تبليغاتX
بوف بینا بوف بینا

 

 

 

 

 


                خدای حسود من !
 
 

نمی دونم چرا باز بی قراری می کنم انقدر زیاد که دوباره اون گاو سیاه شاخ دار باز تو خوابام پیداش می شه نمی دونم چرا بعد یه شادی حس شکست رو دارم نمی دونم چرا فکر می کنم دیر شده دیگه ، نمی دونم چرا فکر می کنم همیشه دیر می رسم ... نمی دونم چرا با تمام خوشی وقتی میام بودنت و جشن بگیرم شدیدا با کله می خورم به دیوارو از خواب بیدار می شم نمی دونم چرا به جاده که زل می زنم با خدا دعوام می شه ... خدا که می دونه شما هم بدونید مدام حس می کنم روزی رو که بالای سر جنازه ام آدمها با هم حرف می زنم کاش اون روز لباس خوبی تنم باشه ... اصلا کی می خواد خبر مردنم رو بهت بده ! اصلا وجود داری بعد این همه مدت تو هستی که بشنوی اصلا برات مهمه ؟ به خواهره که حسمو می گم تا چند مدت نمی زاره از بزرگ راه برمو بیام اما قایمکی می رم نمی دونم چمه می خوام کاری که باید بشه زودتر اتفاق بیافته ...یادته اعظم یه بار اومدی اینجارو خوندی دادت رفت هوا که چته یه کم آروم باش یکم با خدا دوستی کن ... باورکن دوستی کردم انقدر دوسش دارم انقدر دوسم داره انقدر حسوده بهم که حتی نمی ذاره من کسی رو دوست داشته باشم یا حتی یکی دیگه من و دوست داشته باشه !

 


یه پی نوشت ضروری : این یه حس که جدیدا دچارش شدم و شدید هم برام واقعی به نظر میاد این و گفتم شاید یه جورایی از ذهنم پاک بشه یکی نازمو بکشه یکی دعوام کنه یکی مثل سیری خوشگلم بیاد سیری درمانی کنه خلاصه هر کی یه کاری بکنه دیگه و اما به در خواست دوست عزیزم و برای این که از امید آقا کم نیارم آبرو که برام نذاشته همه می گن ببین یاد بگیر  از ۵ شنبه شروع می کنم از اینجا و زندگی خودمو خوبیها و بدیهاش می نویسم و از شنبه عکس هم می ذارم غر هم نمی زنم حله؟ مجلی نیست دیگه ؟

   نوشته شده توسط بوف بینا در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 11:31 | لینک  | 
 
 
                من این روزها...
 
 

 

شقايق

"Is there anyone who loves you just for love"

مدت‏هاست دلم می‏خواهد کسی باشد که بسیار برایش دل‏تنگ باشم.

 

با این حساب مشخصه که چند روز دیگه امتحان پایان ترم زبان دارم یا نه ؟؟ و با این حساب مشخصه که این روزا شدیدا دلم تنگ یکیه یا نه ؟!!

 


پی نوشت : آریا که جلوی تلویزیون موقع دیدن جری و تام به قول خودش خوابید، آوردمش توی اتاق خودم،  نفس که می کشه من عشق می کنم ...


  ادامه مطلب
   نوشته شده توسط بوف بینا در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 20:35 | لینک  | 
 
 
                به من معنی تنهایی رو نشون بده ...
 
 

Show me the meaning of being lonely

Show me the meaning of being lonely
Is this the feeling I need to walk with
Tell me why I cant be there where you are
Theres something missing in my heart

اینجا بشنوید

 

در نمایش‏نامه‏ی زندگی، من بازی نمی‏کنم به بازی گرفته می‏شوم...

