تبليغاتX
بوف بینا بوف بینا

 

 

 

 

 


               
 
  

 

   نوشته شده توسط بوف بینا در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 12:15 | لینک  | 
 
 
                یادم تو را فراموش
 
  

در این روزهای زندگی ام یاد گرفتم که فراموش کردن جزئی از دوست داشتن است...


پي نوشت : زیاد کاری به این که این روز خارجیه و ما مشابهشو داریم ندارم فقط به نظرم بهانه خوبیه که به کسایی که دوسشون داریم اینو بگیم ... پس همه اونهایی که دوستتون دارم و می دونید باز هم می گیم که دوستتون دارم و برام با ارزشید.

   نوشته شده توسط بوف بینا در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 15:44 | لینک  | 
 
 
                خلاصه هستم ...
 
 

طبق عادت هميشه كه مريض مي شم اما محاله كه برم دكتر اينبار هم مريض كه شدم اصلا اهميت ندادم و شروع كردم خود درماني و دهن كجي به مريضيه بر عكس همشه نتيجه نداد یعنی داشت میدادا اما مامانه انقدر بی تابی کرد که نذاشت که من مثل همیشه پیروز بشم !خلاصه اورژانسی رفتیم دکتر آخه من دیگه داشتم می خوابیدم که اینا من و پرت کردن تو ماشین و گفتن بریم ...چیه فکر کردین نتیجه اش چی شد؟! کلی آمپول و آزمایش و دارو  و  دو روز مرخصی و کلی حرص دادن رییس جان شماره ۲ ... به اضافه یه قبض بلند بالا که باید با اون حال نذار پرداخت می کردم . نکته جالبش دکتره بود که انقدر با دلسوزی داشت همه چی رو دنبال می کردو حتی روز دوم هم زنگ زده که حالمو بپرسه باز من و مجبور کرده که برم پیشش و باز کلی معاینه و ... به اون بود که بستریم می کرد اما از اونجایی که همون دکترش و هم به زور رفته بودم دیگه به این یکی تن ندادم انقدر حرف زد که مامانه بیچاره ام شب و تا صبح بالای سرم بیدار مونده بود منم که عین جسد در اثر اون آمپولا افتاده بودم خوابیده بودم ...

بالاخره خریدم دوربین دلیل این همه ذوقم هم اینه که به سختی به دستش آوردم از وقتی یه مدل بالاترش اومده بود این و کلا از مارکت جمع کرده بودن این و هم خواهره به شکل قاچاقی از یه هندی که تو شوروم canon كارمي كرد خريده بود خلاصه كه ما هم آرزو به دل نمونديم ...

آريا چند روز بود با مامان اين آوازو مي خوندن كه آريا خوبه  مامي خوبه ماماني خوبه خاله خوبه دادا خوبه (اينارو ريتميك بخونيد )بابايي قره (اين و مامان يه چيز ديگه مي شنيد البته همه اولين بار بشنون همين حس و دارن  ) بعد مامان مي گفت نه پسرم نگو بگو بابايي خوبه ... باز آريا همون و تكرار مي كرد و فكر مي كرد بازيه هي ادامه اش مي داد تا اين كه ما اين بحث و شنيديمو براش توضيح داديم كه آريا مي گه بايايي قهره ...

خلاصه كه همينا ديگه با آريا و زندگي مشغوليم ... مثلا اين كه آريا بعد دو سال و ۸ماه كه از عمر بزرگوارش گذشت منت گذاشتن بنده رو به جاي ماما صدا كردن خاله و جيغ شادي و شعف بود كه كل خونه رو پر كرد و انقدر اين واقعه بزرگ و باور نكردني بود كه من همون جا به خواهر بزرگه كه همانا خان خاله بر وزن  خان دايي  به عبارتي خاله بزرگه هستن تلفن كردم و اين خبر مسرت بخش رو به اون هم دادم اما همون شد ديگه بعد از اون باز هم مي گه ماما مگه اين كه كارش گير باشه و من كلي التماسش كنم واژه ناياب خاله رو به زبون جاري مي كنن ...

خلاصه هم هستم هم زنده ام هم خوبم هم نمردم هم ...

 

تو تنها کسی هستی که این جور اشکمو در میاری و قلبمو به درد ! برو خوش باش.

   نوشته شده توسط بوف بینا در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 8:49 | لینک  | 
 
 
                آرومم...
 
 

 

فاجعه بزرگ انسان در هلاکت او نیست٬

بلکه در دست شستن از عشق است...

سامرست موام

بخونيد


پي نوشت : اين روزا يك كم خوب نيستم مي دونم خوب مي شم اما خب تا اون موقع آرومم ...
   نوشته شده توسط بوف بینا در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 10:51 | لینک  | 
 
 
                تو به من خنديدي
 
  

تو به من خنديدي

و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم

 

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

 

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالها هست كه در گوش من آرام،

آرام

خش خش گام تو تكرار كنان،

ميدهد آزارم

 

و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا،

- خانه كوچك ما

سيب نداشت .

 

(حمید مصدق)

   نوشته شده توسط بوف بینا در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 10:2 | لینک  | 
 
 
                ببينيد...
 
 

کاریکاتور (انگشت نگاری اماراتی ها از ایرانی ها)منبع عكس
   نوشته شده توسط بوف بینا در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 12:23 | لینک  | 
 
 
                بازی وبلاگی ...
 
