتم و از ۲تا خانوم داف مانند و خوشگل پرسیدم .

خلاصه ساعت ۲۳:۵۵ هم پرواز داشتم اما قبلش رفتم که مامان نازو دوست داشتنیه عسل عزیزمو ببینم و سهم ترشی امو بگیرم !

فقط خدا می دونه که چه ضجری کشیدم تو سالن پرواز خوابم می یومد به شدت اما این هواپیما لعنتی ۴۵ دقیقه تاخیر داشت از طرفی هم لیلا داشت می اومد دنبالم هر چی گفتم بگیر عزیز من بخواب گوش نکرد همه اش جوش اون و هم می زدم که حالا میاد  و باید این همه منتظر من بشه خلاصه تا رفتم نشستم تو هواپیما خوابیدم تا وقتی خانومه گفت بیدار شین رسیدیم دیگه ...

تا برسیم خونه و بخوابیم شد ساعت ۳:۳۰ صبح ... دیگه بیدار نشدم هول هولکی دنبال لیلا راه بیافتم برم به جاش عین بچه آدم گرفتم خوابیدم به جاش گذاشتم یه روز آروم داشته باشم به جاش با صدای نرم مادر لیلا از خواب بیدار شدم به جاش بدون استرس صبحانه خوردم به جاش به محمد گفتم خاموش نکنه کامپیوترو بذاره من موزیک گوش کنم به جاش تو جواب مامان لیلا که پرسید آلو اسفناج می خوری یا قورمه سبزی بدون لحظه ای تردید گفتم قورمه سبزی به جاش نشستم به حرفهای دو تا دوست صمیمی و قدیم گوش کردم و خودمو لیلا رو دیدم و در جواب تلفن لیلا که گفت مگه با مامان نمی ری خرید کفش گفتم می خوام بعد مدتها عصر بخوابم- دیگه هی غر نزدم لیلا این کارم موند کی بریم کجا بریم ـ و گرفتم خوابیدم از اون خوابها که وقتی بیدار می شی زمان و مکان فراموشت می شه ...

چه کار کنم که تموم بشه حرفهام ؟!!

شب یلدا مبارک باشه امشب می ریم مهمونی به سلامتی و میمنت ـ من عاشق شب یلدام ـ هیچ وقت یادم نمی ره کلی تدارک شب یلدا دیده بودیم با دوستام که دیدم شوهر خواهره هراسون اومد دنبالم کل شب به اون درازی رو توی  بیمارستان بودم و بیدار و حمید رضا که همه می گن کاملا شبیه منه به دنیا اومد... پسری که از بچه گی هر وقت گفتم من و نمی بوسی با اون لبخند کجش گفته چرا و ۵بار بوسیدتم ۲تا روی گونه ها یکی پیشونی یکی روی بینی و یکی از چونه ...


نشستم آرشیو رو می بینم این و که می بینم دلم ...

وختی ای دل به گیسوی پریشون میرسی خودتو نیگه دار

وختی ای دل به چشمون غزل خون میرسی خودتو نیگه دار

دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره

دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره

   نوشته شده توسط بوف بینا در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 12:59 | لینک  | 
 
 
                همه چیز روبراهه 2 ...
 
 

این ایران رفتن و برگشتن من عجیب برام واجب بود انگار ...!هرچند انقدر غیرمنتظره بود که خودم هم نفهمیدم چی شد اما گاهی وقتی چیزی اینطوری اتفاق می افته به وجود خدا و قدرت ماوراالطبیعه ایمان میاری* (بعد می گم چرا )انقدر همه چیز درست پیش رفت که گاهی می ترسیدم انگار کسی منو تو این مسیر هول می داد جلو ،همه چیز عالی بود شاید برای خیلی ها این چیزها که من دیدم و شنیدم و عشق کردم عادی یا حتی کسل کننده باشه اما من که به کوچیکترین بهانه ای شاد می شم اینا بزرگترین بهانه بودن نمی گم که چطور ، فقط شب قبلش تصمیم گرفتم که بیام نمی گم که برای اولین بار یک ساک خیلی کوچیک بستم نمی گم که تا ۳ساعت قبل پرواز من حتی بلیط هم نداشتم نمی گم که گفتن هواپیما نقص فنی داره و ما ۱ ساعت توی هواپیما نشستیم نمی گم که حتی با خودم فکر کردم که نکنه این فرشته مرگ بوده که اینطور کارهای منو ردیف کرده که سوار این هواپیما بشم و نمی گم که حتی توی دلم با همه خداحافظی کردمو نرم بوسیدم ...

اما می گم که یه دوست با تمام سادگی و بی غل و غشی و مهربونیش تمام این مدت از لحظه ای که پامو گذاشتم توی فرودگاه امام میزبانم بود (خودش و خانواده مهربونش که من عاشقشون شدم )تا لحظه ای که می خواستم ساعت ۳:۳۰ صبح بیام فرودگاه ... می گم که چقدر روزهای خوبی رو برام بوجود آورد و چقدر خاطرات خوب رو تو ذهن من هک کردم و می گم که چقدر خدای قشنگم رو به خاطر داشتن همچین دوستانی روزی هزار بار شاکرم ...

