تبليغاتX
بوف بینا بوف بینا

 

 

 

 

 


                نیستم چند روزی ...
 
 

از فردا رسما نیستم تاااااااااااااااااااااااااااااااا ۵شنبه آینده ساعت ۱۰ امتحانمو که بدم بیام خونه ... وای خدایا زودتر بشه ۵ شنبه ... بعد اون ۱۰روز آزادی ...

دلمون برای همه اتون تنگ می شه می بوسیمتان ...

   نوشته شده توسط بوف بینا در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 23:59 | لینک  | 
 
 
                درست مثل بنفشه ها ...
 
 

ای کاش آدمی
وطنش را مثل بنفشه‌ها
در جعبه‌های خاک
یک روز می‌توانست
همراه خویشتن ببرد
هر کجا که خواست

اصلا نمی دونم چرا نمی تونم با این موضوع کنار بیام - ایران نبودنم رو می گم - نمی دونم چرا همچنان دلم برای ایران لک می زنه نمی دونم چرا آرامش اینجا هم باعث نمی شه دلم برای ایران تنگ نشه هر روز اونم روزی چند بار ...۷ ساااااال !!! کم نیست هر روز هر ساعت مردد باشی بخوای برگردی بین موندن و رفتن و بودن و نبودن و ... معلق باشی بارها ... حتی یه بار وسیله هام رو فرستادم ایران حتی یه بار یه خونه مبله کردم که برگردم دیگه حتی یه بار ... اما باز برگشتم ... خیلی سخته نتونی توی وطنت آروم بگیری ... اصلا کاش این آرزوی فرهاد عملی می شد کاش می شد ... دیدید بنفشه هارو با همون خاکهای چسبیده به ریشه هاشون می کارنشون جای جدید... دلم می خواست می شد درست مثل بنفشه ها وطنم رو با خودم ببرم ریشه هام و می خوام انگاری گاهی بدون اونها نمی تونم زندگی کنم ...کاش بشه من آروم بگیرم کاش اصلا یکی و اینجا دوست داشتم کاش اصلا ...

یه اعترافی هم بکنم ؟ وقتی میام ایران یکم که می گذره حس می کنم باید برگردم به یه جا که آرومه که این همه دغدغه وجود نداره که هیچ کی باهام کاری نداره که ... اینجا که هستم یه جورایی مثل غار تنهایی می مونه برام ...

 

عیدتون مبارک باشه عید ما که تموم شد ... امروز رو از خونه تکون نخوردم در واقع از اتاقم تکون نخوردم بابت کامنتاتون که من و کلی خندوند بابت بودنت که برام یک دنیاااااااا ارزش داره ممنونم دوستهای خوبم... کجای دنیا می شه دوستهای به این خوبی داشت باور کنید هیچ جای دنیا ...می بوسمتون و بهترین آرزوهارو دارم براتون... روز عید من رو هم دعا کنید


بعدا نوشت : نمی خواستم روز عیدی ! از اینا بنویسم اما باید بگم انگاری داره خفه ام می کنه کمرم درد گرفته بس پشت این کامپیوتر نشستم... باید برم بخوام اما قبلش حرفهامو بزنم بعدا می رم !!!! می دونید چیه انگاری این خوابها نمی خوان تموم بشن نمی دونم از کی و چرا شروع شدن اما هر چیه بی سابقه بود انگاری خودمو چشم زدم که من خواب نمی بینم که من ... اعتقاد که دارید؟ ندارید؟!! همین دیشب با تمام وجود عزراییل رو حس کردم از پشت گردنم رو گرفت (ندیدیم کی بود ندیم صورتش رو ) بعد ۵ سانتی از بالشت جدام کرد بعد کوبیدم روی بالشت  یعنی واقعا این اتفاق افتاد برای من ...من با صدای جیغ خودم از خواب بیدار شدم مثلا همین امروز عصر ... دیگه تعریف نمی کنم اما مدام صحنه های بدی توی ذهنمه ـ حوادث اخیر ایران خیلی اوضاع رو بد کرد ـ  من کلا آدم ترسویی نیستم یعنی به راحتی شب رو می تونم توی خونه بمونم و فیلم ببینمو از تنهاییم لذت ببرم اما نمی دونم چمه جدیدا چرا این همه خودمو لوس می کنم نمی دونم چرا دلم می خواد یکی باشه ... یکی که بهش تکیه کنم و نترسم نمی دونم چرا این روزها این همه لوس شدم ( انگاری دوبار به کار بردمش ) نمی دونم چرا نمی خوام دیگه قوی باشم نمی خوام همه بگن اعظم که می تونه تنها بمونه اعظم که نمی ترسه اصلا از همینجا اعلام می کنم من می ترسممممممممممم من نمی تونم تنها بمونم من ...