پست قبلی رو می خواستم پاک کنم اما ثبت موقت کردم شاید به قول تو یه روزی احتیاج باشه بازم ببینمش ! الان حالم خوبه انقدر خوب که ا ز صبح دوباره خندیدم دوباره حرف زدم دوباره...به هر حال خیلی زودتر از اونی که فکر می کردم خوب شدم انگار باید یاد بگیرم وقتی ناراحتم طرف اینجا نیام دیگه دوستهایی اینجا دارم که واقعی نگرانم می شن ...زندگی بالاو پایین زیاد داره مخصوصا برای کسی با طرز زندگی من باید خیلی چیزهارو یاد بگیرم و به خاطر بسپرم ...

از روزی که این آقای امید 1977 اومدن ولایت ما و برگشتن و هی پست می ذارن یه بنده خدایی هی میاد لینک پستهاش و برام می ذاره و ... آخرش امروز می گه  این ۱ هفته اونجا بوده اینهمه نوشته تو چرا نمی نویسی ؟ می گم خب من که نمی تونم از دخترکان طلایی بنویسم! بالاخره انقدر به جونم غر می زنه که قول می دم بعد این که کلاسام تموم شد برم یک کم شهر رو بگردم و عکس بگیرم و بفرستم دیدید چند تایی هم پست گذاشتم از این شهر رو به سقوط ...


 


پی نوشت : رازهایی هست که به هیچکس نباید گفت، حتی خود خدا.
   نوشته شده توسط بوف بینا در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 22:56 | لینک  | 
 
 
                این مطلب عنوان ندارد...
 
 

 

دنيا

 

   نوشته شده توسط بوف بینا در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 9:51 | لینک  | 
 
 
                می دونی که ؟
 
  

می خوام بنویسم اما مثل همیشه آرومم انقدر که از این آروم بودن خودم می ترسم ...

می دونی که چه وقتهایی آرومم؟!

اما خوبم اصلا حس بدی نیست مثل یه خلسه شاید بعدش همه چیز خوب باشه نه؟

و رسالت من این خواهد بود
 تا دو استکان چای داغ را
 از میان دویست جنگ خونین
 به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
 با خدای خویش
 چشم در چشم هم نوش کنیم

   نوشته شده توسط بوف بینا در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 12:38 | لینک  | 
 
 
                بالاخره قورتش دادم قورباغه امو
 
 

دیروز از سر کار که رفتم خونه .... واییییییییی توی راهرو یه بوی خوب غذایی میومد که حد نداشت هی نزدیکو نزدیک تر که می شدم امیدوار تر هم می شدم بو از خونه ما بود آخه ما معمولا ظهر ها ناهار درست نمي كنيم  شب تشريف بياريد ... خلاصه خواهره گفت كه توي روزنامه همشهري دستور پخت ته چين ماهي بوده اينم درست كرده نمي دونيد چه خوشمزه شده بود كاردستي خواهره جاتون خالي ...بلافاصله بعد از غذا خوردن با علي به هم اشاره كرديم جوري كه آريا نبينه رفتيم توي اتاق و در و قفل كرديم آريا تا صداي در رو شنيد بدو اومد شروع كرد در زدن و داد زدن ديد اهميت نمي ديم شروع كرد لگد زدن و يه اصواتيم از خودش در مي آورد ... خلاصه اين در باز نشد تا ساعت ۱ شب ... هر دو تا پروژه رو انجام داديم فقط موند تايپش كه من به اين پسر هنديه گفتم تايپ كنه به هر حال يك جا و يك شب قورباغه ارو قورتش داديم رفت پي كارش ...

اصلا از وقتي اين دختره گيتا رو فرستاديم مرخصي اوضاع يه طوري شده ديروز نگاه مي كنم مي بينم حتي يه ليوان آب هم نخوردم بعد تازه ديگه كسي نيست كه هي بگه چايي مي خوري چايي مي خوري و انقدر بگه تا بگم خب بيارررررررررررر ...

ديروز يكي از بچه هاي كلاس رو رسوندم تا يه مسيري مي گفت قهرمان چي چي جهان بوده حالا هم مي خواد بره انگليس گفتم اگه دروغ نمي گي پس قبل رفتن به من و سحر امضا بده بعد برو ...

