تبليغاتX
بوف بینا بوف بینا

 

 

 

 

 


                bye
 
 bye

سه بار نوشتم پاك شد... چي بگم ديگه آخه ... مي بينمتون ايران

   نوشته شده توسط بوف بینا در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:25 | لینک  | 
 
 
                ترس از روی عشق
 
 

وقتی تلخ می شم می رم وبلاگ مطرود رو می خونم به من همه حسها رو می ده اصلا همه حسهای خوب و بد رو در من یک جا تحریک می کنه احساس غم می کنم احساس شادی یه تناقضی که توی نوشته هاش هست یا حتی همزاد پنداری و این که دقیقا من همین چیزهارو حس کردم فقط نتونستم بنویسمشون... اینا باعث می شه من بغضم رو فرو بخورم که این دو حالت داره یا خوب می شم یا ... ولش کنید مهم نیست ! این روزهای عمر دارن می گذرن گاهی عچله دارم برای سپری شدنش یه دوست می گفت اشکال نداره یه زن از مردن بگه چون تکیه گاه کسی نیست راست می گه این روزها دیگه دوست داشتن معنی نداره تکیه گاه رو باید چسبید  ... بازمی گفت مردها نمی تونن بگن چون امید یکی دیگه هستن ...راستی امید تو چت شد یه دفعه این وسط  گذاشتی رفتی هان هر چند که رفتن بچه هارو کاملا درک می کنم همه ما علاوه براین دنیای مجازی یه زندگی واقعی واقعی داریم مثل همه آدمها خسته می شیم درمونده می شیم دلمون می خواد دوست داشته باشیم دوست داشته بشیم غافل از این که یافت می نشود این چیزها تموم شد سالهاست... می خواید براتون حتی قسم بخورم همین من با این همه ادعام* ... اومدم یه چیزی بگم پشیمون شدم بهتره گاهی آدم این شکلی بمونه  می دونید ... نه نمی دونید وقتی من اینجوری سکوت کنم خب شما از کجا می دونید من چی می خوام بگم هان ؟

 * هر طور شده پیداش می کنم حالا ببینید

 

این نوشته از نوشته های ثبت موقت شده هستش حس اون موقع ام بوده ...الان خوش و خرمو شاد دارم کار می کنم که به امید خدا آخر هفته بیام ایران از خدا که پنهان نیست چرا از شماها پنهان باشه این بار شدیدا استرس دارم انقدر زیاد که گاهی از اومدن منصرف می شم حتی بلیت رو رزرو کردم اما نخریدم این یعنی ...اگه خواستم به هر دلیلی نرم بتونم!!! جالب اینجاست این استرسم بیشتر از شوق... اما از طرفی می ترسم البته ترس از روی ... (می دونی که چی؟! این یکی و دیگه می دونی نه؟ )


  ادامه مطلب
   نوشته شده توسط بوف بینا در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 1:46 | لینک  | 
 
 
                ...
 
 
 
و کدامین عذاب از این دردناک ‏تر که من رسم عاشقی، فراموش کرده‏ام.
 
   نوشته شده توسط بوف بینا در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 0:19 | لینک  | 
 
 
                یادمان باشد 2
 
 

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

 

 

   نوشته شده توسط بوف بینا در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 13:58 | لینک  | 
 
 
                یادمان باشد
 
 