   نوشته شده توسط بوف بینا در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 1:31 | لینک  | 
 
 
                حرامم باد...
 
 

   نوشته شده توسط بوف بینا در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 12:18 | لینک  | 
 
 
                التماس می کنم بهت ...
 
 

گاهی باید در مقابل بعضی ها فقط خفه خون گرفت آی این جور آدما ازتون متنفرممممممم...

خدایا نمی خوام حتی یکی از این آدمهای دورو رو هم در مقابلم قرار بدی ... التماس می کنم بهت ...

   نوشته شده توسط بوف بینا در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 9:58 | لینک  | 
 
 
                اي پيش تو چو مستي افسون من افسانه!
 
 من مست و تو ديوانه ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پيمانه

در شهر يکي کس را هشيار نمي بينم
هر يک بتر از ديگر شوريده و ديوانه

هر گوشه يکي مستي دستي زده بر دستي
وان ساقي سرمستي با ساغر شاهانه

اي لولي بربط زن تو مست تري يا من
اي پيش تو چو مستي افسون من افسانه


از خانه برون رفتم مستيم به پيش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتي بي لنگر کژ ميشد و مژ ميشد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم که رفيقي کن با من که منت خويشم
گفتا که بنشناسم من خويش ز بيگانه

گفتم : ز کجايي تو؟ تسخر زد و گفت اي جان
نيميم ز ترکستان نيميم ز فرغانه

نيميم ز آب و گل نيميم ز جان و دل
نيميم لب دريا نيمي همه دردانه

من بي دل و دستارم در خانه خمارم
يک سينه سخن دارم هين شرح دهم يا نه

تو وقف خراباتي دخلت مي و خرجت مي
زين وقف به هوشياران مسپار يکي دانه

 مولانا

گاهی بعضی شعرها قلب آدم رو می لرزونه این از اون شعرهاست من هر مصرعش رو که می خونم چند بار برای خودم تکرار می کنم و مزه مزه اش می کنم حکم یه گیلاس شراب ناب رو داره تموم که می شه هم پای شعر مست می شم ...

یکی یه مصرع از این رو یه جا نوشته بود باعث شد یاد این شعر بیافتم اگه گفتین کی ؟

   نوشته شده توسط بوف بینا در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 9:43 | لینک  | 
 
 
                خندیدن و دنیای بی قانون من !
 
 

خندیدن یک نیایش است.

اگربتوانی بخندی آموخته ای که چگونه نیایش کنی

جدی نباش!

عبوس هرگزنمی تواند خدایی باشد.

کسی که می تواندبخندد,کسی که طنزآمیزی وتمامی بازی زندگی رامی بیند,می خنددو

دربطن همین خنده به اشراق خواهدرسید!

بگذارخنده ات از ته دل باشد,چنین خنده ای پدیده ای نادر است!

هنگامی که هرسلول بدن توبخندد,هنگامی که هربافت وجودت ازشادی بلرزد,

به آرامشی عظیم دست می یابی! 


 این یه کامنت بود از یکی که فقط اسم برام گذاشته بود "رضا "

شاید باور نکنید اما انگار اون روز فقط من منتظر این جمله ها بودم یعنی رسما روزم ساخته شد همونجا یه لبخند گله گشاد زدم و به قول این دوست نیایشی کردم بس دیدنی... به ابن فکر کردم که  آخرین بار کی یه خنده از ته دل کردمو  کی هر بافت وجودم از شادی لرزیده؟!... اگه بدونید چه صحنه های نابی توی ذهنم تداعی شد ... دوستایی که من و از نزدیک می شناسن می دونن این و که من با تمام حساس بودنم اما خندیدنم همیشه به راه از اون روز تا چیزی پیش میاد می رم این جمله هار می خونم و هی تکرار می کنم بعد توی ذهنم یاد آوری می کنم اعظم شاید فردایی توی کار نباشه می دونید چیه اصلا می خوام بگم حواسم هست که آدمها رفتنی هستن حواسم هست که هر لحظه ممکن نباشم اما بالاخره من هم آدمم دلم چیزهایی رو می خواد ، دلم ...بگذریم!باز الان شروع می کنم مرثیه خونیم رو .

