| چشمهايش | ||
|
مي گي خوب باش آروم باش ... خوبم ! چرا كه نه ؟! مگه شما خوب نيستين؟؟؟ از صبح دارم تلاش مي كنم خوب باشم اينم نتيجه اش حالا خوبم ديگه آروم گرفتم فقط به چشمهاش نگاه مي كنم ...ندا
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 11:30 | لینک
|
|
||
| اوّلین بارم نیست که گریه میکنم امّا اوّلین باریست که گریه آرامم نمیکند... | ||
|
چیزی از این سی آست لعنتی نمی دونم اصلا نمی تونم مسایل رو قضاوت یا تجزیه و تحلیل کنم اما من نگرانم برای همه اتفاقاتی که نباید می افتاد اما افتاد ازکشته شدن اون دانشجوی دکترای هوا فضا که قلبمو لرزوند بگیر تا قطع شدن اس ام اس ها که من نه علاقه ای بهشون نه زیاد کارم باهاش راه می افته ... قاطی کردم دقیقا آخرین بار که خندیدم یادمه روز جمعه بود یعنی رفتیم رای دادیم بعد رفتیم شام بیرون بعد ساعت ۱ بامداد خونه بودیم از شوهر خواهره خواستم یه سر به نت بزنه ببینه آرا چطوره نتیجه شمارش همون موقع خبر از همه چیز می داد با ناراحتی خوابیدم بماند تا صبح چند بار بیدار شدم و هی فکر کردم داره اتفاقی می افته بعد اون اتفاق افتاد من کل روز رو تو بهت بودم از اون روز تا الان من نه خندیدم !!!... نه موزیکی گوش کردم! نه ... به خواهره می گم حالا می شه حس مردم رو توی دوران انقلاب و جنگ درک کرد این که آدمها حوصله هیچ چیزی رو نداشتن اینکه حتی مراسم عروسیشون بدون شادی بود برام جای تعجب داشت اما این روزا وقتی حوصله هیچ صدایی رو نداشتم کاملا درک می کنم حال اون روز مردم رو ... تمام نگرانیم برای امرزو ساعت چهار عصر به قول بانو بیقرار خدایا ایران رو بغل کن .
حتما بخونید دقیقا حکایت این روزهای ماهستش ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 12:53 | لینک
|
|
||
| خوب نیستم... | ||
|
کاش ایران بودم ... گیس طلا بعد خوندن این مطلب دلم برای بودن اونجا لک زد ... اما گویا این روزا باید دورو دورتر بود از وطن ... تصور کن،
نوشته
شده توسط بوف بینا در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 13:25 | لینک
|
|
||
| سکوت وبلاگی به نشانه اعتراض ! | ||
|
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 16:31 | لینک
|
|
||
| خانهاش ويران باد | ||
|
با من اكنون چه نشستنها، خاموشيها
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 15:36 | لینک
|
||
| سکوت می کنم! | ||
|
سکوت می کنم به احترام همه کسایی که عاشقانه تلاش کردند! اما ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 9:44 | لینک
|
|
||
| خدایا مامانمو فرستادم! | ||
|
خدایا دیدی... دیدی؟! خودمو راه ندادی خونت بزرگترم رو فرستادم ...
امروز مامان به جای من رفت مکه ...
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 10:18 | لینک
|
|
||
| انتظار | ||
|
روزهایی رسیده است که باید سکوت کرد، باید به آسمان نگریست، شاید عذابی که خداوند بشارت داده است زودتر بیاید. مطرود مناظره ها رو کامل نمی بینم تیکه تیکه و از طریق اینترنت دنبال می کنم اما چیزی که اذیتم می کنه این بحث و جدلهاست این که به حای دادن اطلاعات از برنامه هاشون فقط پته های هم رو می ریزن رو آب ، باور کنید ما خودمون می دونیم دارید چه کار می کنید نمی خواد این همه آشکارا بگید بعد هم به نظر من با این کار فقط شرم و حیا از بین می ره و همون یک کم هم که از مردم می ترسیدند دیگه نمی ترسن می گن اینا که می دونن ... می دونین چیه ؟ ! اگه یک صدم این همه اتحاد این همه نگرانی بعد انتخابات با مردم باشه باور کنید ایران درست می شه یا لااقل توی مسیر درست شدن می افته می گید نه امتحان کنید...