بهار

 چقدر من شب و روز دعا كنم كه  كاش تو رو هيچ وقت نمي ديم ها چقدر؟! تو تمام فرضيات من رو باطل كردي...

 

خب الان برات چه کار کنم هنر جان جز این که اعتراف کنم که من مطمئنم تو همون نیکی هستی ؟

   نوشته شده توسط بوف بینا در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 9:30 | لینک  | 
 
 
                ...
 
  

سکوت می‏کنم، منتظر می‏مانم تا کسی بیاید و سکوتم را بخواند.

 

دزدی

   نوشته شده توسط بوف بینا در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 11:39 | لینک  | 
 
 
                چه بیرحمانه زیبایی
 
 

 

اینو که داریوش می خونه من غرق می شم ، فقط خدا می دونه این شعر به من چه حسی رو منتقل می کنه مرسی داریوش مرسی بابت تمام اشکهایی که از من در میاری... پولی که بابت خرید سی دیت دادم بابت همین آهنگت حلالت باشه...

شب از مهتاب سر میره

تمام ماه , تو آبه

شبیه عکس یک رویاست

تو خوابیدی , جهان خوابه

زمین دور تو می گرده

زمان دست تو افتاده

تماشا کن , سکوت تو

عجب عمقی به شب داده

تو خواب انگار طرحی از

گل و مهتاب و لبخندی

شب از جایی شروع میشه

که تو چشمات و می بندی

تو را آغوش می گیرم

تنم سر ریز رویا شه

جهان قد یه لالایی

توی آغوش من جا شه

تو را آغوش می گیرم

هوا تاریک تر میشه

خدا از دست های تو

به من نزدیک تر میشه

تمام خونه پر میشه

از این تصویر رویایی

تماشا کن , تماشا کن

چه بیرحمانه زیبایی

   نوشته شده توسط بوف بینا در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 23:27 | لینک  | 
 
 
                بیچاره شدیم رفت ...
 
  

خب به این وسیله بیچاره شدن و بی خانمان شدن خودم رو به جمیع دوستان تسلیت می گم ...

 

 

 

می گم صبر کنین شماها که نیستین بیاین می گن فعلا خوش باشید .

 داشتم می گفتم از چند روز پیش این حسابرسا اومدن هی راه به راه مدارک می خوان مثلا الان اونا توی اتاق دیگه نشستن منم دارم مدارک می دم می بینین که  اما اینا مهم  نیستن...! چیزی که جیغمو در آورده این که:  این رییس جان شماره ۲ ما نیت کرده با یه شرکت حسابرسی قرارداد ببنده که مثل شرکت ایرانمون همیشه تحت نظر اونها باشیم بعد فکر کن منو صدا کرده که آره می خوام همچین کاری بکنم چند روز دیگه هم جلسه داریم... می گم آره خود دکتر" م " به من زنگ زد ( مکالمه اش و می گم ) می گفت نهایتا یه روز یا ۲روز میان اونم پاره وقت ! بعد رییس جان که نظرش این بود که ۳روز کامل بیان می گه حالا بذار بیان ببینیم چطورن به هر حال تو سعی کن مقاومت نکنی و هر چی خواستن بدی (منظورش مدارک بود) بهش خیره نگاه می کنم ، هیچی نمی گم میام بیرون ...

تنها چیزی که اذیتم می کنه اینه که دیگه نمی تونم آزاد باشم تو اتاقم هر چند که این سلب آزادی دوروز در هفته باشه اونم چند ساعت ...