حالا از این که بگذریم می رسیم به یه اخلاق دیگه...مثلا اون روز به خواهره می گم به فلانی زنگ بزنم که بگم هر چور اون خودش صلاح می دونه عمل کنه ... می گه محال اون کاری انجام بده برات !بتونه سنگ می اندازه جلو پات  اما کارتو انجام نمی ده می گم چرا که نه من چیزی رو می گم که به  نفع خودش هم هست دیگه ...می گه خب اون یه ذره نفعی که به تو می رسه چی ؟! گوش نمی کنم زنگ می زنم همونی می شه که خواهره می گه در حالیکه سنگ روی یخ شدم به خواهره می گم انگاری تو قواعد بازی آدمارو خوب بلدی ...

 می دونید چی می خوام بگم ؟! می خوام بگم من دیگه زیادی سعی کردم دنیا رو بی قاعده و قانون بگیرم اما انگاری هر چیزی رسم و رسومی داره باید بلد بود اینهارو ...

یه چیزی بگم بعد برم ... می دونید بعدش به خواهره چی گفتنم؟ گفتم حاضرنیستم عمرم رو تلف این مسایل بکنم و این دو دو تا چهار تا هاااااااااا این اینجوری رفتار کرد من سکوت می کنم و دیگه یادم می مونه چیزی نخوام ازش اما انقدرزیادن آدمهای خوب دورو برم که بدون هیچ قانونی ! باهاشون دارم زندگی می کنم نمونه اش خودت و شوهرت ، خانواده شوهرت ،مامان که اصلا لازم به گفتن نیست ، خواهر بزرگه ، محسن ... دوستهام که بخوام لیست کتم حتما به من حسودی می کنید مثل اعظم صمیمی ترین دوست دانشگاهیم که بهش از چشمهام هم بیشتر اعتماد دارم ، لیلا که بهترین و مهربونترین و فداکارترین آدم روی زمین من چی کم دارم وقتی یکی مثل این آدم دوست من ... عسل بانو کسی که من لحظاتم رو با آرامش کنارش می گذرونم و مادرش و حتی بیشتر از خودش دوست دارم ...آدمین و آیناز دوستایی که من هر روز بیشتر و بیشتر به داشتنشون افتخار می کنم و کلا همه آدمهایی که دور و برم هستن اینطورن که اگه اینجور نبودن نمی شدن دوست من... از همه اتون واقعا ممنونم به خاطر این همه خوب بودنتون .

پی نوشت : و دوست های خوبی که جدیدا دارم پیدا می کنم می دونید اگه این دوستارو هم بتونم برای خودم داشته باشم چه سرمایه ای می شه برام دوستایی مثل سیری ، مودی ، نوگل ، مانی پسر ، هستی ، آقای امید ، سمیه ...

   نوشته شده توسط بوف بینا در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 20:49 | لینک  | 
 
 
                تبریک دکتری
 
  

فروغ جان بهت تبریک می گم خانوم دکتر ...

دیروز خواهره گفت که دکترا قبول شدی کلی ذوق کردم بهت صمیمانه تبریک می گم و برات خوشحالم همیشه مو فق باشی ...

   نوشته شده توسط بوف بینا در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 10:46 | لینک  | 
 
 
                عنوان ندارد ...
 
 

این روزها بین خوب بودن و بد بودن در حال رفت و آمدم ۵ شنبه خوب بودم جمعه خوبتر ...شنبه خراب امروز که یکشنبه باشه خرابتر ... نمی دونم عادی یا نه اما ...