 

از روزی که این خواهره هوس کرد رفت از این ماشین گنده ها خرید از روزی که من دانشگاه رفتن و شروع کردم و مجبور شدم با راننده نیام  و خودم ماشین بردارم یکی از کارهای روزانه من شده رسوندن خواهره به سر کارش (پارکینگ پیدا نمی شه باز اون ماشین قبلی رو یه جا می چپوند ) کاری که خواهره ۲سال تموم برام انجام داد ... اما خب یه همین صبحها با من کاری نداشت که اونم به مدد ابرو باد و مه خورشید میسر شد مثلا همین امروز دوباره شروع کلاسهای دانشگاست بعد من روزای کلاس از صبح که می رم بیرون بر نمی گردم تا ۱۱-۱۲ شب که به زور پارکینگ پیدا کنم و یه جا ماشین و پرت کنم برم خونه این روزا من یه سری وسایل لازم دارم این شد که امروز کارم طول کشید وبه خواهره گفتم بیا تو رو می رسونم بعد برمی گردم دوش می گیرم می رم شرکت که دیدم ...خب فکر کن! حتی با آماده شدن من هم کار داره آدم حس بچه ۲ساله بودن بهش دست می ده این شد که اخمام رفت تو همو سکوت اختیار کردم حتی دوش گرفتن هم اخممو باز نکرد بعد اومدم عصبانیتمو سر ماشین خالی کنم بازم نشد یعنی هر کار کردم گاز دادم یک دفعگی ترمز گرفتم جلوی مردم پیچیدم هیچکی یه بوق کوچیک هم نزد که من از اون بوقای فوش خوارمادری بزنم دلم خنک شه ... همچنان با همون اخم نشستم پشت سیستم .که ..

اعتراف می کنم این دنیای مجازی رو دوست دارم و آرومم می کنه هر چند که کاملا واردش نشدم یعنی خیلی از کارها خیلی از حرفهامو نمی نویسم نمی دونم از چی می ترسم یا چی باعث می شه اونقدر حس راحتی نداشته باشم اما هر چی هست من و از این دنیا می کنه اعتراف می کنم که خیلی چیزها یاد گرفتم با خیلی آدمهای خوب آشتا شدم و همینطور از تنهایی در اومدم آدمین عزیز من و به یه بازی وبلاگی دعوت کرده باید بگم در واقع زیاد برام جالب نیست شام خوردن یا حرف زدن با کسایی که نمی شناسمشون حتی اگه معروفترین ها باشن در واقع از هنرمندای سینما فقط در همون حد دیدن فیلماشون چه ایرانی چه خارجی خوشم میاد باز طرف اگه از شخصیتهای اقتصادی اجتماعی باشه شاید برام جالب باشه یعنی فکر کن اگه بگن با فلان بقال که توی کارش خیلی پیشرفت کرده و از صفر به اینجا رسیده می خوای نون و پنیری بخوری و گپی بزنی یا با اون جورج کلونی یا چه میدونم دی کاپریو یا دیوید بکهام بری تویه رستوران آخرین ستاره غذا بخوری من خب صد البته دومین گزینه رو انتخاب می کنم مگه مغز ... خوردم دور از جون ... اما خب همیشه برای یه شام خوردن و نشستن و حرف زدن با کسایی که دوسشون دارم لحظه شماری می کنم و فرصت دارم اما اگه قرار باشه انتخاب کنم...

۱.با همه کسایی که می شناسمشون و به نظر من هم معروفن و هم بی نظیر دلم می خواد شام بخورم و حرف بزنم از بچه های وبلاگی و دوستام بگیر تا همین خواهر عزیز خودم ...

۲. رضا صادقی خوشم میاد یه بار بشینم باهاش شام بخورم به نظرم شخصیت خوبی داره ...

۳.اوپرا وينفري  ، اینجا رو هم بخونید ، و اینجا بی نظیره...

۴.با رییس جان شماره ۲حالا چرا؟ می گم  که در یه فرصت مناسب توی غذاش یه چیزی بریزم که چند شبانه روز توی دبلیو سی گیر کنه که من و این همه حرص نده دیگه ...

۵.اصلا همه اتون و به شام دعوت می کنم کجا ؟ چند تا رستوران مشهد هست که من خیلی غذاشون و دوست دارم ماهیچه پسران کریم و شیشلیک حسین شیشلیکی می ریم حسابی می خوریم و آی غیبت می کنیم آی غیبت می کنیم ...

*دیگه فایده ندارین باید برم چند تا دوست وبلاگی مشهد پیدا کنم که هر وقت رفتم هی مهمونی برم مهمونی بگیرم که این همه عقده ای نشم

در آخر عسل نازم و لیلا خوبم رو به این بازی دعوت می کنم

* لیلا نیای داد و بیداد کنی می دونی که من چقدر باتو رفتم بیرون و گشتمو شام خوردمو چقدرم بهم خوش گذشته اینارو برای تشویش اذهان عمومی می گم .

 

   نوشته شده توسط بوف بینا در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 13:57 | لینک  | 
 
 
                اما تنهایی...
 
 

 

جدیدا بد جوری به سرم زده که برم ! نگید  کجا؟ چون خودم هم نمی دونم... اما دلم می خواد برم هر جا حتی همین شهرهای خودمون مثلا  شیرازو ببینم اصفهان و بندرعباس و سنندج و رامسرو تبریزو همدان رو چی می دونم ... دلم می خواد برم وهر جایی...  اما تنهایی ...

جدیدا خیلی خورده تو ذوقم خیلی ها ... هر چی فکر می کنم نمی تونم با خودم کنار بیام که یعنی چی ؟

   نوشته شده توسط بوف بینا در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 9:38 | لینک  | 
 
 
 
Free counter and web stats