برای بار چندم از خواب می پرم بدون اینکه چشامو باز کنم دستمو می کشم روی کاناپه که موبایلمو پیدا کنم ساعت و می بینم هنوز خیلی تا ۷ مونده از ساعت ۴ صبح هر نیم ساعت به نیم ساعت از خواب بیدار شدم بالاخره ساعت ۶ بیدار می شم تقریبا از سرما در حال منجمد شدنم می رم کولر رو کم می کنم دوش می گیرم بعدم آروم آروم آماده می شم با این حال ساعت ۷:۳۰ می رسم شرکت خنده ام می گیره ساعت کاریم ۹ بود انقدر ساعت ۸:۳۰رفتم شرکت تا این که رییس جان رسما اعلام کرد ساعت کاری باشه ۸:۳۰ البته منم نیم ساعت از آخرش کم کردم ( من و دست کم نگیرید) جدیدنا چون خواهره رو باید تا ۷:۴۵ برسونم سر کار چون دیگه بانک ملی هم پیشرفت کرده و از این انگشتیا دارن نمی شه که نیم ساعت بعد ساعت کاری برسه بنابراین من ۸ سر کارم هر روز امروز هم که ۷:۳۰ حالا از فرداست که ببینیم رییس جان گفت حالا که اینهمه سحر خیزی همون ۷:۳۰ بیاین دیدم زمان نمی گذره زنگ زدم به گیتا که ور آر یو ؟ اونم گفت ایم کامینگ انلی فایف مینت بعدم کلی ساری ساری مادام  کرد در حالیکه به ساعتی که اون باید سر کار می بود هنوز نیم ساعت مونده بود به این فکر کردم اگه این یه ایرانی بود چه جوری رفتار می کرد آیا نمی گفتم ببخشیدا هنوز نیم ساعت مونده به ۸ حالا یه بار زود اومدی من هم باید می بودم ( خداییش این جوری حرف می زنیم دیگه نه ؟) حتی خود من با این که همیشه روزی چند بار به خودم می گم تواضع داشته باش به خودم می گم  هیچ کی پایین تر از من نیست و مدام با خودم زمزمه می کنم غر زدن ممنوع اما باز گاهی به همون شیوه اجدادم عمل می کنم می گمااااااااا یه چیزیم می شه ساعت ۱ شب من هنوز نخوابیدم به هیچی هم فکر نمی کنم ذهنم ...  یه چیزی دیشب خواب دیدم امشب خواهره از ایران زنگ زد ،چیزی رو که خواب دیده بودم برام تعبیر شد! هنوزم از این پرواز روحها در عجبم من گاهی عاشق این روح خوشگلم می شم چشاش سیاه و از شیطنت همیشه برق می زنه چشاش می خنده بدون این که لباش بخنده خوبمااااا نگرانم نشید (:

 

خدایا آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که قادر به تغییرش نیستم

و شهامتی ببخش تا تغییر دهم هرآنچه را که می‏توانم تغییر دهم.

جواب کامنتها رو هم دادم باز هم  از ساسان عزیز بابت شعرشون که من و واقعا غافلگیر کرد و بی نهایت خوشحال تشکر می کنم همیشه شاد باشید وموفق ! 


  ادامه مطلب
   نوشته شده توسط بوف بینا در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:10 | لینک  | 
 
 
                گفت اى عاشق دیرینۀ من خوابت هست...
 
 

 

 زلف‏آشفته و خوى‏كرده و خندان‏لب و مست‏

 پیرهن چاك و غزلخوان و صراحى در دست‏

 نرگسش عربده‏جوى و لبش افسوس‏كنان‏

 نیمه شب دوش به بالین من آمد بنشست‏

 سر فراگوش من آورد به آواز حزین‏

 گفت اى عاشق دیرینۀ من خوابت هست

 

این روزا کارم شده تایپ کردن بعدم ثبت موقت گذاشتن نوشته هام نمی دونم چرا جسارت نوشتن رو ندارم دیگه چمه نمی دونم هر چی هست خوبم فقط ...

این روزا جدیدا تلفنهایی دارم که تمام انرژی من رو می گیره توضیح دادن و حرف زدن با یه سری آدمهای نادان که یکم هم فکر می کنن خ.ر.ی هستن (جریانش مفصله فقط این که تلفنهای کاری هستن )چند روز پیش یکیشون زنگ زد چرت و پرت گفت جوری که من فقط میخکوب بودم و گوش می کردم روز بعد که منشی خط رو وصل کردم گفتم اعظم لال مونی گرفتی نگرفتی ها بعد این که حرفهاش و زد باز خواست واسته از مسایل قبلی حرف بزنه که گفتم ببخشید خیلی دارید تند می رید ها انگار اصلا نشنیده صدامو طبق روال قبل شروع کرد حرف زدن تند و تند دیدم نمی تونم ساکتش کنم و باز دارم مثل دیروز کپ می کنم آروم دستمو گذاشتم رو شاسی تلفن و  قطعش کردم بعدم به منشی گفتم دفعه آخرت باشه بدون این که بگی کی پشت خط بهم تلفنی وصل می کنی ...

باز انرژیم کم شده ای عسل همین امروز تو من و چشمم زدی البته امیدوارم اون حدسی که می زنم باشه !

من از اون آدمهام که وقتی مساله ای اذیتم می کنه می خوابم یعنی این خواب من و به آرامشی که می خوام می رسونه بعد بسته به نوع مساله پیش اومده ممکنه اون قضیه اذیتم کنه یا نکنه یعنی می تونم مسایل رو تجزیه و تحلیل کنم بدون این که بیشتر از حد نیاز انرژی صرفش کنم گاهی شاید فقط یه سوتفاهم باشه به هر حال این حربه من هست برای قوی بودنم برای زود قضاوت نکردنم ...