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 13:39 | لینک
|
|
||
| خدا را عشق است ... | ||
|
خدایا اینارو ول کن خودت خوبی؟
نوشته
شده توسط بوف بینا در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 14:15 | لینک
|
|
||
| این خرداد! | ||
|
مرا ببخش اگر دوستت دارم و کاری از دستم برنمیآید. جدی کاری از دستم برنمیاد آروم نشستم و هی این کتاب رو زیر و رو می کنم حوصله هیچی رو ندارم می رم نت باز هم حوصله ندارم مناظره می بینم سرم گیج می ره قبل ایران رفتن به نتیجه رسیدم که به کی رای بدم اما بعدش با دیدن این تبلیغات و شورو هیجان مردم ،من یه جورایی سر در گم شدم نمی دونم چه کار کنم بین این و اون و رای ندادن موندم ...دلم نمی خواد این بار اشتباه کنیم ! دلم نمی خواد این بار همه با تمسخر از رییس جمهورمون حرف بزنن... دلم نمی خواد اون مربی کنیایی حرفی بزنه دلم نمی خواد از تی وی که پخش می شه سرمو بندازم پایین... دلم می خواد انقدر اوضاع کشورم خوب بشه که این جزیزه رو رها کن و با شادی برگردم کشورم... فکر نکنم که اگه برگردم چی می شه دوست دارم بیام و بین اون همه زیبایی زندگی کنم دلم نمی خواد ورد زبون هموطنام ایرانیه دیگه باشه ... دلم می خواد با افتخار از هم حرف بزنیم دلم می خواد ... خدایا باورکن چیزای زیادی دلم نمی خواد چی می شد یه امروزو به حرفام گوش می دادی چه می شد؟؟؟! هان اصلا امروز مال من می شد بعد من برات می گفتم که چیا می خوام باور کن برات مثل آب خوردن انجامش می گی نه امتحان کن ... . همیشه این خرداد برام ماه سرنوشت سازی بوده هر سال یه اتفاقی ولو کوچیک برام افتاده ... دقیقا ۴ خرداد ۵سال پیش بود که من برای اولین بار توی زندگیم رفتم سرکار... یک کار که تا خونه فقط ۵دقیقه پیاده راه بود یعنی در واقع از یه طرف خیابون رد می شدم طرف دیگه اش بعد وارد سنتری می شدم که سرکارم بود ۱۰ ماهی اونجا بودم بعد کارم رو عوض کردم هنوز چند مدت از کار جدیدم نگذشته بود که درد عجیبی من و کشوند بیمارستان جالبیش این بود که تمام راه رو داد می زدم و گریه می کردمو حسابی خواهره رو از دست و پا در آورده بودم اما به محض رسیدن به محوطه بیمارستان درد تموم شد برگشتم می خندم به خواهره می گم تموم شد انگاری ... دقیقا باز ۳ خرداد بود که رفتیم شیراز برای عمل جراحی( گفتن دکتر خیلی خوبی اونجا هست) بماند که چقدررررررررر خوش گذشت اون سال انتخابات ریاست جمهوری بود که با وجود عمل جراحیم رفتیم توی صف هم وایستادیم اما نشد که رای بدیم ... من ۲سال و ۲ ماه سر کار دومم موندم باز خرداد بود که اومدم سر این کار جدیدم ...برای من با دنیای کوچیکم اینا یعنی سرنوشت دیگه...
همیشه خرداد برام ماه خوبی بوده خدایا امسال هم خوب باشه انقدر که جز این چیزی توی ذهنم نمونه
آمین ادامه مطلب
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 14:19 | لینک
|
|
||
| عشق من 3 ساله شد. | ||
|
۳سال پیش همچین شبی آریا دنیا اومد ۰۶/۰۶/۰۶ روز شیطان (بنا به اعتقاد بعضی ها ) برابر با ۱۶ خرداد ۱۳۸۵ا ساعت ۱۲:۱۵ ...امشب هم مثل چند شب گذشته ( از وقتی از ایران برگشتم ) بعد از خواب کردن پدر و مادرش اومده تخت من و تصاحب کرده الان هم صدای نفسهاش رو می شنوم تولدش رو بنا به دلایلی هفته دیگه می گیریم ... عکسهاش رو خیلی اصرار کنید می ذارم به هر حال پست جدی بمونه برای اون موقع اما حالا که اینجا مثل یه گربه خوابیده تولدش رو تبریک می گم امیدوارم سالهای سال زنده باشی عشق خاله...
نوشته
شده توسط بوف بینا در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 2:19 | لینک
|
|
||
| ...یادش رفت! | ||
|
آدم آنقدر غرق خوشگذرانی در بهشت شد که یادش رفت به حوا محبت کند.