اینارو نوشتم بعدش پشیمون شدم که بخوام ادامه بدم ... علی رفته ایران که امسال تابستونش و خوب برگذار کنه خونه عمه اش می مونه یعنی می خواد بره کلاس و مسافرت به جای خوابیدن تا ساعت *۱:۳۰ ظهر و بعد هم بازی کریکت با  SHALOO، GAROOVو JAY...( بچه رسما هندیه ) بعدم که عروسی بنفشه است که همه خانواده می رن منم که باید بشینم اینجا هی گرما بخورم هی درس بخونم هی ... یادم بندازین بعدا از یه همکلاسیم بگم براتون خداییش هر چی خل و چل (نگم بهتره ) نمی خواد یادم بیارین الان می گم ...اون روز من و توی گرما نگه داشته و مدام می پرسه چی شد فلانی چی گفت اون یکی چی شد هوم ورک چی بود؟ مقاله چی بود موضوعش ـ در حالیکه در مورد همه اینها صحبت شد سر کلاس ـ  منم گفتم بنده خدا چند جلسه دیر اومده حق داره کلی براش توضیح دادم اما بعدا فهمیدم این رسما قاطی داره حالا کلاس که تعطیل می شه من می دوم می رم که این به من نرسه اون روز می بینم یکی داره صدام می کنه برگشتم این همکلاسی جان ناجان آخه ۲۵ سال از خدا عمر گرفته نمی فهمه نباید با کسی که داره از دستش فرار می کنه کار داشت ای خداااااا

خلاصه که این روزا مشغولم همه چیز هم خوبه خواهره رو که می رسونم تا بیام دفترو کامپیوترمو روشن کنم و کارهای اولیه نیم ساعتی طول می کشه کار بعدی که می کنم این که به خواهره زنگ می زنه و کل روز قبل رو  و اوایل امروز رو باهم نقدو بررسی می کنیم

 کجایی فروغ؟ هی من هیچی نمی گم تو هم هیچی نمی گی ؟ پاشو بعد عروسی بنفشه بیا اینجا ماه رمضون رو اینجا باش به نسیم گفتم بهت بگه...میای ؟ آی حال می ده اینجا ماه مبارک آی حال می ده مثل ابران که نیست دل یک نفر که اول اسمش هم مانی بسوزه.

*به علی می گم صبحها مگه تا کی می خوابی می گه تا ۱:۳۰نمی دونم این نیمش دیگه چه صیغه ایه ؟

   نوشته شده توسط بوف بینا در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 11:2 | لینک  | 
 
 
                مازوخیسم
 
 

این روزها نداشتنت لذت‏ بخش تر از خاطره‏های داشتنت است، احساسم به خودآزاری رسیده است.

این روزها دیگه برام بودن هیچ کی مهم نیست باورکن ...

مدیون هر کی فکر کنه من ناراحتم !...اینجا چرا آیکون نداره؟ دی



مادرم با زن دایی با 5 تا دختر داییها رفتن اعتکاف مثلا زنگ زدم که بگم دعاهاتون قبول دختر کوچیکه _که از من 3سال کوچیکتر اما از وقتی یادمه ازدواج کرده است و یه پسر 7 سال هم داره _ گوشی و بر می داره می گم الان حسابی نورانی شدین همه اتون دیگه آره ؟و غش می کنیم از خنده ...می گه برات کلی دعا کردم که شوهر خوب و پولدارو ... گیرت بیاد ...می گم پس یادت باشه پورسانتت پیش من محفوظ...

   نوشته شده توسط بوف بینا در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 20:38 | لینک  | 
 
 
                اگر او بود...
 
 

کسی چه می دونه از زندگی چی می خواستمو چی شد ! کسی چه می دونه چقدر نقشه ها داشتم برای لحظه لحظه زندگیم!! کسی چه می دونم وقتی خیلی شادم، وقتی خیلی می خندم !دقیقا این همون زمانی که قبلش یا بعدش ساعتها ضجه زدم کسی چه می دونه گاهی ... چه فرقی می کنه من اینجا هی بیام داد بزنم بگم چمه... چی می شه؟ مگه اوضاع فرقی می کنه؟!! درست می شه ؟همه چیز همونی می شه که من می خوام ؟اصلا بحث یه زندگی ایده آل نیست اصلا بحث یه کمبود نیست بحث این که " من " این رو نمی خواستم... اگه به من بود ...لحظه به لحظه اش رو یه زمانی برای خودم ساخته بودم اما دیگه الان بهش حتی فکر هم نمی کنم ...