ومن دیروزعصر ساعتها خوابیدم!


  ادامه مطلب
   نوشته شده توسط بوف بینا در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:43 | لینک  | 
 
 
                بوق!
 
  
   نوشته شده توسط بوف بینا در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:14 | لینک  | 
 
 
                ارتباط منطقی
 
 

دیدی فرهاد را وقتی به شیرین نرسید، قلبش از سنگ شد؟
ديدی گل نيلوفری را که به دريا راهش ندادند، به مرداب روييد؟
دیدی پیامبری را که وقتی مردم تکذیبش کردند، فرعون شد؟
دیدی خنجری را که به سینه‏ی دشمن نرسید، بر پشت دوست نشست؟
دیدی فرشته‏ای که سجده نکرد، شیطان شد؟
دیدی خدا را وقتی عاشق شد، به عشقش نرسید، گریه ‏کرد؟

خیلی وقت تکلیفمو با زندگی روشن کردم خیلی وقته من و اون با هم انس گرفتیم دیگه سر به سرش نمی ذارم و چیزی خارج از توانش نمی خوام دنیارو میگم ! خیلی وقته سنگامو با دنیا واکندم خیلی وقته نمی ذارم دردی توی دلم بمونه همون لحظه تبدیلش می کنم به سیل اشک و خلاص .کلا من ودنیا با هم به یه ارتباط منطقی رسیدیم ...

نمی دونم کارم درسته یا نه اما تنها نگرانیم از نبودن و رفتن همون یک سری سند هست که هنوز از تهران خبر ندادن به چه حسابی باید بزنم وگرنه همه چیز حله همه چیز... نشده کسی سر راهم قراربگیره و من بی دلیل اذیتش کنم اما خب اینا در حد توانم بوده باز هم از همین جا از همه دوستام و خانواده ام حلالیت می طلبم فکر نکنین دارم چرت و پرت می گم چه اشکال داره آدم هر از گاهی به این فکر کنه چه کارا کرده و چه کارا باید انجام بده قلم شیوایی ندارم که همه حسمو بگم وگرنه می گفتم چیا توی دلم موند که کاش نمی موند...


  ادامه مطلب
   نوشته شده توسط بوف بینا در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:41 | لینک  | 
 
 
                چقدر دوستم داری ؟
 
  

گل

می‏پرسد: چندتا دوستم داری؟
می‏گویم: یکی بیشتر از تمام ستارگان آسمان.
اخم می‏کند: از عشق‏های تخیلی خوشم نمی‏آید.

منبع

 

اصلا چرا هیچ کی برام کامنت خصوصی نمی ذاره ها ...

   نوشته شده توسط بوف بینا در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:57 | لینک  | 
 
 
                تو بارون که رفتی شبم زیرو رو شد
 
 

خنده داره کلی می نویسم بعد یا ثبت موقت می کنم یا دلیت! انگاری یکی بالای سرم واستاده و داره زورم می کنه که بنویسم اما هیچ کی نیست باور کن ... شاید ۱ ساعت می شه دارم اینو گوش می دم و حرفهام رو می نویسمو پاک می کنم به این فکر می کنم اگه من یک دفعه از روزی زمین محو بشم کسی آخ هم می گه خنده ام می گیره یک عالمه آدم از جلو چشام رزه می رن اما این باعث نمی شه به این موضوع فکر نکنم امروز خبری خوندم که بی اختیاربه خاطرش اشک ریختم و فقط زیر لب زمزمه کردم خدایا چرا ؟ !!! خیلی تلخ شدم خیلی ... (نپرسین چی مطمئنم خودتون هم بخونید گریه می کنید آره دقیقا همونه شک نکنید.)

باز دستم می ره و تیک ثبت موقت رو می زنم اما به هر حال یکی از نوشته هارو نمایش می دم نمی خوام باز تلخ باشم اما انگاری گریزی نیست ...