به مکالمه گوش کنین ... قبلش فضا رو داشته باشین اون موقع ساعت ۱۰ بود و  من از ساعت ۸:۳۰ که دفتر اومده بودم فقط فرصت کرده بودم کامپیوترها رو روشن کنم و حتی یه لحظه هم نشسته بودن تمام رییس جان ها اعم از یک و دو با تمام  مشتقاتشون و بلاهای آسمانیشون توی دفتر حضور داشتن و من انقدر جواب تلفن داده بودم که دیگه ...  دکتر م که رییس اون شرکت حسابرسی زنگ زده گوشی و که بر می دارم با یه بععععله غلیظ جوابش و می دم می گه خانوم ن من م هستم از شرکت حسابرسی م سریع خودمو جمع می کنم و می گم بعله بفرمایین خواهش می کنم اولش شرح می ده که می خواد یکیو بفرسته اما نه به تعداد روزهایی که رییس جان گفته بعد می گه شما خودتون این کاره هستید و می دونید که اوضاع چطوره بعد مثال قشنگی می زنه می گه حسابدارا توی شرکت  مثل خانوم خونه داره که همه کاری انجام می ده از مدیریت امور خونه بگیر تا گردگیری و خرید و غذا پختن که مهمترینشه ( می گم آره همین کاراشه که پدر منو در آورده ) ریز می خنده بعد می گه اما ما که میایم فقط میایم که  یه کوچولو  به مسایل سرک بکشیمو و یاا گاهی اوقات غذایی بپزیمو بریم تا اینجاش من ساکتمو چیزی نمی گم بعدش تا اسم غذا پختن میاد می گم آره من از غذا پختن خوشم نمیاد بلند می خنده....

خلاصه این که ... می دونید دردم چیه اگه ایرانی بود یا یه ملیتی که دوسشون داشتم یه چیزی فیلیپینی هستن که من شدیدا ازشون ... چی بگم خب اول صبحی ! آی حرصم می ده این رییس ناجان  شماره ۲ .

دیروز به این رییس می گم من فردا نیام ؟! می گه نه خانوم حسابرساااا میان باید باشین ...منم امروزو اومدم اما با توپ پر شماها شاهد باشین که یه روز تلافی این و سرش در میارم .عصر راه می افتیم سمت فجیره ویلا گرفتیم شب و همونجا می مونیم عصر جمعه برمی گردیم ببینم اونجا سبزه گره بزنم فرجی می شه آیا ؟

چرا هیچ کی توجه نمی کنه من از این ناراحتم که می خوان بیان توی اتاقم بشینن

   نوشته شده توسط بوف بینا در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 15:15 | لینک  | 
 
 
                من با بارون می رقصم ...
 
  

دلم برات خیلی وقت که از ته دل تنگ نمی شه ...

یادته خیلی وقته پیش بهار، یادته؟! ... آره ، یادته ؟! اما پس چرا من هیچی یادم نیست چرا تو همه چیز یادته اما من، نه ! چرا من فقط می دونم که دوست دارم اما تو همه چیز می دونی الا این رو... چی شد که این قدر  همه چیز عجیب و غریب شد قرار نبود بشه نه؟! می دونم ، می دونم  این من بودم که اشتباه کردم!  دارم تاوانش رو هم می دم اینم یکی از اعتقادات خودمه که مکافات همین دنیاست پس گله ای ندارم تو راحت باش من خوب که ادب شدم همه چیز تموم می شه نگران نباش می دونی که من چقدر مقاومم هیچی رو ندونی اینو می دونی نه ؟! مثل همیشه تو سکوت کردی و من دارم حرف می زنم مثل همیشه تو آرومی و من به درو دیوار می کوبم ...

 چه عاشقانه می خواستم دنیارو و چه آروم گرفتم به یکباره، انقدر آروم که گاهی خودم خودم رو فراموش می کنم مثل این روزا که هی باید بگم  دختر تو هستی ،تو وجود داری،  تو هنوز از دیدن بارون لذت می بری تو هنوز بارون که می باره بدون ترس می تونی بری زیر بارون و بخندی ، تو هنوز می تونی با صدای بارون برقصی ... 