اگر او بود، دو تایی می‏رفتیم آفریقای جنوبی. اسم‏مان را هم عوض می‏کردیم می‏گذاشتیم آقا و خانم جوزف.
هرکسی هم می‏پرسید اهل کجائید، جواب می‏دادیم: قطب جنوب.
اگر او بود...
 
می گه باز به هم ریختی اعظم ؟! دستمو می ذارم روی لبش می گم هیس بلند حرف نزن همه می شنون بعد می چرخم طرف پنچره چشمم که به خیابون می افته اشکام سرازیر می شه با عجله بر می گردم طرفش مثل همیشه نیست ...
 
   نوشته شده توسط بوف بینا در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 23:47 | لینک  | 
 
 
                هنوزم هستم !
 
 سلام

روز ولادت امام علی رو به همه دوستدارانش تبریک می گم همینطور روز پدر رو به همه پدرهای خوب  و روز مرد رو به همه مردهای مرد تبریک می گم .

 

 


 زنده ام، هستم... فقط زیادی درگیرم!!! درس!!  این کار کذایی ...  کامپیوتر خونه رو هم آریا جان زحمت کشیده پوکونده حالا همه خانواده ایم و یه لپ تاپ ...دلم برای همه اتون تنگ شده مخصوصا تو و توی عزیز به زودی بازهم میام ...دیشب کلی کادو به شوهر خواهره دادیم ( هرمناسبت که فراموشم بشه این نمی شه و حتما یه کادو می خرم برای پدرم ) گاهی اوقات که فکر می کنم می بینم راست می گه که من دخترشم ، برام مثل یه پدر خوب در طول این سالها زحمت کشیده ...

 راستی این روز رو به همه مردهای بلاگفایی هم تبریک می گم آدمین ( علی ) عزیز ، مانی ، دکتر قضاوت ،امید بلاگفا ، علی ( کازابلانکا ) ، حمیدرضا ، آست ، آرش ( جوجو) ، مدام ، امان ،  نیکی،سعید ( ایلیا پسر ) س.م .ع ،  سام عزیز ( که مهر پدر هم می شه به امید خدا ) - اگه کسی از قلم افتاد من معذرت می خوام - و براشون بهترین آرزوهارو دارم.


بعدا نوشت : این روزها یه جورایی هم روزهای سختین هم نه شدیدا درگیرم... شدیدا دارم اذیت می شم ! اما دارم تجربه کسب می کنم خیلی چیزها رو ! مثلا حتی همین دیروز که حواسم پرت بود ویه خروجی رو زود پیچیدم و کلی به خاطر حواس پرتیم اذیت شدم ... خب همین تجربه بود دیگه کلی راه جدید یاد گرفتم کلی توی اون نیم ساعت که دور خودم چرخیدم کلی فکر کردم کلی ... باید یاد بگیرم بعضی چیزهارو حتی باید یاد بگیرم زیادی ساده نباشم حتی باید یاد بگیرم که زودی حرف همه رو باور نکنم اما در عین حال بدبین هم نباشم ...یه جورایی برای من ساده لوح سخته اما من که می گم هر چیزی یاد گرفتنیه کاری نداره یاد گرفتن این ه... یه چیز دیگه هم یاد گرفتم ! که به کسی غیر خدا هم نباید تکیه کنم به هیچ کی ...!

لحظه‌ها را قدر دان

همدلی ها، لذت دیدار را...

خوب می‌دانم که یک دو روزی دیگر، فرصتم می‌میرد

می‌رسد وقت سفر؛


بعد از آن هم شاید که نگاه من و تو،


باز در حسرت دیدار بمانند ولی؛


من به این معتقدم:


زندگی یک لحظه است


و همین یک لحظه، مملو از خاطره‌هاست...

لحظه‌ها را قدر دان...

می‌رسد وقت سفر

یک دو روزی دیگر...

بازم بعدا نوشت:  دیدین آقای سامان که پدر هم هستن فراموشم شد ؟ دوباره از همینجا این روزو که دیروز بودو بهت تبریک می گم سامان جان .

   نوشته شده توسط بوف بینا در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 11:26 | لینک  | 
 
 
                کاش بخوابم !
 
 

چشمانت را ببند و تا ده بشمار، بگذار رویای امشبت را من بنویسم.