با عجله ماشینو پارک می کنم حتی کلی جا دارم که بیام جلو اما این کارو نمی کنم چون فقط می خوام لباس کارم رو دربیارم و یه لباس اسپرت بپوشم و برم دنبال خواهره که بریم باشگاه ساعت ۳ظهره با عجله می شینم و به خواهره اس ام اس می زنم که من دارم میام دنبالت چک می کنم که مثل اون بار اشتباه نشه ... استارت می زنم دنده رو می ذارم رو R گاز می دم اما ... ماشین تکون نمی خوره می بینم ماشین روشن نشده  فقط کولرش روشن شده با داریوش که داره می خونه ... لپام گل انداخته از گرما و عصبانیت فقط 4ماه باطریش رو عوض کردم آشنا لعنتی بهم جنس چینی انداخته زیر لب فحش می دم لعنت به این گرما دوباره شروع شده... ( از 5شنبه اونجاست و اصلا برام مهم نیست حتی سعی می کنم از پنجره که بیرون رو نگاه می کنم اونو ندیده بگیرم )


می گه : دختر آرزوهایم نه مدل ابروهایش شیطانیست و نه موهایش را هایلایت زرد می‏کند.
دختر آرزوهای من کفش نایک، شلوار دیزل یا مانتوی زارا نمی‏پوشد. دختر آرزوهای من ماشین هم ندارد.
دختر آرزوهایم احتمالا در یک کارخانه یا فروشگاه کار می‏کند و شب‏ها آنقدر خسته است که یادش نمی‏ماند به من فکر کند...

و پسر آرزوهایم ...!!!

   نوشته شده توسط بوف بینا در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:6 | لینک  | 
 
 
                گاهی بی دلیل می خندم ...
 
 

امروز که باشگاه بودیم یه لحظه به تاریخ عضویت نگاه کردم دیدم دقیقا ۱۰ روز دیگه می شه یک سال که من عضو باشگام یک ماهی هم می رفتم باشگاه ایرانیها که به خاطر دوری راه و بهتر بودن اینجا ترجیح دادم اینجا ثبت نام کنم دقیقا یک سال گذشت از روزی که با مشورت لیلا تصمیم گرفتم برم باشگاه اوایل که انقدر از اینجا خوشم اومده بود هر کی من و گم می کرد اینجا پیدا می کرده ( اما هیچ کی من و گم نکرد!) بگذریم ... امروز داشتیم با خواهره نصف ترکی نصف فارسی حرف می زدیم که دیدم یکی از توی رختکن داد می زنه اعظمممممممممم می گم جان! راستش اول نشناختم صداش وبعد که می گه خوبی ؟ یادم میاد مژگان که هفته پیش با هم حرف زدیم و بهم شماره اش رو داده از همونجا پشت درهای بسته کلی با هم حرف زدیم در حالیکه خواهره هی با دست و پا و ایما واشاره داره تهدیدم می کنه که با اون حرف بزنم بعد این که میاد بیرون می گه فردا ساعت ۶ کلاس هست حتما بیا خواهره می گه باشه میایم من می خندم ...

امروز توی کلاس مدام گوشی و باخودم اینور اونور می بردم که یه موقع راننده که برای کار شرکت رفته زنگ زد من بتونم جواب بدم مربی می گه منتظره تماس یک دوست هستی ؟می گم نه منتظر یه تماس کاری هستم می گه خوب شاید الان نه اما بالاخره که زنگ می زنه  و من می خندم ...

می رم یه سری سند می دم به رییس جان که امضا کنه بعد می بینم که می خنده و اوضاع خوبه برنامه امو به رییس جان می گم این که من یک ماه دیگه برای یک هفته - ۱۰ روز می خوام برم ایران لبخندش رولبش خشک می شه می گه بذارید فردا بررسی کنیم با هم و من باز می خندم ...

می دونید هر کدوم از این خنده ها نکته ای داشت مثلا این آخری من همیشه چند روز قبلش به رییس جان می گم اوکی بای من رفتم ایران می گفت اقور به خیر حالا که عین آدمیزاد می گم دارم می رم می خواد بررسی کنه !!!


مادرم کارهاش انجام شد و به امید خدا برای بار دوم عازم حج عمره می شه در اصل این فیش من بود که به خاطر درگیری کاری  نمی تونستم برم و داشت باطل می شد و با کمکهای یه دوست خوب  و برادم و البته خانومش کارهام درست شد خواستم اینجا صمیما از این دوست خوب که الحق مثل برادرم دلسوز هست تشکر کنم و بگم ممنونم که این همه یاد آوری کردی که اگه غیر این بود فراموشم می شد!
 به مامان گفتم یادت باشه اول باید برای کسایی که باعث شدن این طور بی مقدمه و یک دفعه آماده سفر بشی دعا کنی .
 

 هر لحظه را به گوته ای زندگی کن

که گویی آخرین لحظه است

و کسی چه می داند ...

شاید آخرین لحظه باشد ...