نوشته
شده توسط بوف بینا در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 10:44 | لینک
|
|
||
| قشنگ نیست؟! | ||
|
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 21:57 | لینک
|
|
||
| طاقت بیار ... | ||
|
من آهسته و پیوسته از تو دور می شم ... یکم دیگه طاقت بیاری من و دیگه نمی بینی !
امید یعنی بپذیریم که خدا از آنچه فکرش را میکنیم، مهربانتر و بخشایندهتر است.
خدایی که من میشناسم، میتواند چنین باشد.
پ.ن: باید یه پست در مورد خرداد بنویسم به زودی ... بعدا نوشت :
این روزها به نظر میآید خدا هدایت آسمان و زمین را گذاشته روی خلبان خودکار و راحت خوابیده.
به کامنتهای پست قبل هم جواب دادم
باز هم بعدا نوشت :
یعنی من انقدر بد بودم ...!!
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 13:50 | لینک
|
|
||
| Moon | ||
|
ماه گرفت، مثل دل سرگردان من. پ.ن: کلمهی Moon در انگلیسی دو معنی همزاد دارد، مهتاب و آواره بودن. راست است، ماه همیشه سرگردان است. مطرود ادامه مطلب
نوشته
شده توسط بوف بینا در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 11:55 | لینک
|
|
||
| من اینجام ... | ||
|
سفر ۱۰ روزه ام تموم شد الان اینجام دقیقا پشت میزم ... به لیلا زنگ زدم که من شرکتم می گه لامصب این تکنولوژی چه کار که نمی کنه همین قبل طلوع آفتاب اینجا بودی هاااا می گم آره حالا فرسنگها دورم ... دوباره اینجام نمی دونم خوشحالم یا نه اما اینجام ... می دونم اینجا کشورم نیست اما لحظه ای که از هواپیما پیاده شدم حس کردم وارد شهر خودم شدم خیلی ها من رو می شناختن، خیلی ها به من سلام کردند ،لبخند زدند ،کمک کردند چمدونهام رو ببرم تو آسانسور، بهم خوش آمد گفتند، حتی گفتند که دلشون تنگ شده بود برام ...حالا حس خیلی از آدمهایی رو که دور از ایران هستن و نسبت به اون کشور حس تعلق می کنن رو درک می کنم من خیلی دیر به اینجا انس گرفتم خیلی دیر سالها طول کشید اما ... اما اگه درست به قضیه نگاه کنم انگار به هیچ جا تعلق ندارم آزاد و رها مثل ... یک پرنده حتی مثل یه قاصدک... مدتهاست که تصمیم گرفتم دیگه به کسی و چیزی و جایی تعلق نداشته باشم دوباره این سفرهام خیلی چیزهارو یادم داد خیلی آدمها رو دیدمو شناختم خیلی به خودم و خدام نزدیکتر شدم نمی دونم تو چطور خدا رو تصور می کنی اما خدا برای من آبیه ، سبزه ، قرمزه ، زرده ... اصلا همه چیزه شایدم شبیه تو! خود تو... مهم بودنشه که توی تمام لحظاتم هست حسش می کنم بهش ایمان دارم و باهاش عاشقانه زندگی می کنم ... این سفرهم خوب بود مثل همه سفرهام با این تفاوت که کلی از دوستانی رو دیدم که خیلی دوست داشتم ببینمشون و مدتها بود که می شناختمشون...قبول دارم یک کم آروم بودم اما خب این خصلت منه دیر به کسی انس می گیرم اما ابدی دفعه بعد شاید خیلی ...می بینمتون... می دونی حسم چیه؟! مثل همیشه ام ...! حتی بدتر از همیشه مات و مبهوت... حداقل چند روزی طول می کشه که به حالت عادی برگردم... این برام طبیعیه بارها و بارها در عرض این چندین سال برام تکرار شده از اونجا که ـ می پرستمش اما کسی توش دوستم نداره!!! ( بی انصافیه می دونم ) شاید منظورم چیزی جز دوست داشتن معمولیه که همه نثارم می کنن ـ برمی گردم تقلا می کنم ، دست و پا می زنم انقدر می گم هی خوبی و آروم تا به آرامش می رسم اینبار هم همینم اما خوب می شم مثل همیشه ... پستمو که می خونه می گه: دوست: ميفهمم... بعدشم اينكه دوست:خوب پس به دلت دستور بده باز بشه... مستقیم از فرودگاه اومدم سر کار ... خسته ام... ادامه مطلب
نوشته
شده توسط بوف بینا در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 10:45 | لینک
|
|
||
|
همچنان در مشهد به سر می بریم
نوشته
شده توسط بوف بینا در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 10:52 | لینک
|
|
||