فکر کنم ۱۰ روزی این سریال خوابهای من طول کشید شب چشمام رو که می بستم می خوابیدم بالافاصله اما بعد اینهمه کار و خستگی و بدو بدو از ساعت ۷:۳۰ تا۱۰ شب بیرون بودن تازه بدبختی من شروع می شد خوابهایی که توی همه اشون من در خطر بودم ماری بود کوهی بود دره ای بود دریایی بود آدمی بود که می خواست به من صدمه بزنه تازه باید تلاش می کردم جونم رو نجات بدم این قضیه ۱۰ روز ادامه داشت و من هر روز خسته و به زور از خواب بیدار می شدم ... دیشب بعد مدتها راحت خوابیدم صبح دوباره زود و راحت بیدار شدم اما تا رفتم زیر دوش و آب خورد به صورتم بغض این روزهام ترکید  انگار تازه فهمیده بودم چقدر بهم سخت گذشته ... تا تونستم گریه کردم نمی دونم چرا امروز که راحت خوابیده بودم ؟! نمی دونم چرا یکدفعه؟؟ نمی دونم اصلا چرا گاهی اینهمه دلم برای خودم می سوزه؟؟؟ ... نمی دونم!

 

جدیدا یه فکری خیلی شدید زده به سرم دانشگاهی که من دارم کلاسهای مقدماتی اش رو می گذرونم یه دانشگاه استرالیایی حالا زده به کله ام که ... بگم ؟ بگم؟...


   نوشته شده توسط بوف بینا در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 10:17 | لینک  | 
 
 
                کابووس
 
  

او در خواب‏هایم نیز مهربان نیست.


پ.ن ۱.دوستم یه خواهر شوخی داشت که همیشه به کابووس می گفت طاووس ...مثلا می گفت من دیشب یه طاووسی دیدم که نگو!

پ.ن ۲.سحر می خواد مهمونارو به هم معرفی کنه می گه ایشون هم کابووس هستن می گم چی ؟!!! می گه آقا کاووس ما بهش می گیم کابووس کسی نمی فهمه مگه تو فهمیدی؟

پ.ن ۳. اومدم بنویسم کابووس هی با خودم تکرار می کنم به نظرم عجیب میاد بس که هر کی یه چیزی گفته قاطی کردم به نظرم نا آشنا میاد کلمه اش...

   نوشته شده توسط بوف بینا در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 22:34 | لینک  | 
 
 
                سلام
 
 

سلام صبح بخیر

 

 جواب سلام واجب هاااااااااااااا

   نوشته شده توسط بوف بینا در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 8:53 | لینک  | 
 
 
                بودن بی بهانه ام 2
 
 

فردا خواهم نوشت... فردایی خواهم نوشت از تمام آن چیزهایی که بی دلیل مسیر را برایم هموار می کنند از این که چگونه حس زنده بودن را در من زنده می کنند از این که من گاهی چقدر پر از انرژی هستم از این که گاهی من بی دلیل زیادی خوش هستم...! نبودنم بهانه ای نداشت حالا بودنم هم بی بهانه خواهد بود ...

فردا خواهم نوشت تمام بودنم را ...

و خدايي كه در اين نزديكي است:
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
روي آگاهي آب، روي قانون گياه.

صداي پاي آب

این پست رو از مطالب قبلی خودم دزدیدم این روزها باز حس لعنتی هیچ کی من و دوست نداره سراغم اومده حسی که هر از گاهی مثل خوره می افته به جونم جالبیش هم این که تو اوجی که همه آدمهای دورو برم می خوان نشون بدن براشون مهم و دوست داشتنی هستم به سراغم می یاد انگاری جای یک نفر خالیه اگه تو می دونی کیه منم می دونم ...

شب ها کتاب دستم می گیرم که بخونم یعنی با کتاب می رم توی تخت بعد هر شب یه کتاب متفاوت ! دیروز که می خوام اتاق و مرتب کنم انواع و اقسام کتابهارو از زیر تختم می کشم بیرون بلند می خندم ... دیوونگی که شاخ و دم نداره از هر کتابی چند صفحه ای خوندم.

 

پسرک ‏گفت: عاشق‏ها زود می‏میرند.
دخترک هزار بار نوشت: وقتی که عاشق نباشی، زندگی تمرین مشق مرگ می‏شود.