   نوشته شده توسط بوف بینا در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 23:22 | لینک  | 
 
 
                باز من هوس کردم ...
 
 

 تصاویر رویایی قلعه رودخان استان گیلان

نمی دونید وقتی اینجور جاهارو می بینم حتی توی عکس چه حسی بهم دست می ده نمی تونید تصور کنید چقدر دلم می خواد اونجا باشم و نمی تونید تصور کنید  اگر اینجور جاها هستم چقدر حس خوبی دارم...

 یعنی می خواید اعظم واقعی رو ببینید باهاش برید سفر اونم همچین جایی همچین خوش اخلاق و پر انرژی می شه که دومی نداره   

عسل هم مثل من هوس کرده امروز  برام خیلی تعجب هم نداشت وقتی دیدم که عسل که  یکی از بهترین دوستهامه مثل من نوشته آخه آدم با کسایی که مثل خودش فکر می کنن دوست می شه مگه غیر اینه ؟

   نوشته شده توسط بوف بینا در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:4 | لینک  | 
 
 
                شب بخیر
 
 

 

خدا همه‏ی هنرش را صرف آفرینش جسم زن کرد.
وقت تمام شد، زمانی برای ساختن روح نماند.

روح خودش را مستقیما کپی کرد.

 

شاید اصلا برای همینه که من گاهی خدا رو بی هیچ مانعی توی قلبم  حس می کنم زمانی که بی دلیل عاشق می شم زمانی که بچه ای رو مادرانه دوست دارم زمانی که می میرم برای بوی بچه برای صداش برای نفس هاش دقیقا موقعی که این حس ها رو دارم خدا رو از نزدیک نزدیک حس می کنم ...

دقیقا توی اوج درسهام کلی موضوع یادم اومده بود و عجله داشتم که بیام و بگم و مدام با خودم می جنگیدم که ننویسم اما حالا که فرصت دارم هیچی نمی نویسم ...امروز بعد ماهها غذا پختم ( آخرین بار ماه رمضون پارسال بود ) می شد به زهرا بگم بپزه اما خواستم خودم بپزم نمی دونم چرا خواستم ببینم دستپختم چطوره نتیجه بد نشد اما دیگه خودم از غذاهه خوشم نمیاد نمی دونم چرا زیاد از غذا پختن خوشم نمیاد شاید یکم دلیل می خواد که من فعلا ندارم

فردا باید برم فرودگاه که وکالتنامه مامان رو بفرستم امیدوارم همه چیز به خوبی پیش بره یه جمعه رو می خواستم بخوابم که نشد به جاش اگه کاره درست بشه می ارزه ...

زنگ زده می گه کارمند می خوایم اگه یکی مثل خودت دلسوز و کار بلد بود بگو بیاد می گم می خواین من خودم بیام می گه نه از پس حقوق تو بر نمیایم  بلند می خندم ، یاد دوران کار کردنم اونجا می افتم ...

برم بخوابم امشب هم باید برای آریا قصه شنگول و منگول و حبه انگول و گگه بگم شب همه بخیرشب پر از رویای ما هم بخیر (جدیدا خیلی خواب می بینم )

   نوشته شده توسط بوف بینا در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:37 | لینک  | 
 
 
                زمین
 
  

زمیـن؛ این گوی آبـی رنگ ما

نقشه پوشش گیاهـی کـره زمین 

 

حتما ببینید این لینکها رو ...

 

   نوشته شده توسط بوف بینا در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:55 | لینک  | 
 
 
                لطفا کامنت نذارید
 
 

 

خب به سلامتی دادیم امتحان و برگشتیم فردا هم یه اسپیکینگ ناقابل ۱۰٪ داریم و والسلام .

به کامنتها هم جواب دادیم برین بخونین خداییش کلی فسفر سوزوندن و اما خطاب به اونهایی که میاین می خونین می رین و کامنت هم نمی ذارین  حواستون باشه راضی نیستم برام کامنت نمی ذارین ( آیکون یه اعظم شدیدا عقده ای ) رفتم چرخ زدم توبقیه وبلاگها می بینم همه ۱۰۰ تا ۱۰۰ تا کامنت دارن اون وقت من ۱۰ تا آخرش ۱۵ تا به این ستاد تبلیغاتیمون هم هر چی می گیم گوش نمی کنه گفته باشم اگه وضع اینطور پیش بره مجبورم یکی دیگه رو استخدام  کنم هااااا

   نوشته شده توسط بوف بینا در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:1 | لینک  | 
 
 
 
Free counter and web stats