   نوشته شده توسط بوف بینا در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 11:39 | لینک  | 
 
 
                بارون می باره
 
 داره شدیدا بارون میاد اینجا

آهای شمایی که شمال رفتین خدا با این بارونش من و یک کم آروم کرد دیگه کمتر بهتون حسودی می کنم...

 

   نوشته شده توسط بوف بینا در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 15:12 | لینک  | 
 
 
                اینم آرزوست
 
  

مرا بخت رامت آرزوست... 

 


این نوشته پی نوشتی دارد اندازه یک پست بخوابم بیدار شم می نویسم شب خوش ...

بعدا اضافه شده : حالم خوبه ها اما وقتی میام نوشته اتو می بینم داغ دل نداشتم تازه می شه اصلا نمی دونم چی می شه که می بینم ۱۰ دفعه خوندمش هی ذوق می کنم هی حرص می خورم هی ...هر چی بود بیشتر از هر حسی خوشحالم کرد و شد زمزمه این چند روزم مرا بخت رامت آرزوست ...

این دو تا به هم ربطی ندارند.

***می دونی مشکل من با خواهره چیه ؟ اینه که ... یه مثال می زنم وقتی من از خونه تکون نمی خورم مدام خونه ام می گه خب برو بگرد به زندگیت برس خوش بگذرون تو که کاری جز این که به خودت برسی نداری ... اما بعد یه قراره کوچیک با یه دوست همه اینهارو به باد فراموشی می سپاره وقتی که برمی گردم یک روزی باهام قهره ...

   نوشته شده توسط بوف بینا در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 22:7 | لینک  | 
 
 
                حافظٍ ٍسرزمینٍ من
 
 

حافظ

 


ممنونم بابت تماست چی از این بهتر می تونست باشه یه دوست خوب که صداش به آدم آرامش می ده تلفن رو که قطع کردم با انرژی ۴ خط پشت سر هم و بدون وقفه در مورد موضوعی که یک ساعت داشتم فکر می کردم نوشتم باورم نمی شد... برات مثل همیشه بهترینهارو از خدا می خوام .ساعت ۳:۳۰ عصر روز ۳شنبه  

   نوشته شده توسط بوف بینا در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 12:5 | لینک  | 
 
 
                افسردگی ورژن جدید !
 
 

دیشب توی راه دانشگاه یک دفعه حالم بد شد غم عجیبی نشست رو دلم نمی دونم چم شد یک دفعه هر چی بود باعث شد به هر کی که می شناختم زنگ بزنم جالب بود یکی از دوستان خودش با تمام فک و فامیلاش موبایلاشون خاموش بود یعنی چی شده بود؟! نگران شدم... اما انقدر حالم بد بود که ترجیه دادم با خودم فکر کنم اونا دارن حال می کنم حالا من بشینم غصه بخورم که چی شده آیا ...بعدم شروع کردم تمام اد لیستام و گشتم می دونید نتیجه چی بود به قول ترکا ایفتضاح یعنی فهمیدم من برخلاف نظر بقیه که فکر می کنن من رفیق بازم خیلی هم تنهام در واقع هیچ گوش شنوایی پیدا نکردم ...فقط کافی بود سی دی جدید داریوشمو بذارم تا باهاش زار زار گریه کنم یعنی یه چیزی در حد افسردگی نوع شدید بود شایدم ورژن جدیدیه چون حالم خوب بود یه هو اینطور شد بدون هیج دلیل خاصی خلاصه که  نفهمیدم چم بود چون بر حسب محاسبات همه چیز سر جاش بود شایدم این کودک درون بود که داشت باز سر به سرم می ذاشت شایدم ...

هر چی بود بالاخره یکی گوشیو برداشت ...

فردا میام ادامه اشو می نویسم الان باید برم خونه خواهره باز می خواد گوشمو بگیره ببرتم مهمونی ...

مع السلامه فعلا

   نوشته شده توسط بوف بینا در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 15:49 | لینک  | 
 
 
 
Free counter and web stats