شنبه ساعت ۸:۳۰ رسیدم فرودگاه امام ۳نفری اومده بودن دنبالم چقدر خندیدیم توی راه چه آغاز خوبی بود جدا همون لحظه خیلی چیزهارو که اذیتم می کرد رو فراموش کردم بماند که چه کارهای دیگه کردیم که یک کمشو یه بوس کوچولو نوشته شب ساعت ۲ خوابیدیم اما ساعت ۶ بیدار شدم لیلا رو هم بیدار کردم باهاش رفتم شرکت کلی آدم جدید دیدم همون روز با آینازو آدمین  هم قرار داشتم آیناز لو نمی دم که ۴ساعت و نیم توی راه بودیم تا تونستیم اتفاقی میدون آزادی رو پیدا کنیم باشه ؟ ـ به من که اون گم شدن تو تهران بزرگ خوش گذشت ـ دیگه آدمین براتون توضیح داده که کجا رفیتمو چه شکلی بود مگه نه ؟ اگه نه ! اینجا ببینید ـ من واقعا شرمنده این همه محبت شما دو تا شدم ـ اما بعد از اون روز چند بار دیگه هم رفیتم این کافی شاپ که یه جورایی پاتوق لیلا و دوستاش بود اما دیگه حتی یه ذره هم دلم نخواست از هات چاکلتاش بخورم بس که بد مزه بودن اصلا دلتون آب نشه اما کیکاش فوق العاده بودن خیلی هم دلتون آب بشه ...اسمشون بی بی بود لیلا؟!

پس مرور می کنیم من ۱شنبه ساعت ۲۱ رسیدم تهران تا برسیم خونه شد ساعت ۲۳:۳۰ساعت ۲ خوابیدیم ساعت ۶ بیدار شدیم ساعت ۹:۲۰ شرکت بودیم ساعت ۲:۳۰ آیناز اومد دنبالم ۴ساعت خرده ای طول کشید تا برسیم میدون آزادی ساعت ۷ دکتر رو که شال و کلاه کرده بود با آیناز هول دادیم توی مطبش که گوش منو معاینه کنه ساعت ۷:۱۵ تا ۷:۳۰ دنبال آدمین گشتیم خداییش بگو کجا رفته بودی ؟ ساعت ۷:۴۵ لیلا رو دیدیم اون جلو رفت ماشین آیناز اینارو هم بوکسول کرد تا برسیم کافی شاپ کافی شاپ از اینا خوردیم بعد من هی عجله داشتم شبش قول داده بودم خونه یه دوست قدیمی برم ته چین بخورم بماند که تا برسیم شد ۱۱ شب هی هم به جونم غر زد که دوست جدید پیدا کردی محل من نمی ذاری اما خدا می دونه من اون رو هم خیلی دوسش دارم ... باز شب ۲ خوابیدم ۷ بیدار شدم دوش گرفتم و آماده رفتم خونه لیلا که قرار بود بریماوشون فشم  فقط خدا می دونه چقدر به من خوش گذشت و بس ...

قرار بود ۴شنبه عصر برگردم که برنگشتم چراش مهم نیست مهم اینه که بعدش هم خیلی خوش گذشت فردا میام می نویسم ... 


پ.ن.۱

اولین برف پاییزی در تهران - آذر 87 (برای دوستان دور از وطن)

آخه شماها بگید من چقدر حرص خورده باشم خوبه؟!  این همه به قول یه دوست " استخونی بترکونی تو این سرمای گدا کُش ..." استخون ترکوندم اون وقت تا من پامو گذاشتم بیرون فرداش برف اومد نیاین نخندین که عصاب ندارما گفته باشم ...

پ.ن.۲

می دونم همکار جان میاد منو می کشه برای همین از حالا همه گی برای شادی روحم نفری یه فاتحه بخونید ...

*این هم دلیلش هر چند من واقعا کاره ای نیستم اما به امید خدا این کارانجام  بشه من به یکی از آرزوهام می رسم چی بهتر از این که یک دوست به یه آرزوی خیلی قشنگش دست پیدا کنه نمی دونم تونستم حسم رو منتقل کنم یا نه اما صادقانه می گم خوشحالم و رد پای خدای ... رو توی این قضیه می بینم ...

همه چیز روبراهه ... رو اول لیلا نوشت بعد دیدم واقعا همه چیز روبراهه این شد که  من دوش رو نوشتم .

 

   نوشته شده توسط بوف بینا در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 16:20 | لینک  | 
 
 
               
 
 

در ایران به سر نمی بریم

   نوشته شده توسط بوف بینا در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 11:10 | لینک  | 
 
 
               
 
 

 

در ایران به سر می بریم

   نوشته شده توسط بوف بینا در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 13:58 | لینک  | 
 
 
                اين خود منم
 
 

اين عكس و كه ديدم نمي دونم چرا اينهمه حس نزديكي ، بهش داشتم فكر مي كردم اگه دخترك برگره خودمو مي بينم ...


 پ.ن.

خودم را از تو پر می‌کنم
تا آخرين نگاهم
به رفتن تو باشد.
ديدی؟
ديدی زندگی سراسر
خارزار بود؟"

 

   نوشته شده توسط بوف بینا در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 13:29 | لینک  | 
 
 
                تا اطلاع ثانوی ما رفتیم...
 
 

closed

 

به علت کار شدید درس شدیدتر و ... تا اطلاع ثانوی می رویم که یک فکری به حال زندگیمان بکشیم ...اما به زودي برمي گردم فقط يك كم سروسامان بدم به كارها و امتحانم و پاس کنم بعدا با روحیه خوب برمی گردم ... دلم براتون تنگ می شه اما خیلی کار و درس دارم ...

   نوشته شده توسط بوف بینا در شنبه دوم آذر 1387ساعت 14:23 | لینک  | 
 
 
 
Free counter and web stats