 

 


   نوشته شده توسط بوف بینا در شنبه ششم تیر 1388ساعت 11:2 | لینک  | 
 
 
                کودک درونم !
 
 

این روزها عجیب کودک درونم بهانه گیری می کنه باورکنید همین دیشب نشستم کلی باهاش حرف زدم که خوب نیستم درکم کن ... که اصلا حوصله لوس بازیهاتو ندارم این روزا رو حداقل من و رعایت کن اما ...

هر روز دارم زنگ می زنم به مادرم از روزی که از مکه برگشته این کاره هر روزمنه می گم شاید بهتر بشم خیلی بهترم اما کابوسهای شبانه ولم نمی کنن...

 

خدایا آرامش رو به سرزمینم برگردون خدایا ...

بعدا نوشت :امیدوارم سرزمینمون زود به حالت عادی برگرده قبل این که خودمون و مردم جهان عادت کنیم به این نا آرامیها توی ایران..

   نوشته شده توسط بوف بینا در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 21:2 | لینک  | 
 
 
                Memory
 
  

عاشق خاطره‏ات که باشی دیگرزمین معنا ندارد، دلت را پر می‏دهی هپروت، بی هیچ مواد و قرصی میروی تا بی‏نهایت بهشت.

وقتی که در خاطرم زنده‏ات می‏کنم، در آسمان ولوله برپا می‏شود، آنقدر خوبی برایت می‏کشم که فرشته‏ها به خدا شک کنند.

مطرود

 

 پ.ن: خدایا، اگر بلاخره شیطان برنده شد، چه کنیم؟


  ادامه مطلب
   نوشته شده توسط بوف بینا در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:55 | لینک  | 
 
 
                ی کم دارم می میرم ...
 
  

حالت تهوع شدید سردرد سر گیجه و ... اصلا روی هم رفته شما حساب کن  یه جورایی دارم می میرم

   نوشته شده توسط بوف بینا در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 10:20 | لینک  | 
 
 
                قبول دارین ؟!
 
 اینم بگم برم

خدا: ای بنده‏ی گناهکار چرا ایمان نمی‏آوری همچون پیامبران؟
بنده‏ی گناهکار: پروردگارا، اگر به من هم جز حقیقت تلخ زندگی کمی از معجزه‏هایت عطا می‏کردی به تو ایمان می‏آوردم بیش از پیامبرانت.

 

مطرود

   نوشته شده توسط بوف بینا در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 12:6 | لینک  | 
 
 
                بعید نیست !!!
 
 
 
این روزها به نظر می‏آید خدا هدایت آسمان و زمین را
 
 گذاشته روی خلبان خودکار و راحت خوابیده :))

 

مطرود


   نوشته شده توسط بوف بینا در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 10:55 | لینک  | 
 
 
                برادرکشی...
 
 

بیدارم و هی تلاش می کنم لااقل اشکی بریزم تا از این بهت بیام بیرون خواهره می گه تو که می دونستی! خودت این روزارو پیش بینی می کردی(می دونستم که این بار مردم از رایشون نمی گذرند اما فکر می کردم نهایتا با آرامش تحصنی بشه نه این که ... ) می گم دردم این نیست دردم این برادرکشی هاست این به جون هم افتادن مردممون که من و تا این حده جنون رسونده ... دوست عراقی ام تعریف می کرد که هر سنی که بره طرف محله شیعه ها کشته می شه و بالعکس و من همیشه با غرور می گفتم که اما برعکس توی ایران همه برادرانه با هم زندگی می کنن این روزا جواب تلفنش رو نمی دم ...

هیج مادربزرگی حق ندارد آنچه که من دیروز دیدم را برای نوه اش بازگو کند

گیس طلا

خواهر مرد...از بس که جان ندارد...  ببینیدش

بعدا نوشت : می دونی چیه عالیه؟! به حرفت گوش نکردم دیدمش ندارو!! دیشب تا 3 شب بیدار بودم نه اشکی نه هیچی فقط بیدار نشسته بودم شاید باور نکنی حتی به چیزی فکر نمی کردم فقط دلم نمی یومد  بخوابم فقط دلم نمی یومد چشامو ببیندم فکر می کردم گناه من آروم بخوابم در حالیکه ...

   نوشته شده توسط بوف بینا در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 2:22 | لینک  | 
 
 
 
Free counter and web stats